Image result for holocaust pictures

هشتم بهمن ماه، روز جهانی هولوکاست

هشتم بهمن 27 ژانویه روز جهانی هولوکاست

Image result for holocaust remembrance day

واژه ی هولوکاست برآمده از زبان یونانی و به چم همه سوزی و کشتار همگانی است.

این واژه پس از جنگ جهانی دوم جایگاه بسیار ویژه یی در فرهنگ سیاسی پیدا کرد تا نگاه همه ی مردم جهان را به یک پدیده ی بد شگون بکشاند و آنان را در برابر اینگونه کُنش های بد فرجام همازور کند.

از سال 1941 تا پایان سال 1945 نزدیک به یازده میلیون تن از مردم جهان، از زن و مرد و کودک و پیر و جوان تنها بگناه باورداشت های دینی یا سیاسی، و یا وابستگی به یک تیره مردمی به زشتترین چهره بدست سپاهیان آلمان نازی کشته شدند.

در سال 1935، آدلف هیتلر یاساهای نورنبرگ (Nürnberger Gesetze) را پیش کشید. آماج از این یاساهای های نو آورد، پاسداری از تخمه و نژاد مردم آلمان بود که از دیدگاه نازی ها، تخمه و نژاد برتری شناخته می شد. برابر یاساهای نورنبرگ، آلمانی تباران از زناشویی با یهودیان و مردمان دیگری که شهروند آلمان نبودند باز داشته شدند. آلمانی تباران به هیچ روی نمی بایست با یهودیان داد و ستد می کردند.

شایان یاد آوری است که جُنبش یهود ستیزی یک پدیده ی نو آورد نبود که از اندیشه و گفتار و کردار آدلف هیتلر برآمده باشد، این جُنبش ریشه یی بسیار کهن تر از روزگار هیتلر داشت. یهود ‌ستیزی از سده ی دوم زایشی برگ برگ تاریخ اروپا را به ننگ آلود و از سوی کلیسای مسیح ( که خود یهودی بود) به سختی پی گرفته شد. از سده های چهارم و پنجم که مسیحیت دین دولتی شد، آموزه های مسیح از کلیسا رَخت بربستند و جای خود را به آیین شرم آور یهود کشی و یهود آزاری سپردند، در سده های سیاهی که در اروپای مسیحی دین و دولت این همان بودند، بفرمان پدران کلیسا، کنیسه های یهود ویران و یهودیان بنام فرزندان شیطان از هیچ آزار و شکنجه یی بر کنار نماندند.

پدران کلیسا به مسیحیان ساده دل باورانده بودند که یهودیان کودکان مسیحی را می کُشند و خون آنها را در اجرای آیین های دینی و درمان بیمارانشان بکار می برند!.. زهر در چاهها و چشمه ها می ریزند!.. بیماری و مرگ را در همبودگاههای مسیحی می گسترانند!..

نبود سامه های بهداشتی در اروپا و انداختن گناه بیماریهای واگیر

و مرگ و میر گسترده به گردن یهودیان!.

تا سده ی سیزدهم زایشی و پس از آن نیز شهروندان پاریسی بجای آبریزگاه کاسه هایی در کنار خوابگاه خود می گذاشتند و بامداد روز دیگر آن را از پنجره به کوچه می ریختند! پس از بروز مرگ سیاه [بیماری طاعون] در سال 1531 زایشی، دولت فرانسه فرمان داد که مردم باید در هر خانه های خود یک آبریزگاه بهداشتی بسازند، ولی مردم فرانسه این فرمان را گردن ننهادند و به همان شیوه ی پیشین سرگین و پساب خود را در کوچه ها و گذرگاهها ریختند، در انگلستان کار از اینهم بد تر بود، جهانگردانی که در آن روزگار به کمبریج رفته اند از بوی گند و پلیدی شهر گزارش های بسیار دل آشوب از خود بر جای گذاشته اند..

کلیسا که در آن روزگار تنها کانون آموزش و پرورش در اروپا بود، این اندیشه ی تباه کننده را در میان مردم می پراکند که: خداوند، بپاد افره گناه آدم که از میوه ی درخت دانش خورد، زمین را دچار لعنتی جاودانه کرده است تا فرزندان آدم، از هنگام زاده شدن تا مرگ، کوله بار رنجهای پایان ناپذیر را بر دوش خود کشند و با کف سد پای برهنه از خار زار رنجی جانکاه بگذرند، پس ما که در این «لعنت کده» بسر می بریم، نه تنها باید در برابر این رنجهای پایان ناپذیر شکیبایی پیشه کنیم، بلکه باید سپاسگذار خدای مهربان باشیم که با خون پاک خداوند ما عیسای مسیح، ملکوت خدا را در جهان پس از مرگ برای ما فراهم کرده است!.

در پی چنین آموزه های بد فرجام بود که از سال 1347 تا 1350 زایشی سراسر اروپا دچار یک بیماری پر مرگ شد، در پی این بیماری فراگیر، در کمتر از دو سال، بیست و پنج میلیون تن از مردم اروپا جان باختند. مردم برای گریز از این بیماری مرگزا به کلیساها پناه می بردند تا از پدران کلیسا چاره بجویند، ولی آن پدران بی پدر که پاسخی نداشتند و چاره یی نمی دانستند به آنها می گفتند بروید جامه از تن بدر کنید و بدست خود تازیانه بر پیکر برهنه ی خود بزنید شاید که از بار گناهانتان کاسته شود!.

برخی از کشیشان این بیماری را پاد افره گناه یهودیانی بشمار آوردند که عیسای مسیح را بر چلیپا کُشته بودند، بدین گونه روزگار یهودیان در اروپا یکبار دیگر به تیرگی گرایید!

گوسپندان عیسای مسیح بفرمان شبانان کلیسا به خانه های یهودیان بیگناه یورش بُردند، خانه هاشان را به آتش کشیدند و پیر و جوان و زن و مرد و کودکشان را کشتند تا راه ملکوت خدا را بر خود هموار بگردانند.

لوتر ( بنیاد گذار پروتستانیسم) در آغاز کوشش زیادی در برداشتن اینهمه رنج از گرده ی یهودیان بکار برد و در نوشتاری زیر نام مسیح یک یهودی مادر زاد است، کوشید تا به پیروان خود بباوراند که کشتن کودکان مسیحی و بهره گیری از خون آنها برای درمان بیماران دروغ زشتی بیش نیست، ولی پس از چندی دیدگاه خود را دگرگون ساخت و از پاپ های یهود ستیز نیز پیشی گرفت و در نوشته یی زیر نام « از یهودیان و دروغهایشان» زشت ترین دشنامهای نا روا را ارزانی یهودیان کرد و پیروان را به سوزاندن کنیسه ها و ویران کردن خانه های یهودیان و گرفتن دارایی آنها و وادارکردنشان به کارهای سخت بدنی بدون دستمزد بر انگیخت.

بیزاری و خشمی که لوتر از پایگاه یک رهبر دینی در میان پیروان بی شمار خود در دشمنی با مردم یهود برانگیخت، پانسد سال پس از او بیارمندی فناوریهای پیشرفته با ساز و برگهایی مانند تالارهای گاز و کوره‌های آدم سوزی ننگین ترین برگها را در تاریخ کلیسا بیادگار گذاشت.

در سده ی نوزدهم گروهی از دانشمندان و فیلسوفان و هنرمندان و سیاست پیشگان آلمانی جنبش دیگری بنام ولکیش پدید آوردند، این جنبش، یهودی را سرشتی نا سازگار با نژاد آلمانی بر شمرد.

یکی از رهبران این جنبش به نام (هاینریش کلاس Heinrich Claß  ) می گفت: یهودیان همراه با کولی ها نمی بایست در رده ی شهروندن آلمانی شمرده شوند… به یهودیان نباید پروانه داد که در آلمان زمین و خانه بخرند و به کار داد و ستد بپردازند… یهودیان را نمی بایست در کارهای دولتی – روزنامه نگاری – بانکداری و کارهای همانند آن راه داد.

C:\Users\Karmina\Desktop\220px-Heinrich_Claß.jpg

هاینریش کلاس یکی از رهبران یهود ستیز جنبش ولکیش

در میانه ی سده ی نوزدهم، جنبش یهود ستیزانه ولکیش در آلمان نیرو گرفت. یکی از خواسته های بُنیادین این گروه برترشماری مسیحیان آلمانی نسبت به یهودیان، و جلوگیری از پیوندهای زناشویی یهودیان با دیگران بود. در پی فشار مردم، دولت آلمان ناگزیر شد که راهبندهای سخت تری پیش روی یهودیان بگذارد.

باهَمادِ سوسیال ناسیونال در سال 1919 پایه گذاری شد و به پشتیبانی از در خواستهای گروه ولکیش برخاست و آن را نیرویی دوباره بخشید. این جنبش پس از روی کار آمدن نازیها در سال 1933 توان بیشتری یافت و روزگار یهودیان را تیره تر کرد. در روز یکم آوریل سال 1933 نازیها فرمان دادند که مردم آلمان باید از هرگونه خرید و فروش و داد و ستد با یهودیان خود داری کنند.

در بهار و تابستان سال 1935 گروهی از افسران برآن شدند که بی نگر به آیین های شهریگری، خود دست بکار شوند و به آزار و شکنجه ی یهودیان برخیزند. از این زمان یورش به فروشگاهها و بنگاههای بازرگانی یهودیان آغاز شد و هر روز دامنه ای فراخ تر گرفت.

در روز هشتم اوت همان سال، آدلف هیتلر فرمان جلوگیری از یورش های خود سرانه به فروشگاههای یهودی داد. هالمار شاکت سرپرست بانک مرکزی آلمان بارها یادآور شد که یهود ستیزی و آزار یهودیان آسیب های بسیار سخت به بازرگانی و سازمان پولی آلمان می زند، با اینهمه دولت آلمان نه تنها دست از یهود ستیزی بر نداشت ونکه هر روز بر کرانه های پیدا و نا پیدای آن فزود.

در سال 1935در گردهمایی بزرگ نازیها، گرهارد واگنر به آگاهی مردم آلمان رسانید که دولت به زودی آیین نامه ی نوینی را برای پاسداری از نژاد آلمانی به آگاهی همگان خواهد رساند. نخستین نسخه ی این آیین نامه در روز چهاردهم سپتامبر به چاپ رسید.

فرازهایی از آیین نامه ی نوربنرگ:

برای پاسداری از تخمه و نژاد برتر، هیچ آلمانی نباید با یهودی زناشویی کند.

هرگونه پیوند جنسی میان یهودیان و آلمانی ها پاد افره سخت برای هردو سو خواهد داشت.

یهودیان نباید زنان آلمانی کمتر از ۴۵ سال را به نام کارگر خانگی بکارگیرند.

یهودیان نمی بایست پرچم ملی را به نمایش درآورند.

با برنهادن این آیین نا مردمی، یهودیان از کارهای دادگزاری – پزشکی – داروسازی – روزنامه نگاری و بسیاری کارهای دیگر، و نیز بهره گیری از بیمارستانهای دولتی– پارکهای همگانی- کتابخانه ها وآموزشگاههای دولتی باز داشته شدند.

در روز هفدهم اوت سال 1938 فرمان دیگری بر آیین نامه های پیشین افزوده شد: یهودیانی که نامهایی بجز نام های یهودی داشتند، می بایست یک نام میانی مانند ( ایسرائل ) برای مردان و ( سارا) برای زنان برای خود بر می گزیدند. گذرنامه یهودیان باید دارای یک واک “J” بزرگ می بود. یهودی با این گذرنامه می توانست از آلمان بیرون رود ولی نمی توانست به آلمان باز گردد .

هیتلر می گفت: « اگر[گرفتاری یهود] را نتوان بیارمندی این آیین نامه ها از میان برداشت، آنگاه [باید آن را به رهبران ناسیونال سوسیالیست واگذاشت تا راهی برای برون رفت از گرفتاری یهود پیدا کند و آن را به اجرا گذارد.»

بسیاری از یهودیان توان پایداری در برابر این آیین های نامردمی نیاوردند و نا گزیر از خاک آلمان بیرون رفتند.

در روز هفتم نوامبر سال 1938، یک یهودی بنام هرشل گرونسپان یکی از دیپلمات‌های آلمان نازی به نام ارنست فم رات را در پاریس کشت.

این رُخداد خشم سیاست پیشگان آلمان و باهمادِ ناسوینال سوسیالیست را برانگیخت و بر تیره روزگاری یهودیان آلمان افزود.

 

هولوکاست

ستمگری انسانها به انسانها

«دکتر اردشير بابک نيا»

Image result for international holocaust remembrance day

‬برای 100 ميليون قربانيان بی پناه نسل کشی های 100 سال گذشته که تنها به خاطر تفاوت رنگ پوست، ايمان، نژاد و يا مليتی ديگر جان خود را بيهوده از دست دادند و به پاس از فداکاری های نيکوکارانی که با به خطر انداختن جان خود به ستمديدگان نسل کشی ها ياری رساندند.

هولوکاست، طرح منظم و حساب شده ی کُشتار همگانی يهوديان اروپا در دوران جنگ جهانی دوم، رويدادی بيرون از درک وحتی تصور انسان است. فاجعه یی که يهوديان اروپا قربانيان آن بودند و عوامل نازی و همدستان شان نقش شيطانی کُشتارگران آن را ايفا ميکردند. گرچه يهوديان اروپا قربانيان هولوکاست هستند، ليکن اين پديده ی مخوف يک فاجعه و يا يک مسئله يهودی نيست و تنها به يهوديان تعلق ندارد. منحصر دانستن هولوکاست به يهوديان، به مثابه بنا کردن ديواری بين يهودی و غير يهودی است که همان خواست نازی هاست.

– هولوکاست مرگ اخلاق انسانی است.

– هولوکاست شکست اخلاقی دموکراسی است.

– هولوکاست معمای بی پاسخی است که در آن قربانيان فقط يک حق داشتند، و آن نداشتن حق بود.

– هولوکاست ستمگری انسانها در حق انسانهاست و زاييده ی افکار و رفتار حساب شده ی سياستمداران و بوروکراتهای بیعاطفه ی مرگ پيشه است، شيطان هم نمی تواند تا بدين حد ستمگر، بيرحم، نامروت و حسابگر باشد.

– هولوکاست نقطه عطفی در تاريخ انسانهاست. ليکن هيچ کس قادر به درک اين معما نيست که:

– چگونه در قرن بيستم و در قلب اروپای «متمدن»، در جوامعی که از مذهب و ارزش های اخلاقی عيسی مسيح و فرهنگ و سنتهای غرب سيراب بودند واقعه یی به اين سهمناکی و در اين ابعاد اتفاق افتاد؟

– چگونه جهان و جهانيان اجازه دادند که اين فاجعه رُخ دهد؟

– چه کاستی در طبيعت انسان و جوامع انسانی است که وقایعی مانند هولوکاست را ممکن می کند؟

– با کدامين درک و منطق ميتوان پذيرفت که بيش از يک ميليون کودک بيگناه و بی پناه تنها به جرم مذهبی که با آن متولد شده اند به قتل رسيده باشند؟

– چگونه ممکن است رژيمی در مدت کوتاه 12 سال حکومت خود، قادر به ايجاد کشوری شود که در آن کشتارهايی چنین ستمگرانه و غیر انسانی، به وظيفه ملی و مدنی بدل شوند؟

C:\Users\Karmina\Desktop\58d23fe8fecf4375fd64bed85247de82.jpg

حکومت نازی توانست تمامی ارزش ها و موازين اخلاق انسانی و تمدن غرب را مختل و زير و رو کند و ستمگرانی خلق کند که قربانيان خود را بخشی از نژاد و خانواده بزرگ انسانی نمی ديدند، بلکه آنها را به چشم اشيا و يا جانورانی مینگريستند که از بين بردن آنها نه تنها نادرست و گناه نبود، بلکه امری ضروری و وظيفه یی ملی به شمار میرفت. طی تلاشهای متمادی برای نابود کردن ارزشها و نمادهای انسانی در قربانيان شان، خود نيز اين ارزشها را از دست دادند و خوی جانورانی درنده و موجوداتی شيطانی را پيدا کردند. اين دگرگونی ها موجب شد کشتارگران نازی خود را کارگزارانی فرمانبر و مجری دستورات سياستمدارن و بوروکراتهای سنگدل بدانند. دگر ديسی فکری و احساسی کشتارگران ستمکار وسنگدل آن چنان بود که اخلاق و وجدان انسانی را يکسره به دست فراموشی سپرده بودند و هنگام قتل عمد انسانی ديگر احساس گناه، ترحم و يا پشيمانی نمی کردند.

برای نخستين بار در تاريخ، «انسانها» همنوعان شان را تبديل به ماده کردند، آن هم هنگامی که قربانيان هنوز زنده بودند.

درآلمان هيتلری، مردمانی «پيشرفته و متمدن» در قرن بيستم، منطق و روش هايی برای نابودی ميليونها انسان از جمله کودکان و نوزادان بيگناه و بی پناه و تبديل آنها به خاکستر با «کمترين هزينه» خلق کرده بودند و دولت آلمان برای نيل به هدف خود و به انجام رساندن اين طرح از همه سازمانها و تشکيلات دولتی و ملی و پيشرفته ترين تکنولوژیهايی که در اختيار داشت بهره می گرفت، در آلمان نازی، قتل انسانهای ديگر، بخشی از زندگی شده بود.

عقل سليم چنين حکم ميکند که وقتی نوبت به قتل کودکان برسد، دست و دل کشتارگر بلرزد، چرا که نمیتوان بدون کشتن وجدان (خدای درون)، دست به خون کودکان آلود. ليکن بيدادگران نازی چنين نبودند، آنها به آسانی بيش از يک ميليون کودک بيگناه را نيز به کوره های آدم سوزی سپردند.

متأسفانه پژوهش، بررسی و آگاهی از جزئيات اين فاجعه درک آن را آسان تر نمی کند. بسياری از پژوهشگران معتقدند که درک هولوکاست و رويدادهای شوم، رقت بار و ويران کننده آن ممکن است هيچ گاه ميسر نشود و «ديواری نفوذناپذير» تا ابد پژوهشگران و تاريخ نويسان را از واقعيت اين فاجعه جدا نگاه دارد، گويی دنيای دوزخی آشويتس از آنِ سياره ديگری بوده است.

C:\Users\Karmina\Desktop\HOLOCAUST-men.GIF

الی ويزل نیز بر اين باور است که:

«آشويتس با موازين و معيارهای عقل انسانی قابل درک نيست و رويدادهای وابسته به آن حتی قابل تصور هم نيستند و فقط در خاطر کسانی می مانند که آشويتس را خود تجربه کرده اند. بين قربانيان و بازماندگان هولوکاست و ديگر انسانها، شکافی است که هيچ گاه، هيچ کس قادر به درک آن نخواهد بود و از اين رو نوشتن درباره هولوکاست هميشه با محدوديتهايي رو به رو خواهد بود. اين محدوديت ها موجب می شوند که با نوشتن نتوان واقعيت اين فاجعه غير انسانی و نابخردانه را شرح داد و درد و رنجهای قربانيان هولوکاست را به تصوير کشيد.»

با آن که می دانيم هرچه درباره هولوکاست و نسل کشی های ديگر نوشته شود، ناقص و نا رسا و ناکافی است، باز هم نوشتن در اين باره لازم و ضروری است، زيرا سکوت در اين مورد ميدان دادن به شيادان و تحريف گران و يا به فراموشی سپردن اين رويدادهاست. فراموش کردن هولوکاست به معنای مرگ واقعی قربانيان آن و ارزانی کردن پيروزی به کشتارگران آن هاست. اگر در مورد هولوکاست سکوت و بی اعتنايی کنيم، در عمل ما نيز به رويداد هولناک سوزاندن ميليون ها انسان پشت کرده ايم.

هرچند هولوکاست در گرماگرم يک درگيری بين المللی رُخ داد، خود يک درگيری بين المللی نبود و همان گونه که لوسی داويدويچ يکی از پژوهشگران پيشرو اين فاجعه نوشته است:

«هولوکاست جنگی عليه يهوديان بود، ليکن در اين زمان جنگی بين يهوديان و نازي ها وجود نداشت و در تمام مدت اين رويداد، يهوديان اروپا قربانيان محکوم به فنای اين جنگ يک جانبه بودند.»

C:\Users\Karmina\Desktop\Einsatzgruppe_2.jpg

گرچه همه قربانيان دستگاه کشتار نازی يهودی نبودند، ليکن نابودی همه يهوديان هدف کشتارگران نازی بود. رأی دولتمردان آلمان نازی بر آن بود که مردم قوم يهود حق زندگی نداشته باشند، در حالی که هيچ شخص و هيچ حکومتی نبايد اختيارگرفتن چنين تصميمی را داشته باشد. آلمانی ها به بهانه ايجاد بهشت موعودِ خود و ايجاد سرزمينی آرمانی با مردمی از نژاد «پاک و شريف» آريايی، بايد برای يهوديان جهنمی بر روی زمين تدارک می ديدند، جهنمی که درآن افزون بر شش ميليون يهودی اروپايی بيش از بيست و پنج ميليون انسان بيگناه ديگر نيز در آن سوختند.

C:\Users\Karmina\Desktop\114142_441.jpg

در آن دوران، تاريکی همه جا را فراگرفته بود، زمين و آسمان و بهشت همه به دوزخی تاريک و سوزان تبديل شده بودند و گويی همه درهای رحم و شفقت بسته شده بودند. کشتارگران بيهوده می کشتند و قربانيان نيز بيهوده کشته می شدند. رهبران قدرتمند جهان نيز عاطفه و همدردی با انسانهای ستمديده و دردمند را فراموش کرده بودند. جهانيان نيز يا با کشتارگران همدستی کرده و يا بی تفاوت و بی اعتنا ناظر اين ستمگری ها و جنايات بودند و فقط افراد معدودی دلواپس اين بي عدالتیها بودند و شجاعت توجه به اين مسئله را داشتند. اينان با به خطر انداختن جان خود و خانوادهشان به ياری قربانيان برخاستند.

اين نيکوکاران از جان گذشته با اقدام های خود نه تنها موجب نجات جان پناهجويان يهودی شدند، بلکه فداکاريشان نمايانگر بزرگواری، آبرو، شرافت و کرامت انسانی در اين دوران تاريک تاريخ بشر بود – اين افراد انسانهای والايی بودند که بايد همواره به يادشان داشته باشيم و از آنان کرامت انسانی بياموزيم.

گرچه يهوديان اروپا قربانيان هولوکاست هستند ليکن اين پديده مخوف يک فاجعه و يا يک مسئله يهودی نيست و تنها به يهوديان تعلق ندارد. منحصر دانستن هولوکاست به يهوديان به مثابه بنا کردن ديواری بين يهودی و غير يهودی است که همان خواست نازی هاست. از سوی ديگر، گرچه آلمانیها عوامل اين فاجعه بودند، ليکن هولوکاست يک مسئله آلمانی و فقط منحصر به آلمانی ها نيست. هولوکاست يک فاجعه بشری و زنگ خطری برای همه انسانهاست. زنگ خطری که به ما گوشزد می کند «انسانها» برای اعمال ستم و جنايات غيرقابل تصور در حق همنوعان خود چه قابليتها و تواناييهای نامعقولی دارند و اين وحشيگريهای باورنکردنی را در هر زمان و در هر نقطه از جهان میتوانند بروز دهند چنان که يک نسل پيش از هولوکاست بر ارامنه ترکيه و يک نسل پس از آن بر مسلمانان بوسنی و يا بودائيان کامبوج رفت و هم اکنون نيز گروهی انسان بی پناه در دارفور قربانيان اين گونه جنايات هستند.

C:\Users\Karmina\Desktop\2a109a3900000578-3142142-image-a-89_1435523463375.jpg

گستردگی رويدادهای سهمناک، دور از تصور و مصيبت باری که در آشويتس رُخ دادند، بارزترين نمونه از هم گسيختگی تمدن بشری است. اين رويدادها ديد انسانها را در مورد انسانها تغيير داد.

آشويتس نماد شرارت مطلق انسانی بود.

آشويتس فاجعه های ديگر انسانی مانند هيروشيما و کشتارهای قومی ديگر را ممکن کرد.

ليکن رويدادهايی مانند هولوکاست با کشتار انسانها آغاز نمی شوند. در بدو امر با سوءاستفاده از قدرت، بيرحمی های مهارنشده، پايمال کردن حقوق فردی و اجتماعی، تحقير، بی حُرمتی، وحشت پراکنی و ظلم، بيرون راندن مردم از خانه هاشان، غصب اموال و املاک آنها، اسير کردنشان در گتوها، اردوگاه ها و زندانها، گرسنگی و غيره رو به رو هستيم که سرانجام به کشتار همگانی ختم می شود. از اين رو سکوت و بی تفاوتی در برابر تبعيض، ستمگری و ديگرستيزی در هر زمان و در هر نقطه از جهان و به هر دليل از بزرگترين گناهان است. سکوت و بی تفاوتی است که ستمگران را گُستاخ و بی پروا مي کند. هنگامی که هيتلر در سال 1939 نزد ژنرالهايش از قصد خود برای نابودی يهوديان اروپا پرده برداشت، با مشاهده واکنش ايشان گفت: چه کسی امروز از کشتار بيش از يک ميليون ارامنه ترکيه در يک نسل پيش صحبت ميکند؟..

الی ويزل درباره سرگذشت غم انگيز نابودی بيش از نيم ميليون يهودی زادگاهش در دوران هولوکاست گفته است: «.. آنها بی يار و ياور، تنها و مأيوس بودند. با آن که جهانيان خبر داشتند، ساکت ماندند. انسانها اجازه دادند آنها درد و عذاب بکشند و آزار ببينند و سرانجام نيز نابود شوند. ليکن آنها به تنهايی نابود نشدند، زيرا بخشی از وجود يکايک ما نيز با آنها نابود شد.»

بی اعتنايی به ستم ها و جنايت هايی که در حق مردمی با قوميت، باورها و رنگ پوست متفاوت میشود و پوشاندن احساسات خود با «عايق بی تفاوتی» به سرنوشت آن گروه از انسان هايی که «ديگران» ميخوانيم و بدين سبب از نظر عاطفی و اخلاقی خود را از آنها جدا می کنيم، گناهی نابخشودنی است و جنايتکاران را گستاخ و تشويق به ادامه ستمگری هايشان ميکند.

C:\Users\Karmina\Desktop\42e7628e1f124abf50807bd2fd67a031.jpg

بدانيم که زندگی هر انسانی استحقاق دفاع کردن دارد و دفاع از بی پناهان، نشانگر اثبات حقانيت زنده بودن ماست و بدانيم که متضاد واژه عشق، تنها تنفر نيست ، بی تفاوتی نيز هست، زيرا ارزش انسانها چه از لحاظ فردی و چه اجتماعی زمانی در بوته آزمايش قرار ميگيرد که مرز بين انسانيت و بیعدالتی تيره و تار ميشود.

مارتين نيمولر، فيلسوف آلمانی که پس از جنگ در بيانيه یی مردم آلمان را به دليل پشتيبانی و پيروی از نازی ها و آغاز جنگ گناهکار خوانده بود، در يکی از نوشته های ماندنی خود درباره بی اعتنايی انسانها به سرنوشت همنوعان شان سروده است:

نخست به سراغ يهودي ها رفتند،

من يهودی نبودم، اعتراضی نکردم

سپس به لهستانی ها حمله بردند،

من لهستانی نبودم، اعتراضی نکردم

آنگاه به ليبرال ها فشار آوردند،

من ليبرال نبودم، اعتراضی نکردم

سپس نوبت کمونيست ها رسيد،

کمونيست نبودم، بنابراين اعتراضی نکردم

سر انجام به سراغ من آمدند،

هرچه فرياد زدم کسی نمانده بود که اعتراض کند.

پانزده سال پيش که تصميم به پژوهش و نگارش اين کتاب(1) گرفتم انگيزه ام يافتن پاسخ اين پرسش بود که هنگام وقوع جنايات نازی ها، رهبران جهان کجا بودند؟ در چه زمان و تا چه حدی از طرح نابودی همگانی يهوديان اروپا آگاهی داشتند و واکنش آن ها در اين مورد چه بود؟

هيتلر بارها عزم راسخ خود را برای نابودی يهوديان در سخنرانی ها و نوشته های خود آشکارا مطرح کرده بود، ليکن عده زيادی تهديدهای او را به تمسخر گرفته و جدی تلقی نکردند. حتی پس از آغاز کشتارها، با وجود دريافت گزارش های بيشماری از منابع موثق، رهبران دولتهای اروپا و آمريکا توجهی به اين گزارش ها نکردند و از انجام اقدامی قاطع برای پيشگيری از اين جنايت ها و نجات قربانيان اين فاجعه طفره رفتند.

هولوکاست، ستمگری انسانها به انسانها در چهار پوشنه،

چاپ مؤسسه وایمن برای مطالعات هولوکاست- واشنگتن ، آمریکا

اين کتاب، به واکنش آمريکا به هولوکاست می پردازد.

C:\Users\Karmina\Desktop\tasvirezendegi.ir1257.jpg

چگونه میتوان پذيرفت و يا حتی تصور کرد که قدرتمندترين کشور جهان با زيربنای دموکراتيک و قابليتهای

عظيمی که در اختيار دارد، و ارزشهای اخلاقی و انسانی که از ايمان مسيح الهام میگيرند، سرزمينی که در دو قرن گذشته پناهگاهی امن برای دردمندان و ستمديدگان جهان بوده است، در بحرانی ترين دوران زندگی قربانيان جنايت های نازی روی از آنان برگرداند؟ اين شکست اخلاقی عظيم نه تنها متوجه مردم، روزنامه نگاران، رهبران مذهبی و سياسی، بلکه بيش از همه متوجه رهبر «بسيار محبوب و قدرتمند» اين کشور پرزيدنت روزولت می شد. رهبری که در «انساندوستی و نوعپرستی» شهره ی خاص و عام بود. (4-1)

گرچه نازی ها طراحان و مجريان جنايت هايی بودند که به نام هولوکاست میدانیم، ليکن ميزان بی اعتنايی و بی عاطفگی رهبران آمريکا در مورد قربانيان اين فاجعه چنان بوده است که برخی از تاريخ نويسان و پژوهشگران رابطه آمريکا و هولوکاست، آن را نوعی همدستی پشت پرده (Passive complicity) قلمداد کردهاند. (5,6 )

بين سالهای 1941 تا 1945، نزديک به شش ميليون زن و مرد و کودک يهودی اروپايي به دست نازيها و همدستان شان به قتل رسيدند. گرچه در اين سالها به خاطر تسلط آلمان نازی بر بخش عمده خاک اروپا و عزم راسخ هيتلر مبنی بر نابودی يکايک يهوديان اين سرزمينها نجات همه يهوديان اسير در چنگ نازیها عملی نبود، ليکن بسياری از تاريخ نويسان و پژوهشگران هولوکاست و جنگ جهانی دوم بر اين باورند که يک طرح اساسی و منظم برای نجات قربانيان جنايت های نازيها میتوانست جان صدها هزار تن از آنها را نجات دهد، بی آن که خللی در اقدام های ضروری برای پيروزی در جنگ عليه نازيها وارد شود. ليکن بنا بر اسناد و مدارک به دست آمده در شصت و چند سال پس از جنگ چنين اقدام نوع دوستانه و خيرخواهانهای فقط در صورتی امکان پذير بود که آمريکا ابتکار عمل را به دست می گرفت و پيشگام می شد. دريغا که چنين نشد. (4-1)

C:\Users\Karmina\Desktop\women-slave-labor.jpg

به گفته مايکل ماروس، يکی از پژوهشگران هولوکاست:

«پرزيدنت روزولت هيچ برنامه ی خاصی برای نجات پناهندگان يهودی اروپا نداشت و در تمام دوران حکومت خود، فقط گهگاه و آن هم در نتيجه فشارهای وارده از سوی گروههای امداد و سازمانهای يهودی و برای فرونشاندن و خاموش کردن اعتراض هايی که به کوتاهی و سُستی حکومت او در کمک به پناهندگان يهودی اروپا می شد و برای آن که نشان دهد دولت آمريکا نگران وضع پناهندگان است، مثل يک سازمان خيريه که به طور موقت به کمک قربانيان يک رويداد و يا فاجعه می رود، بدون هيچ برنامه، طرح پيشين، بی مطالعه و حتی گاه به طور غيررسمی و به اقتضای زمان به کمک پناهندگان می رفت و يا فقط وعده کمک میداد.» (7)

آمريکا تنها هنگامی «مجبور» به انجام اقدامی در اين باره شد که نازيها ميليونها نفر از يهوديان اروپا را از بين برده بودند و در آن زمان نيز اين فعاليتها چنان محدود بودند که رئيس فداکار و متعهد هيئت پناهندگان جنگ – هيئتی که پرزيدنت روزولت در سال 1944 برای کمک به پناهندگان «مجبور» به تشکيل آن شد – سال ها بعد گفت: «آنچه ما در اين هيئت برای کمک به پناهجويان اروپايي در دوران هولوکاست انجام داديم بسيار دير و ناچيز بود.» (8)

در اين که دولت، کنگره آمريکا و از همه بالاتر پرزيدنت روزولت از اخبار کشتار همگانی يهوديان اروپا در هنگام وقوع آن باخبر بودند هيچ ترديدی نيست. مدارک موجود در آرشيو ملی آمريکا، وزارت امور خارجه و کتابخانههای گوناگون از جمله کتابخانه کنگره و کتابخانه روزولت نشان میدهند که پس از تابستان 1942 درباره کشتارهای همگانی يهوديان اروپا به دست نازی ها اطلاعات موثق و کافی از ديپلمات های آمريکايی در کشورهای مختلف اروپايی و نيز خبرنگاران نشريات و نمايندگان سازمانهای يهودی در اروپا مرتب به وزارت امور خارجه، کاخ سفيد و نشريات آمريکا میرسيدند. (10, 9 )

C:\Users\Karmina\Desktop\77295-700.jpg

اين کتاب با بررسی اطلاعات به دست آمده از اين اسناد، مدارک و نيز پژوهشهای انجام شده در اين زمينه در نيم قرن گذشته، به بررسی دلايل اين کوتاهی و شکست اخلاقی مردم آمريکا و رهبران آن در کمک به نجات قربانيان اين فاجعه میپردازد. عللی که به طور خلاصه به شرح زير هستند:

مهمترين علت اين کوتاهی آن بود که وزارت امور خارجه آمريکا هيچ گاه، علاقهای به آزاد شدن شمار زيادی از يهوديان اروپايي از چنگ نازيها نداشت، زيرا در چنين حالتی میبايست در صدد تدارک محلی «امن» برای نگاهداري آنان برمیآمد. به همين دليل نيز مقامات عاليرتبه اين وزارتخانه هيچ گاه نه تنها به يهوديان گرفتار نازيها کمکی نمیکردند بلکه مرتب و با حيلههای مختلف حتی از ورود آن گروه از پناهجويانی که قادر به رهايي از چنگ نازي ها شده بودند نيز به اين کشور پيشگيری می کردند. (4,7-1)

بی اعتنايی بسياری از مقامات عاليرتبه وزارت امور خارجه آمريکا به ويژه گروه مسئول اداره امور پناهندگان اين وزارتخانه به سرنوشت شوم يهوديان اروپايي در اين دوران آن چنان بود که ديويد وايمن (David S. Wyman) يکی از پژوهشگران پيشرو رابطه آمريکا و هولوکاست در اين باره گفت: «ديوارهای کاغذی و موانع بوروکراتيک که وزارت امور خارجه آمريکا در دوران حکومت نازی و به ويژه در دوران هولوکاست بر سر راه پناهجويان يهودی اروپايي قرار میداد، بسيار بلند تر و استوارتر از ديوارهای واقعی برای پيشگيری از ورود آن ها به اين کشور بودند. » (1,2)

در دوران هولوکاست 1941 تا 1945 گروهی در اين وزارتخانه به سرپرستی برکنريج لانگ (Breckinridge Long) دستيار وزير امور خارجه و دوست نزديک پرزيدنت روزولت با توسل به بهانه ها و حيله های مختلف از ورود پناهجويان يهودی اروپايی به اين کشور پيشگيری می کردند، به گونه یی که در برخی از سالهای بسيار بحرانی (1945-1943 ) حتی 90 درصد سهميه قانونی سالانه مهاجران کشورهای زير سلطه نازی به آمريکا خالی می ماند. آقای لانگ نه تنها از کمک به پناهجويان يهودی اروپايی دريغ می کرد بلکه در بسياری از موارد با استفاده از نفوذ خود بر کنسولهای آمريکا در سراسر اروپا سدها و موانع بزرگی بر سر راه هرگونه اقدامی که ممکن بود منجر به کمک به قربانيان هولوکاست شود، قرار میداد (11)

C:\Users\Karmina\Desktop\l-horreur-des-einsatzgruppen-rencontre-avec-michael-prazan,M137160.jpg

اگر سهميه قانونی سالانه مهاجران کشورهای اروپايي زير سلطه نازي به آمريکا همه ساله پُر می شد هرسال دست کم 60,000 نفر پناهنده میتوانستند به اين کشور مهاجرت کنند. دستيار وزير امور خارجه نه تنها اجازه نمی داد اين سهميه قانونی مهاجران اروپايی پُر شود بلکه در سال 1940 سهميه سالانه مهاجران اين کشورها را به نصف رساند. سال بعد – سالی که کشتار همگانی يهوديان اروپا از سوی نازيها آغاز شد – به بهانه پيشگيری از ورود جاسوسان آلمانی زير پوشش پناهجو با تصويب قانون جديدی اين رقم را به 25 درصد کاهش داد. ليکن در هيچ يک از اين سالها او حتی اجازه نمیداد که اين حداقل سهميه نيز پر شود تا جايی که برخی سالها حتی تا 90 درصد سهميه سالانه مهاجران خالی میماند. با اين همه در تمام دوران جنگ جهانی دوم وزارت امور خارجه، موفق نشد ثابت کند که حتی يک جاسوس آلمانی زير پوشش پناهنده وارد اين کشور شده باشد. در مورد کاهش سهميه سالانه مهاجران کشورهای اروپايي، پرزيدنت روزولت نه تنها هيچ گونه نگرانی از خود نشان نمیداد بلکه موافقت خود را با تصميم دستيار وزير امور خارجه اعلام کرده بود، اين موانع موجب شدند که از پايان سال 1941 تا پايان جنگ جهانی دوم (مه 1945) فقط 21,000 نفر پناهنده اروپايی از کشورهای زير سلطه نازی وارد آمريکا شوند، رقمی حدود 10 درصد سهميه قانونی سالانه مهاجران اين کشورها به آمريکا. (4-1)

يکی از غم انگيزترين بازی های سرنوشت در دوران بحرانی ستمگری نازيها در حق يهوديان اروپا وجود افرادی مانند برکنريج لانگ در مصدر چنين مشاغل حساسی بود. ديويد وايمن در رابطه با رفتار دولت و مردم آمريکا با پناهندگان يهودی آلمانی در دوران حکومت نازی گفته است: «برکنريج لانگ به احتمال زياد در اين دوران تاريک يکی از مسيحيان آمريکايی در مصدر قدرت بود که عاطفه و همدردی با انسان های ستمديده و دردمند را فراموش کرده بود و شوربختانه در اين سال ها شمار اين گونه افراد در جامعه آمريکا کم نبودند.» (1,2)

C:\Users\Karmina\Desktop\Einsatzgruppe_2.jpg

به گفته ی آرتور مورس (Arthur D. Morse) روزنامه نگار و نويسنده شهير آمريکايي: «بين سال های 1933 تا 1944 سنت های ديرينه آمريکا به عنوان يک پناهگاه امن برای ستمديدگان جهان نه تنها به فراموشی سپرده شده بودند، بلکه در نتيجه مصالح سياسی، به بهانه ها و حيله های ديپلماتيک و نيز در نتيجه افکار و احساسات انحصارطلبی، بی اعتنايی، بی توجهی، تبعيض و تعصب های بی جا، اين سنت ها به کلی ريشه کن شده بودند.»(12)

عامل ديگر، کوتاهی و غفلت نشريات آمريکا در اهميت دادن به خبرهای مربوط به هولوکاست بود: (13)

اسناد و مدارک موجود نشان میدهند که از بهار سال 1942 اطلاعات وسيعی درباره اين جنايت ها در اختيار مردم آمريکا نيز قرار می گرفت، ولی نکته مهم اين است که نشريات آمريکا اخبار و گزارشهای مربوط به جنايت های نازيها را چگونه به مردم عرضه می کردند.

نشريات رابط مردم با اخبارند. رسانه ها شيوه تفکر مردم را تعيين نمی کنند، ولی بر آنچه مردم فکر میکنند تأثير فوقالعادهای می گذارند. توجه رسانه ها به يک مسئله موجب بالا رفتن اهميت آن در ديدگاه مردم و برعکس، چشم پوشی از يک خبر موجب بی اهميتی آن در نظر مردم می شود. بدبختانه در اين دوران مطبوعات آمريکا اهميت لازم و کافی را به خبرهای رسيده از اروپا درباره اين کشتارهای وحشتناک نمیدادند و به جز چند نشريه، آن هم در چند مورد پراکنده، اکثر نشريات اخبار کشتار صدها هزار و حتی ميليونها انسان بيگناه را در صفحه های ميانی نشريه خود چاپ می کردند. اين امر حتی شامل خبرهايی می شد که از گزارشگران خبره و کارکشته خود در محل وقوع اين جنايت ها دريافت می کردند.

نا باوری و ترديد در انتشار گزارش کشتارهای وحشتناکی با اين گستردگی در قلب اروپای «متمدن» و در قرن بيستم، يکی از عوامل اساسی غفلت ارباب جرايد بود. از سويی نيز نازيها مرتب اخبار منتشرشده درباره اين جنايت ها را تکذيب می کردند و با انتشار بيانيه ها و دروغهای رسمی از سوی دولت آلمان و سفارت اين کشور در واشنگتن بر شک و ترديد سردبيران نشريات می افزودند. اين ترديد و بدگمانی شوربختانه با گذشت زمان و شدت گرفتن ستمگریها و جنايت های نازيها نه تنها از بين نرفت، بلکه در تمامی دوران هولوکاست ادامه داشت.(13)

کوئنتن رنولدز (Quentin Reynolds)، يکی از روزنامه نگاران کهنه کار آ ن زمان ، در اين باره نوشت:

« مردم آمريکا و انگلستان با شنيدن اخبار جنايت های نازيها در حق يهوديان شانه های خود را بالا می اندازند و می گويند اوضاع يهوديان نمیتواند به اين بدی باشد که به گوش میرسد. واقعيت امر اين بود که آن ها درست حدس می زدند، زيرا اوضاع يهوديان آلمان بسيار بدتر از آن بود که به گوش میرسيد.» (14)

برای درک عامل سوم بايد به اين موضوع توجه داشت که در آمريکا اعتراضهای مردم و تظاهرات عمومی عليه سياستهای نادرست دولت معمولاً منجر به اقدامی از سوی دولت و کنگره اين کشور برای اصلاح اين سياستها می شود. اين احتمال وجود داشت که فشار از سوی مردم آمريکا و به ويژه يهوديان اين کشور منجر به اقدامی مؤثر در کمک به نجات قربانيان يهودی نازیها شود، ليکن چندين عامل موجب شدند که چنين تظاهراتی انجام نگيرد. از مهمترين اين عوامل گسترش احساسات و افکار ضد يهودی و ضد مهاجر در دهه های 1930 و 1940 در ميان مردم، نشريات و حتی نمايندگان کنگره و ديگر رهبران آمريکا بود. (1,2)

بی اعتنايی مردم آمريکا به سرنوشت شوم يهوديان اروپا که آن ها را غريبه می انگاشتند و همنوع خود نمی دانستند نيز، از عوامل اساسی شکست اخلاقی آمريکا در اين مورد بود. (15) رهبران آمريکا از رئيس جمهور گرفته تا نمايندگان کنگره هيچ گاه در خلاء تصميم نمی گيرند و بسياری از تصميم های آن ها رابطه نزديکی با افکار عمومی مردم اين کشور دارد. اين واقعيت به ويژه در مورد پرزيدنت روزولت صدق میکرد. گفته اند که روزولت علاقه و وابستگی فراوانی به افکار عمومی داشت و هرگاه مردم پشتيبان او بودند احساس امنيت فراوانی می کرد. (13 ,1,2)

عامل چهارم بی توجهی رهبران مذهبی آمريکا به بيداری وجدان مردم کشورشان برای کمک به يهوديان ستمديده اروپا بود. به ظاهر اين رهبران نيز يهوديان اروپا را غريبه می پنداشتند و درد آنها را درد همنوع خود به حساب نمی آوردند. بسياری از آن ها حتی يک بار نيز در موعظه های هفتگی خود در کليساها و يا در نشريات خود در اين باره سخن نگفتند. (1)

عامل پنجم، شکست رهبران يهوديان آمريکا در برانگيختن عواطف و احساسات شهروندان و رهبران کشورشان برای کمک به يهوديان اروپا بود. با آن که رهبران سازمان ها و رسانه های يهودی آمريکا از نخستين هفته هايی که نازيها آزار يهوديان آلمان را آغاز کردند به اقدام هايی برای آگاه کردن مردم و دولت اين کشور دست زدند و به مقامات رهبری آمريکا فشار آوردند تا به نجات پناهجويان اروپايی کمک کنند، ليکن کوشش های آنها نيز به سبب عوامل بی شماری از جمله نفاق بين رهبران اين سازمانها و اختلاف عقيده در مورد چگونگی کمک به پناه جويان و مهمتر از همه روبه رو شدن با سدهای بی شماری که وزارت امور خارجه آمريکا بر سر راه کوشش های آنها می گذاشت، آن چنان مؤثر نبودند. (16)

لوئيس اشتراوس (Lewis Strauss) يکی از اين رهبران، سال ها بعد گفت: «من گناه کوتاهی و غفلت يهوديان آمريکا در کمک به نجات برادران پناهجوی اروپايی ام را در دوران هولوکاست با خود به گور خواهم برد، زيرا ما فقط آنچه که توانستيم برای نجات آنها انجام داديم، نه آنچه را که بايد.» (17)

عامل ششم به رئيس جمهور وقت آمريکا بر می گردد. خط مشی سياسی آمريکا از سوی رئيس جمهور اين کشور تعيين میشود. پرزيدنت روزولت از نخستين هفته های آغاز ستمگريهای نازيها بر يهوديان آلمان آشکارا و در عمل نشان داد که هيچ علاقه ای به درگيری در اين مسئله ندارد و در تمام دوران حکومت طولانیش (1945-1933) که منطبق با دوران حکومت نازی بود، به رغم همه کوشش های دوستان نزديک و با نفوذ يهودی اش هيچ گاه گامی مؤثر و عملی برای نجات يهوديان اروپا برنداشت . (4,7-1) در تمام دوران رياست جمهوری خود حتی زمانی که به يقين روشن شده بود که نيروهای متفقين بر نازيها پيروز خواهند شد، پرزيدنت روزولت هيچ گاه حاضر به پذيرفتن کوچکترين اقدامی برای نجات يهوديان که موقعيت سياسی او را در بين مردم آمريکا به خطر اندازد نبود، حتی وقتی پای نجات گروهی کودک بی پناه و گرفتار در چنگ نازیها به ميان میآمد. (4,7-1)

C:\Users\Karmina\Desktop\be1a88833c379b2786d313bc81eb2cf1.jpg

در اين مورد او با زيرکی و حيله گری ويژه یی، وعده های مبهم و پيشنهادهای نمادين بشردوستانه می داد که حاکی از «نوع پرستی و خيرخواهی» آقای رئيس جمهور و ميل او به نجات پناهجويان بود و به اين ترتيب موج اعتراض های رهبران يهوديان آمريکا را فرو می نشاند و آنها را آرام می کرد. ليکن اين وعده ها تا آغاز سال 1944 در همين مرحله پيشنهاد باقی ماندند و هيچ گاه نه تنها منجر به اقدامی مؤثر برای نجات پناهجويان يهودی اروپايی نشدند، بلکه کاخ سفيد و وزارت امور خارجه اين وعده ها را دست آويز وقت کشی خود و وسيله خاموش کردن صدای معترضان می کردند. (4,7-1) سياستهای غيرانسانی وزارت امور خارجه آمريکا در اين دوران حساس زندگی يهوديان اروپا آن قدر غيرعادی به نظر میرسيد که حتی جورج وارن (George Warren) يکی از مشاوران رئيس جمهور در امور پناهجويان آن را «ديواری نفوذ ناپذير بر سر راه پناهجويان» خوانده بود.

انتقاد از پرزيدنت روزولت و ديگر رهبران متفقين به کوتاهی آن ها در نجات پناهجويان يهودی در دوران هولوکاست به مفهوم ناديده گرفتن نقش عظيم آن ها در دوران جنگ جهانی دوم در رويارويی با هيتلر و نازيسم و شکست دادن آن ها نيست. در دوران جنگ، هيتلر در دو جبهه می جنگيد، در صحنه اروپا برای گسترش قلمرو مرزی کشور و امپراتوری رايش سوم و نيز در مبارزه ايدئولوژيکی عليه يهوديان. در اين جنگ در حالی که متفقين در مبارزه با هيتلر برای گسترش قلمرو مرزی پيروز شدند، ليکن هيتلر نيز در مبارزه با يهوديان به پيروزی رسيد. به گفته پژوهشگران اين دوران از تاريخ آمريکا، مسائل مربوط به جنگ چنان بر روزولت غلبه کرده بودند که او احترام به آزاديهای اجتماعی و فردی را به طور کامل فراموش کرده بود. در اين زمينه فکری و زمانی بود که روزولت، با هرگونه سختگيری در مقررات صدور ويزای ورود به آمريکا و محدود کردن شمار مهاجران موافقت کامل میکرد. در اين دوران، انصاف و نوع پرستی که در کمک به پناهندگان اروپا متجلی میشد ديگر هيچ جايی در فکر و قلب رئيس جمهور آمريکا نداشت.

C:\Users\Karmina\Desktop\2a109a3900000578-3142142-image-a-89_1435523463375.jpg

در آغاز سال 1944 نيز هنگامي که بيش از پنج ميليون نفر از يهوديان اروپا توسط نازيها نابود شده بودند وقتی پرزيدنت روزولت تحت فشار وزير دارايی آمريکا و از ترس افشا شدن اقدامهای غيرانسانی وزارت امور خارجه و به ويژه دوست نزديکش، برکنريج لانگ و برای پيشگيری از يک رسوايی بزرگ سياسی به تشکيل هيئت پناهندگان جنگ تن در داد، به خاطر بی اعتنايی و عدم پشتيبانی او و وزرای جنگ و امور خارجه اش از اين هيئت و تأخير طولانی در آغاز فعاليتهای آن و در اختيار نداشتن نيروی انسانی و بودجه کافی (بيش از 90 درصد بودجه ناچيز اين هيئت توسط سازمانهای خيريه يهودی آمريکا از جمله شورای جوينت تأمين میشد)، اين هيئت در تمام دوران خدمت 15 ماهه اش موفق به انجام وظايفش نشد. (18)

يکی از خواستهای پياپی اين هيئت و بسياری از رهبران سازمانهای يهودی آمريکا و جهان که به بهانه های مختلف و دلايل کاذب هيچ گاه مورد موافقت وزارت جنگ آمريکا و پرزيدنت روزولت قرار نگرفت تقاضای بمباران تأسيسات مرگ (اتاقهای گاز و کورههای آدمسوزی) اردوگاه آشويتس و نيز خطوط راه آهنی بود که به اين اردوگاه منتهی می شد، اقدامی که می توانست دست کم سرعت اين کشتارها را به ميزان قابل ملاحظه ای کاهش دهد. (21)

مسئله ای که هنوز پس از گذشت شصت و چند سال پرسشی است بسيار مشروع که در تابستان و پاييز 1944 هنگامی که هواپيماهای بمب افکن نيروی هوايی آمريکا مرتب تأسيسات صنعتی، نفتی و نظامی اطراف اردوگاه آشويتس را بمباران میکردند، چرا هيچ گاه تأسيسات کشتار آشويتس را بمباران نکردند؟ (19) پرسشی که بسياری از دولتمردان آمريکا از جمله پرزيدنت جورج بوش (George W. Bush) در ماه ژانويه 2008 هنگام بازديد خود از موزه يدوشم از وزير امور خارجه آمريکا کرد: «چرا ما هيچ گاه آشويتس را بمباران نکرديم؟» (20)

شکست اخلاقی رهبران و مردم آمريکا در کمک به نجات قربانيان هولوکاست تا بدان درجه است که پرزيدنت کلينتون در 19 آوريل 1993 هنگام بازديد از موزه ياد بود هولوکاست در واشنگتن گفت: «آمريکا به خاطر کوتاهی در کمک به نجات يهوديان پناهجو در دوران هولوکاست شريک جرم اين فاجعه است.» (21)

Image result for holocaust pictures

1. David S. Wyman, Abandonment of the Jews: America and the Holocaust 1941-1945 (New York, 1984).

2. David S. Wyman, Paper Walls, American and the Refugee Crisis, 1938-1941 (University of Massachusetts Press, 1968).

3. Irwin F. Gellman, Secret Affairs: Franklin Roosevelt, Cordell Hall and Sumner Welles (The Johns Hopkins University Press, Baltimore, 1955).

4. Richard Breitman and Alan Kraut, American Refugee Policy and European Jewry, 1933-1945 (Indiana University Press, Indianapolis 1987).

5. David S. Wyman, Abandonment of the Jews (1984) p.ix.

6. Elie Wiesel, Allies Fiddled as Jews Burned, Hadassah 49:7 (March 1968) P16-17.

7. Transcript of the Summary of the Conference on “Policies and Resposes of the American Government toward the Holocaust” in: Verne W. Newton, FDR And the (Holocaust New York, 1996 pp1-.28.)

8. David S. Wyman, (The Abandonment of the Jews 1984 p. 287.)

9. Arthur D. Morse, While Six Million Died: A Chronicle of American Apathy (New York, 1967 pp.3-22)

10. David S. Wyman, Ed., America and the Holocaust, Vol. 2 and 4(New York, 1990).

11. Richard Breitman and Alan Kraut, (1987) pp. 126-145 and 227-249.

12. Arthur D. Morse, While Six Million Died (New York, 1967 p.99.)

13. Deborah Lipstadt, Beyond Belief: The American Press and the Coming of the Holocaust (New York, 1986.)

14. Quentin Reynolds, Collier’s, February 11, 1939. p.12.

15. Charles H. Stember et al., Jews in the Mind of America (New York, 1966) pp. 110-135.

16. American Jewish Disunity, in: David S. Wyman, Ed., America and the Holocaust, Vol. 5 (New York, 1990).

17. Lewis L. Strauss, Men and Decisions (New York, 1962 pp. 101-113.)

18.” Little and Late”, in: David S. Wyman, (The Abandonment of the Jews 1984 p p. 1255-287.)

19. Martin Gilbert, Auschwitz and the Allies: A devastating Account of How the Allies Responded to the News of Hitler’s Mass Murder (New York, 1981).

20. New York Times, January 14, 2008.

21. Verne W. Newton, FDR and the Holocaust (New York, 1996 p. 25.)

گرچه چنين به نظر می رسد که در دوران هولوکاست هر که بيرون از حلقه کشتارگران و قربانيان اين فاجعه بود، توجه خاصی به اين ستمگری ها و جنايت های بي سابقه نشان نمیداد، ليکن چنين نبود و بسياری از رهبران دست نشانده نازيها در کشورهای اروپای شرقی (از جمله مجارستان، رومانی، بلغارستان، اوکراين) (4- 2) و اروپای غربی (اتريش، فرانسه) (6, 5) در نابودی يهوديان کشورشان با نازيها همکاری و همدستی نزديک و گسترده یی داشتند و حتی آن گروه از رهبرانی که به ظاهر در برابر اين جنايت ها سکوت اختيار کردند (انگلستان، سويس، واتيکان) (9-7) با سکوت مرگبارشان رضايت خود را از کشتار ميليون ها انسان بی پناه اعلام کرده بودند و به گفته تاريخ نويسان و پژوهشگران هولوکاست، همدستان پشت پرده (Passive accomplices) اين فاجعه محسوب میشدند. در آن دوران کشورهای معدودی نيز بودند که رهبران و مردمشان درهای قلب و دروازه های کشورشان را به روی اين پناهجويان گشوده بودند و با وجود همه خطرات، به آنها پناه میدادند (دانمارک، سوئد) (10) و يا در اين دوران تاريک پناهگاهی امن برايشان بودند (شانگهای چين، ايران). (12, 11)

Image result for holocaust pictures

در کشورهای ديگری از جمله فرانسه و بلغارستان با آن که سران کشور با نازيها همکاری میکردند، مردم شريف اين کشورها در برابر اقدامات غيرانسانی نازيها و همدستی رهبران کشورشان در اين جنايت ها، مقاومت کردند و نگهبان هموطنان يهودی خود شدند و اين اقدامات انسان دوستانه را نه تنها وظيفه اخلاقی و وجدانی خود، بلکه امری عادی می دانستند. (13, 6)

فصلهای مختلف اين کتاب به واکنش و رفتار رهبران دولتها و مردم کشورهای مختلف اروپايی و نيز واتيکان و پاپ اعظم به جنايت های نازيها در دوران هولوکاست میپردازد.

انگلستان به خاطر حفظ منافع خود در سرزمين فلسطين که در دوران حکومت نازی زير قيمومت اين کشور بود در تمام دوران هولوکاست نه تنها هيچ گاه کمک و يا حتی کوششی برای نجات قربانيان هولوکاست به عمل نياورد، بلکه در سراسر دوران هولوکاست فعالانه و از راه های گوناگون (قانونی و يا حتی حيله های سياسی و ديپلماتيک) سد راه نجات اين پناهجويان میشد. (7)

مقامات دولتی انگلستان حتی چندين بار آشکارا در جلسات رسمی دولتی و يا ارتباط های خود، اين مسئله غيرانسانی را عنوان کرده بودند که «در صورت آزاد شدن احتمالی صدها هزار نفر يهودی اروپايي اسير در چنگ نازيها، تکليف دولت انگلستان برای يافتن محلی برای سکنی دادن آن ها چيست؟»…

در جلسه یی در ماه ژانويه 1943 در مورد مسئله يهوديان اروپا در وزارت امور خارجه انگلستان گفته شد: «اين خطر وجود دارد که آلمانیها سياست نابود کردن يهوديان را بار ديگر به سياست بيرون راندن آن ها تغيير دهند و هدفشان مانند سال های پيش از جنگ اين باشد که با سرازير کردن سيل مهاجران برای کشورهای ديگر توليد گرفتاری کنند. آن زمان است که ما گروهی انسان ساده لوح و احمق جلوه خواهيم کرد.»(14)

Image result for ‫قربانیان آشویتس‬‎

در 17 مه 1939 چند ماه پيش از آغاز جنگ جهانی دوم (سپتامبر 1939) و شدت گرفتن اوضاع بحرانی يهوديان اروپا، دولت انگلستان با صدور«لايحه سفيد» مهاجرت يهوديان را به سرزمين فلسطين به شدت محدود کرد (15,000 نفر در سال) ليکن وزارت مستعمرات انگلستان نيز مانند وزارت امور خارجه آمريکا در اين سال های بسيار بحرانی هيچ گاه به طور قانونی حتی اجازه ورود همين شمار مهاجر را به اين سرزمين نمیداد، حتی يهوديانی را نيز که در اين سال ها به گونه ای معجزهآسا از چنگ نازيها گريخته و به گفته انگليسیها، خود را از راه های «غيرقانونی» به اين سرزمين رسانده بودند دستگير و زندانی میکردند. در اين دوران تاريک، دولت انگلستان رهبران کشورهای ديگر از جمله بلغارستان، رومانی، پرتغال، ترکيه و حتی کشورهای آمريکای جنوبی را هم از کمک به قربانيان هولوکاست بازمیداشت. (7)

«جنگ» مسلحانه قوای نظامی نيروی دريايی انگلستان عليه يهوديان بی سلاح و بی دفاعی که قصد پناهنده شدن به سرزمين فلسطين را داشتند نه تنها در تمام دوران جنگ ادامه داشت، بلکه حتی پس از پايان جنگ در رويارويی با انسان های نيمه زنده یی که از اردوگاه های نازی نجات پيدا کرده بودند، نيز ادامه يافت. ليکن هنوز پس از نزديک به هفتاد سال از گذشت اين رويدادها دولت انگلستان هيچ گاه به اشتباهات تاريخی و گناهان خود در خودداری و حتی جلوگيری از کمک به قربانيان هولوکاست اعتراف نکرده و طلب بخشش و پوزش نکرده است.

شرح آنچه در دوران حکومت نازی در فرانسه بر يهوديان اين کشور رفت با آنچه از فرانسه به عنوان مهد آزادی و پناهگاهی امن برای پناهجويان جهان میدانيم تفاوتی فاحش و باورنکردنی دارد. در سال 1940 فقط چند هفته پس از اشغال اين کشور از سوی نازيها، رهبران رژيم ويشی فرانسه قوانينی عليه يهوديان کشور خود وضع کردند که همه حقوق و آزادی های شهروندی را از آن ها سلب میکرد. به علاوه اين رهبران آشکارا و فعالانه برای نابود کردن يهوديان کشور خود همکاری نزديک و مستقيمی با دستگاه کشتار نازی داشتند و بيش از هفتاد هزار نفر از يهوديان از جمله بيش از يازده هزار کودک خردسال فرانسوی را گردآوری و به اردوگاه مرگ

آشويتس فرستادند. (13, 6)

C:\Users\Karmina\Desktop\ShowImage.jpg

در عين حال، فرانسه يکی از بالاترين درصد يهوديان بازمانده از هولوکاست را در بين کشورهای اروپايي زير سلطه نازی داشت. در دوران هولوکاست نزديک به 75 درصد از يهوديان فرانسه – رقمی بيش از 250,000 نفر از يهوديان اين کشور – در نتيجه هوشياری خودشان و کمک های انسان دوستانه مردم شريف فرانسه و اعضای نيروهای مقاومت ملی اين کشور از چنگ نازيها جان سالم به در بردند. نکته جالب اين که، بيشتر يهوديان فرانسوی که از اين مهلکه نجات يافته بودند، نجات خود را مرهون کوشش های رهبران سياسی و نظامی اين کشور و حتی کوشش های رهبران سازمان های يهودی فرانسوی نبودند بلکه در برخی از موارد رفتار بسياری از رهبران اين گروه ها و سازمان ها در رويارويی با هولوکاست رفتاری غيرانسانی و شرمآور بوده است. (13, 6)

C:\Users\Karmina\Desktop\bundesarchiv_bild_101i-680-8285a-08_budapest_festnahme_von_juden.jpg__800x600_q85_crop.jpg

C:\Users\Karmina\Desktop\Holocaust jewish victims.jpg

پرزيدنت ژاک شيراک در سال 1995، رويدادهايی را که در دوران هولوکاست برای يهوديان فرانسه رخ داده بود، رويدادهايی سهمناک و غم انگيز و برخلاف آرمانهای ملی فرانسه مبنی بر پشتيبانی از انسان های ستمديده و پناهجو خواند و از قربانيان اين جنايت ها، طلب بخشش و پوزش کرد. در سال 2010 پارلمان و دولت فرانسه نيز رسماً به همکاری و همدستی غيرانسانی رهبران دولت ويشی و نيروهای انتظامی اين کشور از جمله پليس فرانسه با نازيها برای اعزام يهوديان کشورشان به اردوگاه های مرگ اعتراف کردند و درخواست پوزش و بخشش نمودند.

نقش دولت فدرال و بانک های سويس از لحاظ همکاری نزديک با دستگاه رهبری نازی در تمام دوران حکومت رايش سوم در آلمان و به ويژه در سال های جنگ جهانی دوم و دوران هولوکاست نقشی پر ابهام و غم انگيز است. بسياری از جوانب آن از جمله رفتار غيرانسانی و غيراخلاقی دولت و پليس فدرال اين کشور با پناهندگان يهودی اروپايی که برای يافتن سرزمينی امن و نجات جان خود و خانواده هاشان به اين کشور پناه آورده بودند، از جمله بازگرداندن آن ها به آلمان و به چنگ نازيها و يا ادامه کمکهای مالی و تدارک قطعات و ابزارهای مورد نياز تسليحات ارتش نازی در دوران جنگ، کاملاً برخلاف قوانين و قراردادهای بين المللی کشورهای بيطرف و موازين وجدان و اخلاق انسانی است. (15, 8)

اسناد و مدارک بانک های سويس نشان می دهند که در تمامی دوران جنگ، بسياری از سازمان ها و مؤسسه های مالی اين کشور و به ويژه بانک ملی سويس طلاهای غارت شده و دزدی شده از خزانه های دولتی، بانک ها و دارايی يهوديان کشورهای تسخير شده از سوی ارتش نازی را مرتب و به طور رسمی و حتی قاچاقی و غيرقانونی می خريدند و در عوض در همه دوران جنگ جهانی دوم از راه فرستادن ارز خارجی، نيازهای مالی ارتش نازی، سازمان های جاسوسی رايش و حتی اردوگاه های مرگ نازی را برآورده می کردند. (15, 8)

پژوهشگران و تاريخ نويسان جنگ جهانی دوم بر اين باورند که هيتلر هيچ گاه قادر نبود بدون کمک ها و پشتيباني های مالی بانک های سويس به جنگ ادامه دهد، به ويژه پس از شکست استالينگراد که نازيها نه تنها متحمل صدها ميليون مارک هزينه شدند بلکه جان صدها هزار سرباز و افسر آلمانی هم از دست رفت. ارتش نازی بدون در اختيار داشتن فرانک سويس در سال های پايانی جنگ حتی توان تهيه مواد اوليه برای توليد ابزارهای جنگی خود نبود، زيرا مارک آلمان در اين دوران از پشتوانه و اعتبار فرانک سويس برخوردار نبود. (15, 8)

دولت فدرال، بانک ها و شرکت های بيمه سويس نه تنها در دوران جنگ با اقدامات غيراخلاقی و غيرقانونی خود به همه موازين ملی و بين المللی يک کشور بيطرف پشت پا زدند، بلکه سال ها پس از پايان جنگ نيز در بازگرداندن اموال بازماندگان هولوکاست در بانک های خود و يا پرداخت بيمه ساختمان ها و تأسيسات يهوديان آلمان که در آشوب های کريستال ناخت و ساير اقدامات ويران کننده نازيها عليه يهوديان از بين رفته بود و يا بيمه سرقت شاهکارهای هنری و اشياء قيمتی دزدی شده از سوی نازيها طفره می رفتند. حتی در دهه 1990، بيش از 50 سال پس از پايان جنگ، زمانی که بسياری از نشريات و مردم سويس و جهان، رهبران اين کشور را زير فشار گذاشتند تا مسئوليت جبران اشتباه های گذشته سويس، جبران خسارات و پرداخت غرامت به بازماندگان هولوکاست را بر عهده بگيرند، آنان از پذيرش اين مسئوليت سرباز میزدند. (15, 8)

C:\Users\Karmina\Desktop\1526579_10153719117165314_2098439513_n.jpg

واکنش دولت ها و مردم کشورهای اروپای شرقی و از جمله روسيه در برابر کشتارهای همگانی يهوديان اين کشورها بسته به موقعيت تاريخی و درجه احساسات و افکار ضد يهودی در اين کشورها و رابطه آن ها با يهوديان پيش از دوران هولوکاست تفاوت های ويژه خود را داشت. (4- 2) در بسياری از اين کشورها نيز چون عده یی از يهوديان از طبقه های تحصيلکرده و مرفه مردم کشورشان بودند، به احتمال زياد چشمداشت به اموال و املاک و حتی موقعيت های اجتماعی آن ها يکی از عوامل واکنش های غيرانسانی رهبران و حتی برخی از مردم سودجو و فرصت طلب اين کشورها (مجارستان، ليتوانی، اوکراين …) در برابر هموطنان يهودی خويش بود. بايد به اين نکته هم توجه کرد که بيش از 90 درصد يهوديان نابود شده در دوران هولوکاست، يهوديان اروپای شرقی بودند و کشتار بسياری از آن ها از جمله کشتار بيش از 430,000 نفر از يهوديان مجارستان در مدتی کمتر از 8 هفته، آن هم در آخرين سال جنگ بدون همکاری مستقيم و گسترده رهبران و نيروهای انتظامی و ژاندارمری اين کشور امکان پذير نبود. ( 2) ليکن رفتار مردم شريف برخی از کشورهای اروپای شرقی از جمله بلغارستان با يهوديان کشورشان در مقايسه با واکنش ساير کشورهای زير سلطه نازی در اروپای شرقی از جمله لهستان و رومانی و کشورهای بالکان بسيار انسان دوستانه و قابل تقدير بود و به احتمال زياد اين رفتار مردم بلغارستان، يکی از عوامل مهمی بود که موجب شد نازيها در تابستان 1943 از تصميم خود مبنی بر تداوم اعزام يهوديان اين کشور به اردوگاه های مرگ چشمپوشی کنند. (3)

Image result for holocaust pictures

حال که به واکنش مردم و سران برخی کشورهای اروپايی اشاره کرديم ببينيم واکنش مردم خود آلمان به کشتارهای همگانی يهوديان آلمان و اروپا چه بود. (16)

آگاهی همگانی مردم آلمان از طرح راه حل نهايی مسئله يهوديان لازمه پشتيبانی آنان از اين طرح و به سود حکومت نازی بود، ليکن ميزان اين آگاهی را دولت تعيين می کرد تا تأثير دلخواه را بر افکار عمومی بگذارد. به همين سبب، رهبران نازی در سراسر دوران هولوکاست کمترين اطلاعات مورد نياز را برای آگاهی از کليات اين طرح در اختيار مردم آلمان می گذاشتند، ولی جزئيات چگونگی اجرای آن را افشا نمیکردند. بنابراين آگاهی مردم آلمان از هولوکاست به اندازهای بود که رژيم میخواست. ليکن بسياری از مردم آلمان در اين مورد آن قدر آگاهی داشتند که بدانند به سود آن هاست که بيش از اين باخبر نشوند.

هانز مامزن (Hans Mammsen) اين پديده را چنين بيان کرده است: «درباره کشتارها نبايد پرسيد چه کسی

چه اطلاعاتی داشت، بلکه پرسش اين است که هر کس چه ميزان از اين اطلاعات را می خواست باور کند.» به گفته او:

«با آن که مردم آلمان شدت و وخامت اين جنايت ها را حس کرده بودند، ليکن بايد بين احساس گناه، شرمساری و انکار مسئوليت ناشی از آگاهی يکی را انتخاب میکردند. از اين رو بيشتر مردم آلمان کوشش میکردند اين فجايع را ناديده بگيرند. بسياری از مردم آلمان احساسات خود را با «عايق بیتفاوتی» پوشانده و به سرنوشت يهوديان کشورشان بیاعتنا شده بودند و از نظر اخلاقی خود را از اين ماجرا جدا کرده بودند – به ويژه هنگامی که ترس از انتقام الهی و جهانيان از آن ها به عنوان ملتی که مرتکب اين جنايت هاي سهمناک و بيرحمانه شدهاند، بر آن ها چيره میشد.» (17)

به گفته ابرهارد ياکل (Eberhard Jackel): «هر چند طرح راه حل نهايی مسئله يهوديان محرمانه بود و رهبران نازی بيشترين کوشش خود را برای سری نگاه داشتن آن در دنيای خارج به کار می بُردند، ليکن طرح نابودی يهوديان اروپا در تمامی دوران اجرای آن حداقل در آلمان «راز آشکار هيتلر» بود.» (18)

اينک که با واکنش کشورهای مختلف به کشتار همگانی يهوديان آشنا شديم ببينيم رهبر کاتوليکهای جهان يعنی پاپ پايوس دوازدهم در مورد اين مسئله چه اقدامی کرده ا ست؟

C:\Users\Karmina\Desktop\PopeMain.jpg

«بی اعتنايی پاپ پايوس دوازدهم، پدر مقدس مسيحيان، به جنايت هايی چنين عظيم و بی سابقه و سياست او مبنی بر سکوت در برابر چنين يورش و بیحرمتی به اخلاق انسانی نشان می دهد که او از مسئوليت رهبری مسيحيان چشم پوشيده است.»

اين بخشی از گزارش سر فرانسيس دارسی آزبورن، سفير انگلستان در واتيکان در اکتبر 1942 در مورد بیاعتنايی پاپ اعظم به جنايات نازی بود. (19)

هارولد تيتمن سفير آمريکا در واتيکان نيز در همين سال به وزارت امور خارجه آمريکا نوشت: «من از شيوه

بر خورد پدر مقدس با مسائل مربوط به نازيها احساس می کنم که او هيچ حساسيتی به اين رفتار غير انسانی

آنها نشان نمیدهد و حتی رهبران ديگر در واتيکان از اين رفتار او نه تنها اظهار شگفتی می کنند، بلکه نگرانند.»(20)

C:\Users\Karmina\Desktop\pope-pius-xii_1018356c.jpg

فرمان ششم از ده فرمان يعنی «قتل مکن»، در دوران جنگ جهانی دوم ميليون ها بار از سوی ده ها هزار مسيحی «مؤمن» که همه روزه فرائض ديگر دينی خود را به جای میآوردند، نقض شد!.

سرپيچی از اين فرمان و نقض آن در مذهب کاتوليک يک گناه کبيره محسوب می شود. ليکن به ظاهر برای پاپ پايوس دوازدهم، رهبر کاتوليکهای جهان و پاپ دوران هولوکاست کشتار نزديک به شش ميليون يهودی اروپايی که بيش از يک ميليون نفر از آن ها را کودکان خردسال و بيگناه تشکيل میدادند، بی اعتنايی به اخلاق و وجدان انسانی محسوب نمی شد!. کوتاهی قائم مقام مسيح در اعتراض به اين جنايت ها و محکوم کردن اعمال غيرانسانی نازيها در دوران هولوکاست نشان دهنده آن است که اين جنايت ها نه تنها موجب خشم او نشده، بلکه به سبب تأثر او نيز نشده بودند و به گفته جان کورنول (John Cornwell): «در اين دوران تاريک تاريخ بشر، پاپ پايوس دوازدهم يک انسان بی طرف نبود. او يکی از همکاران و همدستان هيتلر در اين جنايت ها به شمار می رفت و برای عملی شدن طرح شيطانی هيتلر بهترين پاپ ممکن بود. او سرباز سرسپرده هيتلر و پاپ دلخواه وی بود.» (21)

مدارک نشان میدهند که رهبران کليسا حتی پس از جنگ به فرار جنايتکاران نازی از چنگ عدالت کمک کردند. مايکل فيير(Michael Phayer) يکی از پژوهشگران پاپ ، واتيکان در رابطه با هولوکاست نامه ای به قلم اسقف الوئيسوس مونچ (Bishop Aloisius Muench)، نماينده مستقيم پاپ در آلمان، به دست آورده که در آن او به پاپ و واتيکان هشدار میدهد که «از کوشش های خود برای کمک به فرار جنايتکاران نازی از چنگ عدالت دست بردارند.».

C:\Users\Karmina\Desktop\Stepinac-i-NDH.jpg

به گفته ی مايکل فيير اين نامه که به زبان ايتاليايی نوشته شده است در بايگانی دانشگاه کاتوليک آمريکا (Catholic University of America) موجود است. (22)

C:\Users\Karmina\Desktop\hitler-begins-holocaust.jpg

با توجه به واقعيت و حقيقت موجود در کتاب های دوم و سوم اين مجموعه درباره واکنش و رفتار رهبران جهان با پناهجويان يهودی در دوران هولوکاست و ناتوانی يهوديان در نجات خود از چنگ نازيها و پی آيندهای سهمگين اين فاجعه به آسانی میتوان دريافت که افسانه «قدرت نامرئی يهود بينالملل» که حتی رهبران خيالیِ آن را مسئول رکود اقتصادی شديد جهان در اين دوران میخواندند، و نيز «پشتيبانی جهانيان» به خصوص رهبران جهان غرب از يهوديان، افسانه ای بيش نيست. اگر يهوديان از چنين قدرت و پشتيبانی در جهان برخوردار بودند، کشتار ميليون ها انسان بیپناه در چنين ابعادی امکانپذير نبود. اگر يهوديان بر مصدر کار بودند و از قدرت و نفوذ سياسی گستردهای برخوردار بودند، بيش از يک ميليون از نوزادان و کودکان بيگناهشان آن چنان قربانی نمیشدند.

بی تفاوتی و بی اعتنایی گسترده و سکوت مرگبار بسياری از رهبران بانفوذ و قدرتمند سياسی و روحانی جهان به کشتارهای همگانی يهوديان اروپا در دوران هولوکاست گويی بخشی از قراردادی نانوشته (Gentleman’s agreement) بين اين رهبران بود که، اکنون که «ديوانهای» قصد حل مسئله يهوديان را از راه کشتار همگانی آنها دارد، بياييم او را به حال خود بگذاريم. ليکن به گفته الی ويزل: «بی اعتنايي و سکوت در برابر اين گونه جنايت ها، صحه گذاردن بر سوزاندن بيش از يک ميليون کودک بيگناه به خاطر به دنيا آمدن با مذهبی متفاوت از مذهب کشتارگران و نظارهگران اين جنايت ها است».

1. Quoted in S. Shapiro, “Hearing the Testimony of Radical Negation,” in: The Holocaust as Interruption (Edinburgh, 1984 p. 3-4.)

2. Randolph L. Braham, (The Politics of Genocide: The Holocaust in Hungary Wayne State University Press, Detroit, 2000.)

3. Ioanid Radu, (The Holocaust in Romania: The Destruction of Jews and Gypsies Under the Antonescu Regime 1940-1944 2008.)

4. YitzhakArad, (The Holocaust of Soviet Jewry in the Occupied Territories of the Soviet Union, in: Yad Vashem Studies XXI Jerusalem, 1991 pp. 1-49.)

5. Raul Hilberg, (The Destruction of the European Jews Yale University Press, New Haven, 2003)

6. Susan Zuccotti, (The Holocaust, the French and the Jews New York, 1993).

7. Bernard Wasserstein, (Britain and the Jews of Europe 1939-1945 London, 1979 pp. 1-39.)

8. Adam LeBor (, Hitler’s Secret Bankers: The Myth of Swiss Neutrality during the Holocaust Birch Lane Press, N.J., 1997).

9. Robert S. Wistrich,”The Vatican and the Shoah”: Modern Judaism, Vol.21, May 2001, pp.83-107. )

10. Scandinavia, in: Nora Levin. The Holocaust: The Destruction of European Jewry, 1933-1945 (New York, 1968) pp.389-401. )

11. Avraham Altman and Irene Eber. Flight to Shanghai, 1938-1940. Yad Vashem Studies vol 28, Jerusalem, pp. 51-86

12. Devora Omer, (The Tehran Operation: The Rescue of Jewish Children from the Nazis Washington D.C., 1991).

13. Jacques Adler, (The Jews of Paris and the Final Solution, 1940-1944 (New York, 1987).

14. David S. Wyman, Abandonment of the Jews (1984) p. 105.

15. International Commission of Experts: (Switzerland, National Socialism and the Second World War, Final Report Chronos Verlag, Zurich, 2002).

16. David Bankier, (The Germans and the Final Solution: Public Opinion under Nazism Blackwell Publishers, Oxford, 1996) pp. 67-139.

17. Hans Mommsen and Dieter Obst, “Die Reaktion der deutschen Bevolkerung auf die Verfolgung der Juden, in Hans Mommsen and Susan Willems, eds., Herrschaftsalltag im Dritten Reich. Studien und Texte, Schwann, (Dussldorf, 1989) pp. 199-200.

18. Eberhard Jackel, Public Awareness of the Holocaust: “Hitler’s Open Secret; in: On Germans and the Jews under Nazi Regime, ed., Moshe Zimmermann (Jerusalem, 2006) pp. 215-221.)

19. Sir Francis Darsy Osborn, cited in: John Cornwell, Hitler’s Pope: The Secret History of Pius XII, (New York, 1999 p. 285.)

20. Harold Tittman’s papers cited in: Owen Chadwick, Britain and the Vatican (Cambridge Library) p. 207.

21. John Cornwell, Hitler’s Pope: The Secret History of Pius XII, (1999 pp. 296-297.)

22. Michael Phayer, Pius XII, the Holocaust, and the Cold War, (Indiana University Press, Bloomington, 2007. pp.197-205)

کتاب چهارم اين مجموعه چهار فصل متفاوت دارد و مکمل سه کتاب ديگر است.

C:\Users\Karmina\Desktop\images.jpg

نخستين فصل اين کتاب، درباره پايان هولوکاست و آزاد سازی اردوگاه های نازی، بازتاب رويدادهای آخرين هفته ها و روزهای اردوگاه های مرگ و اسارتگاه های نازی است. گرچه برای بسياری از مردم جهان تصاوير غم انگيز و سهمناک اسيران آزاد شده از اردوگاه های نازی در روز رهايی آنها نماد جنايات غيرانسانی و بيسابقه نازی ها است، ليکن اين تصاوير تنها تأثير اقدامات نازيها را در اسارتگاه هايی چون برگن- بلسن، بوخنوالد و داخاو نشان می دهند و جنايتهای خوفناک رخ داده در اردوگاه های مرگ از جمله بلزک، تربلينکا و آشويتس را منعکس نمی کنند.(1)

اين فصل نه تنها به چگونگی آزاد سازی اردوگاه ها بلکه به شرح کوتاهی از ستمگریها و جنايت های نازی ها در اين اردوگاهها از زبان بازماندگان و نيز چگونگی بازگشت آنان به زندگی دوباره می پردازد.

برگن – بلسن يکی از معروفترين و منفورترين اسارتگاههای نازی بود که اسيران آن در روز 15 آوريل 1945 توسط نفرات نيروهای ارتش هشتم انگلستان رهايی يافتند. چند هفته پس از رهايی برگن- بلسن، انگليسی ها اين اردوگاه را با همه تشکيلات و ساختمان هاي آن به آتش کشيدند تا آثار جنايات نازی ها را از بين ببرند، (2) ليکن در همان زمان، سردبير نشريه تايمز نوشت: «سوزاندن اين اردوگاه در سرکوب انگيزه و ميل جنايتکارانی که دست به چنين اقداماتی زدند بی تأثير است و تنها شواهد فيزيکی اين جنايات را از بين می برد. برای ريشه کن کردن نسل کشی که محدود به ملت و مرام و مذهب خاصی نمی شود، آگاه سازی لازم است و بايد انگيزه و علل نسل کشیها را از ميان برداريم وگرنه در آينده، برگن- بلسن های ديگری به وجود خواهند

آمد.» (3)

تاريخ نشان داده است که اگر به رويدادهايی مانند هولوکاست و آنچه در برگن- بلسن روی داد فقط به چشم يک جنايت نگاه کنيم و چند جنايتکار را مجازات کنيم، موجب پيشگيرط از تکرار جنايت ها مشابه در آينده نخواهيم شد، زيرا برای پَست کردن و از بين بردن ارزش های انسانی و جنايت عليه بشريت، هيچ مجازاتی کافی نيست .

فصل بعدی کتاب بازتاب بخشی از اسناد و مدارک موجود در آرشيوهای ملی سرزمين ها و اردوگاههايی است که اين رويدادها در آنها رخ داده اند و يا از خاطرات و نوشته های ستمگران، شاهدان، نظاره گران و يا بازماندگان اين فاجعه گرفته شده اند. آزاد شدن صدها هزار مدرک موجود در آرشيوهای دولتی آلمان، کشورهای اروپای شرقی و غربی و آمريکا در دهه های اخير، اطلاعات ارزشمندی را در مورد اين فاجعه فاش کرده است. از سويی نيز وسواس خاص نازی ها در ثبت مراحل تصميم گيری و طرح و اجرای اين جنايات، بدون هيچ ترديدی هولوکاست را يکی از مستندترين رويدادهای تاريخ بشر کرده است. رهبران نازی حتی در هنگام اجرای اين طرح ويرانگر اخلاقی، کشتار ميليونها انسان بيگناه را «باشکوه ترين و شگفت انگيزترين برگ تاريخ خود» می خواندند. (4)

در اين فصل ميخوانيم که چگونه هيتلر نه تنها در دوران کشتارهای همگانی يهوديان اروپا، بلکه از دو دهه پيش از آن، آشکارا از طرح پاکسازی آلمان از يهوديان سخن گفت و بيرون راندان يهوديان از آلمان و در صورت لزوم نابود کردنشان با استفاده از گازهای سمی را تنها راه حل می دانست، (5) اما تهديدهای او هيچ گاه جدی تلقی نشدند.

می خوانيم که چگونه وقتی نازی ها متوجه شدند کشتار ميليونها يهودی اروپای شرقی اسير در چنگشان، از راه تيرباران آنها عملی نيست و يا تيرباران مادران و کودکان خردسال موجب آزار روانی برخی از کشتارگران جوان می شود که خود فرزندان خردسال داشتند، در صدد يافتن روشهای «بهتر» و مؤثرتری برای کشتارهای جمعی بر آمدند: روشهايی سريعتر، کاراتر و «ارزانتر» برای کشتار ميليونها انسان ديگر. (6)

می خوانيم که چگونه هيتلر بارها در سخنراني های خود گفته بود: «پيروزی نظامي ما در جنگ، بدون نابودی بلشويسم يهودی يک پيروزی کامل نخواهد بود.» و يا: « نابودی يهوديان بخشی از پيروزی ما در اين جنگ است.» (7)

فصل سوم درباره شخصيتها، رويدادها، اماکن . . . در رابطه با هولوکاست است. در مورد شخصيتها، شرح کوتاهی درباره اقدامات آنها در رابطه با هولوکاست نوشته شده است. مجال پرداختن به باقی زندگينامه آنها در اين کتاب نيست.

در صد سال گذشته، بيش از صد ميليون انسان بيگناه به جرم تفاوتهای مذهبی، نژادی، ملی، قومی و عقيدتی قربانی خشم، سنگدلی و بيرحمی انسان هاي ديگر شده اند. (10-8)

آخرين فصل اين کتاب، ساير نسلکشیهای صد سال گذشته را به اختصار شرح داده است:

نسل کشی ارامنه در ترکيه در سال 1915 نخستين نسل کُشی قرن بيستم بود و سرمشق بسياری ديگر از کشتارهای اين قرن شد. در اين کشتار همگانی که به فرمان رهبران ناسيوناليست افراطی ترکيه روی داد، نزديک به يک ميليون انسان بيگناه و بی پناه، بيهوده جان خود را از دست دادند و نزديک به يک ميليون نفر ديگر نيز برای هميشه خانه و زندگی و سرزمين نياکانی خود را ترک کردند و آواره شدند. اين يکی از ظالمانه ترين و بی رحمانه ترين جنايات قرن بود. پس از گذشت نزديک به صد سال از اين نسلکشی، دولتمردان ترکيه نه تنها هرگز مسئوليت اين فاجعه را به گردن نگرفتند، بلکه در هر فرصت و موقعيتی انکار کرده اند که اصولاً اين جنايات در تعريف نسل کشی بگنجند. (11)

در سال 1919 و هنگام برگزاری کنفرانس صلح پاريس پس از پايان جنگ جهانی اول، تئودور روزولت، رئيس جمهور سابق آمريکا، کشتار بيش از يک ميليون انسان بيگناه از جامعه ارامنه ترکيه را فقط به خاطر آن که دينی متفاوت از رهبران ناسيوناليست افراطی ترکيه داشتند، بزرگترين جنايت دوران جنگ و شکست و کوتاهی بزرگ در سياست آمريکا و ساير کشورهای بزرگ در کمک به نجات آنها خواند. او گفت: «در برابر اين کوتاهی و شکست اخلاقی رهبران جهان، گفتار آنان در مورد برقراری صلح جهانی يک مشت شعار و وعده پوچ و بيهوده است که به هيچ روی منجر به ايجاد دنيايی امن و دموکراتيک نخواهد شد. در عوض کوتاهی اين رهبران موجب گستاخی و جسارت ديکتاتورها و رهبران کشتارهای ديگر در آينده خواهد شد.» (12)

تحقق پيش بينی بيست و ششمين رئيس جمهور آمريکا به ربع قرن هم نکشيد. هنگامی که هيتلر پس از آغاز جنگ جهانی دوم، قصد خود برای نابودی يهوديان اروپا را با ژنرالهايش در ميان گذاشت، با مشاهده ترديد آنان گفت: «چه کسي امروز از کشتار بيش از يک ميليون ارامنه ترکيه در يک نسل پيش صحبت می کند؟» (13)

صفحات ديگر اين فصل، به نسل کشی های مردم کامبوج توسط رژيم خِمِر سرخ، مسلمانان بوسنی توسط صِربها، مردم قوم توتسی توسط افراطی های هوتو در روآندا، و مسلمانان غير عرب دارفور توسط کشتارگران رژيم خارطوم و همدستان جنايتکار آنها، شبه نظاميان جانجاويد در دارفور می پردازند.

وجه مشترک اين نسلکشی ها تنها نفرت رهبران و مردم از گروهي «ديگر» با رنگ پوست، ايمان، اعتقاد و نژاد متفاوت نيست، بلکه مهمتر از آن بی اعتنايي و بی تفاوتی رهبران و مردم جهان به سرنوشت شوم قربانيان اين نسلکشیها است؛ قربانيانی که آنها را بيگانه و «ديگری» قلمداد می کنند و درد آنها را درد همنوع خود به حساب نمی آورند و يا سرنوشت آنها را در امنيت و يا منافع ملي خود بی تأثير می بينند.

با دقت در مفهوم فرافکنی خطر بيگانه سازی گروهی از انسان ها که آنها را متفاوت از خود می انگاريم، بهتر روشن میشود. شخصی که فرافکنی می کند آنچه را قادر نيست آگاهانه در ضمير خود پذيرا باشد به ديگری نسبت می دهد. پس به جای آن که ناچار باشد با صفت مذمومی در نهاد خود رويارو شود، می تواند تقصير را به گردن آن ديگری بياندازد و خود را متفاوت و برتر بيانگارد. اما فرافکنی فقط فردی نيست و ای بسا جوامعی که از همين قاعده پيروي ميکنند و بر گروهی که يا خارجی هستند يا مسلک و مذهب و نژاد متفاوتی دارند و يا به هر دليلی «ديگر» و «بيگانه» به شمار میآيند برچسب صفت های منفور و ترسناکی را می زنند که اگر شهامت يا آگاهی بيشتری داشتند و می توانستند نيک نظر کنند، پَر خويش در آن مي ديدند يا به عبارت ديگر همه اين ويژگی ها را در خود نيز می يافتند.

ديوارهايی که به اين شيوه ميان افراد يک جامعه که به گونه ای با هم تفاوت دارند بنا می شوند به يک باره تا به ثريا نمیروند، بلکه چنان آرام آرام و آجر به آجر قد می کشند که شايد در ابتدا توجه هيچ فردی را جلب نکنند. نخستين نشانههای فرافکني جمعی شايد همان لطيفههای به ظاهر بی ضرری باشند که دهان به دهان نقل می شوند و بی سر و صدا، فرهنگسازی می کنند. ديری نمی پايد که يک مليت به وحشيگری معروف می شود و يک نژاد به کم هوشي و يک قوم به شيادی. آجرها به همين سادگی روی هم قرار می گيرند و « ما » و «نا خودی» را از هم جدا می کنند. تفاوتها در نظرمان پررنگ می شوند و وجوه اشتراک رنگ می بازند. ديگر بنی آدم را از يک گوهر نمی دانيم مگر آن که زبان و مذهب و آداب و نژادشان عيناً مثل ما باشد.

هنگامی که ديوارهای بين ما و غير ما بلند تر و ضخيم تر شدند، ناديده گرفتن رنج آن ديگران، وجدانمان را آزار نمی دهد. حتی شنيدن و خواندن و ديدن مُدام مصيبت هايی که بر سر آن گروه می رود گويی افکار ما را بيش از پيش تخدير می کند و حساسيت خود را در اين قبال به کلی از دست می دهيم. چرا بايد نگران سرنوشت گروهی باشيم که در نظر ما از فرديت و انسانيت تهی شده و به تودهای بی تمايز بدل شده اند که همگی وحشی يا کم هوش يا شيادند؟

در اين هنگام است که اگر سياستمداری لبريز از کينه کور يا دست نشانده سودجويانی که حفظ ثروت و نفوذ خود را در گرو شوربختی مردمان و برپايی جنگ و خونريزی می بينند بر مصدر قدرت بنشيند و نخست به سلب آزادی های فردی و حقوق شهروندي آن گروه مطرود، فرمان دهد و با سخنان و اقدامات خود بذر ترس و نفرت از اين عده را در دل ملت خويش بکارد و سرانجام به فرمان کشتار آنان را دهد، اکثريتی که به تدريج فرا گرفتهاند اين قربانيان را به سبب تفاوتهای مذهبی، نژادی، آيينی و غيره از خود ندانند با اشتياق و آمادگی در صف فرمانبران کسی چون هيتلر قرار می گيرند و يا فرياد التماس آميز قربانيان را ناشنيده می گيرند و خود را از هر مسئوليتی در برابر اين گروه مبرا می دانند. چرا که باور دارند اين عده که زبان، نژاد، رنگ پوست، آداب و يا باورهايشان با آنها فرق می کند، ارتباطی به آنان ندارند و چه بسا سزاوار مهربانی و ياری ايشان هم نباشند و معتقدند که بودجه و امکانات محدود جامعهشان نبايد صرف نجات «بيگانگان» شود.

رويدادهای هولوکاست و ساير نسل کشی ها بايد بازگو شوند. با خواندن و شنيدن شرح اين فجايع است که تلاش خواهيم کرد از تکرار آنها پيشگيری کنيم. اگر بتوانيم، از هولوکاست و نسل کشی های ديگری که در تاريخ بشر روی داده اند درس بگيريم و اجازه ندهيم که مرزبندی و نفرت ورزی در ميان انسان ها فاصله بياندازد. بايد به هوش باشيم و با توجه به تاريخ، نشانه های خطر را دريابيم. زمانی که بابهره گيری از بيگانه هراسی اين باور شايع شود که اگر عده خاصی در ميان ما نباشند زندگی ما شيرين تر و فرزندانمان ايمن تر خواهند بود، خطر نزديک است. زمانی که مردم را متقاعد کنند که هر که مذهب، مليت، نژاد يا عقيده خاصی دارد، متعصبی است که آرزويش نابود کردن شما و تصرف اموالتان است، خطر نزديک است. زمانی که در مورد نژادی، قومی، پيروان مذهبی و… قضاوتی سطحی و کلی داشته باشيم و همه آنان را به يک چشم بنگريم خطر نزديک است. زمانی که جمله معروف و مشمئز کننده «سرخپوست خوب سرخپوست مرده است» و يا «يهودي خوب يهودی مرده است» در مورد عده ای ديگر به کار رود که به چشم ما به همان اندازه متفاوت و خطرناک بيايند که سرخپوستان در چشم ژنرال شريدان ويهوديان در چشم هيتلر جلوه می کردند خطر نزديک است. اگر از هولوکاست درس گرفته باشيم اين خطر را جدی تلقي می کنيم. دست روی دست نمی گذاريم و بر تهديدی که می دانيم متوجه همنوع ماست و به زودی ممکن است به فاجع های انسانی بدل شود، چشم نمی بنديم.

بايد به ياد داشته باشيم هنگامی که مي گوييم «ديگر هرگز» “Never Again ” اين اعتراض نبايد منحصر به اتاقهای گاز و کشتارهای همگانی باشد. چرا که اين آخرين گناهی بود که نازيها مرتکب شدند. نخستين گناه زمانی بود که نازی ها يهوديان را از حقوق فردی و اجتماعی محروم کردند، محروميت از حق کار، حق رأی، آزادی بيان، حق دوست داشتن و با غير خودی ازدواج کردن، حق اعتقاد به ايمان خود و حقوقی که بنای موجوديت هر فردی است و از بين بردن آنها راه را برای نابوديشان در آينده باز می کند. سکوت در برابر بی عدالتی و رويدادهای سهمناکي با چنين گستردگی، بی حرمتی به شرافت و اخلاق انسانی است. بی اعتنايی به هولوکاست، جدی تلقی نکردن سوزاندن کودکان است. رو به رو نشدن با هولوکاست، رو در رويی دوباره با فاجعه یی همانند هولوکاست در آينده است.

تاريخ بايد به ما آموخته باشد که ديوار بين انسان ها را نبايد به حال خود رها کنيم تا سر به فلک بکشند. بايد شباهت ها را مبنا قرار دهيم نه تفاوت ها را. بايد مرزها را در نورديم و همدلی، شناخت و گفت و گو را گسترش دهيم تا هيچ رهبری را يارای برافروختن شعله نفرت و«ديگر ستيزی» در دل مردمان نباشد، تا هيچ سرکردهای با اطمينان از بی تفاوتی جهانيان دستور کشتار بيگناهان را صادر نکند و يا کشتار ميليونها انسان بيگناه را «باشکوه ترين و شگفت انگيزترين برگ تاريخ خود» نخواند.

نگذاريم که هياهوی روزانه رسانه ها فجايع انسانی را در نگاه ما به آماری عادی تقليل دهد. نگذاريم که سخنوری سياستمداران ما را به مهره بازی صاحبان زر و زور بدل کند. حساسيت و آگاهی خود را بالا ببريم و برای انسانيت مرز و طبقه قائل نشويم. اجازه ندهيم که تاريخ چون سنگ آسيابی که بر گرده اسبان چشم بند خورده بسته اند، پيوسته بر مدار فاجعه بچرخد. هنگام آن است که راه را بر روی دادن هولوکاستي ديگر ببنديم. برای دستيابی به اين آرمان بايد به درسهای تلخ و عبرت آموز تاريخ توجه کنيم. انکار و فراموش کردن نسل کُشيها، زمينه ساز ناآگاهی نسلهای بعدی است تا باز با غفلت و بی همتی يا با نفرت و بيرحمی پا جای پای گذشتگان بنهند و چه خود دست به کشتار بزنند و چه نظاره گران خاموش و بی اعتنای اين فجايع باشند، باز ميليونها نفر تنها به جرم «تفاوت داشتن» به مسلخ خواهند رفت. پس بر ماست که مشعلدار حرکتی همگانی و قاطع، برای پيشگيری از تکرار اين نسل کشیها باشيم و آينده روشنتری براي بشريت به ارمغان بياوريم. به اميد آن که اين کتابها روشنگر و راهنمای ما در اين مسير باشد. ایدون باد و ایدون تر باد.

1. Jon Bridgman, (The End of the Holocaust: The Liberation of the Camps Portland Oregon, 1990.)

2. Derrick Sington (, Belsen Uncovered London, 1966).

3. Times, June 30, 1945).

4. Heinrich Himmler, Speech in Posen on Oct.ober 4, 1943, in: Howard J. Langer ( The History of the Holocaust (New Jersey, 1997 P. 182)

5. A. Hitler, Mein Kampf, “My Struggle”, English translation: (New York, 1969) pp. 293-296.

6. Statement by A. Becker Ph.D., Gas-Van Inspector, March 3rd 1960: 9 AR-Z, 220/59, Vol. I. P. 194 ff.

7. Nuremberg Trials Documents, NO-205.

8. Adam Jones, Genocide: A Comprehensive Introduction (New York, 2006).

9. Ben Kiernan, Blood and Soil: (A World History of genocide and Extermination Yale University Press, 2007 ide: Utopias of Race and Nation (Princeton University Press, 2003).

11. Peter Balakian, The Burning Tigris: (The Armenian Genocide and America’s Response New York, 2003).

12. Wilson’s Quandary, in: Peter Balakian, The Burning Tigris (2003) P.308.

13. Louis P. Lochner, What About Germany? (New york, 1942 P.2.)

در نشست همگانی سازمان ملل متحد در روز یکم نوامبر سال 2005 کشورهای آمریکا – استرالیا – اسراییل – کانادا و روسیه آگاشته کردن یک روز در سال بنام روز جهانی هولوکاست پیشنهاد شد. این پیشنهاد از پشتیبانی 104 کشور برخوردار گردید و روز بیست و هفتم ژانویه برای یاد بود جانباختگان هولوکاست از سوی همگان پذیرفته شد. تنها کشوری که در برابر این پیشنهاد سرناسازگاری نشان داد حکومت جمهور اسلامی بود.

چگونه دین بازی ما ایرانیان ،دنیا را در خرافه فرو برد – بخش سیزدهم

چگونه دین بازی ما ایرانیان ،دنیا را در خرافه فرو برد

بخش سیزدهم

C:\Users\Ruzbeh\Desktop\IMG_3769-11.jpg

دکتر روزبه آذر برزین

نادرشاه افشارپس از58 روزتوقف دردهلی باکاروانی ازغنائم تاراج کرده بسوی ایران حرکت کرد.نادرتنها دو ماه باقی داشت تا درقوچان عمر 53 ساله اش پایان یابد .

طبق رسم شوم و نامردمی سلاطین مختلف در کشورمان مبنی بر آنکه، هر حکومتی که سقوط می کند، حکومت بعدی سعی بر محو اقدامات آن دارد ، نادر شاه هم از این قاعده مستثنی نبوده و با دست یابی به قدرت به محوآنچه از سلاطین صفویه بجا مانده بود ، اقدام نمود . در گام نخست ، او به تغییر لباس مردم پرداخته و از ملت می خواهد که لباس ترکی بپوشند و هر ابنیه ای که نام شاه عباس دارد خراب کنند . در مرحله بعدی تغییر سکه بود . بسیار از مردم ایران گوش و دماغ خود را از دست دادند ، چون بجای سکه نادری گفته بودند سکه عباسی !!( تاریخ اجتماعی ایران ، دکتر شعبانی ، رویه 442 ) اقدام نخست نادر در تخریب بنا هائی که نام شاه عباس دارد در شکلی دهشتناک در جمهوری اسلامی بشکل تخریب کامل مقبره رضا شاه بزرگ ، سیمان اندود کردن طاق بستان وبیستون تلاش بی ثمر در راه تخریب تخت جمشید تجلی می کند . دراینتر نت سالهاست که تصویری از نادر وجود دارد و نوشته ای را منصوب به او کرده اند که میگوید:هر آخوند را دوبار باید اعدام کرد !

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\389519_274702745901314_100000847718306_806564_543560625_n.jpg

در برخورد نادر با مبلغین شیعه هیچ شکی نیست . او بود که به شیعه و سنی کشی پایان داد . عبدالعظیم رضائی مولف تاریخ ده هزار ساله ایران در جلد چهارم کتاب خود که در زمان جمهوری اسلامی توسط انتشارات اقبال چاپ شده در رویه 36 می نویسد : ایرانیان از همان آغاز کار نادر از او ناراضی بودند ، چون او در بر انداختن مذهب شیعه و جلوگیری از آداب و رسوم و مراسم دینی شیعیان ( سینه ، زنجیر و قمه زنی )سعی بلیغ داشت . این تاریخ نگار ، هیچگاه شرف و نیوند انسانی خود را قاضی قرار نداد که چگونه ملتی 228 سال بخاطر دشمنی بین شیعه و سنی پاره پاره شوند و آن زمان که کسی چون نادر به این بازی خون آلود پایان دهد از در نارضایتی با او در آیند ! از دید این تاریخ نگار جمهوری اسلامی ، حکومت نادر صرفا یک نظام لشگر کشی بیش نبود . نادر با مردم ایران ارتباط نداشت ( منبع بالا ، همان رویه ) .درد بزرگی است که ما ایرانیان در تمام زمینه ها ،چه تاریخ سیاسی ، اجتماعی و هنر تاریخ نگار متعهد و بی طرف نداریم . قلم ما با میزان پولی که میدهند چرخیده و تاریخ نگار به راحتی شرف و شعور خود را می فروشد .

نادر در مرو مرتکب اشتباهات سیاسی بسیاری شد . در نخستین اقدام ، حاکم مرو ، محمد رضا خان قرخلو را عزل کرد و شاه قلی خان بیک را بجای او منصوب داشت . او در مرو هفت تن از زبده ترین ، کار آمد ترین روسا و سر کردگان این شهر را با بهانه های بی ارزش به قتل رساند . مسئول جمع آوری محصولات دیوانی ، رحمان قلی سلطان دومین قربانی نادر بود . سومین تن ، میر شکار پسرش رضا قلی میرزا ، رحیم سلطان بود . نادر سپس سلیمان بیک و عینل بیک را که از سران سپاه او بودند به قتل رساند . محمد کریم بیک چگنی ، قراول باشی مرو و عبدالله بیک که نیابت بیگربیکی مرو را داشت ، توسط نادر به قتل رسیدند .

فکر انتقام و کین خواهی از مردم داغستان ، همواره فکر نادر را مشغول میکرد .لشکر کشی به داغستان در بهار 1154 هجری آغاز گردید .

سپاه نادر از راه های جنگلی مازندران به پیش می رفتند . در نزدیکی های زیرآب ، بعد از پل سفید ، نادر مورد حمله تروریستی قرار گرفته و گلوله ای دست او را خراش و بر گردن اسبش می نشیند .رضاقلی میرزا که در آن اطراف بود ، خود را به پدرش میرساند ولی با خشم و غضب او مواجه میشود . ( علم آرای عباسی، رویه 834 ) . ضارب که نیک قدم نام داشت دستگیر میشود و اعتراف می کند که بنا به خواست محمد حسین خان قاجار و رحیم سلطان مروی و رضا قلی میرزا می خواسته نادر را بکشد .

فتنه انگیزان ، ذهن نادر را نسبت به فرزندش رضاقلی میرزا تیره میسازند و به دستور نادر رضاقلی میرزا در تهران تحت نظر و حبس خانگی قرار میگیرد . رضا قلی میرزا منکر این توطئه میشود .مشاوران نادر ، میرزا زکی خان و حسن علی خان معیر باشی باورشان این بود که رضاقلی میرزا مرتکب چنین کاری نشده و این اطرافیان مغرض شاه هستند که ذهن او را مسموم کرده اند . نادر بدون توجه به سخنان مشاورانش دستور میدهد تا چشمان فرزندش را کور کنند و چند روز بعد از کار خود نادم و پشیمان میشود .

نادر در نبرد داغستان موفقیتی کسب نکرد و این ناکامی ، وضع روحی نادر را بکل در هم ریخت .

کشور گشائی نادر در هندوستان و جنگ بی فرجام داغستان باعث شد تا دولت عثمانی از این دو فرصت سود جسته و بهانه جوئی را آغاز کند . بار دیگر دمل چرکین سنی و شیعه دهان باز کرد .نادر هم که درفکر جبران شکست داغستان بود به جنگ جدید رضایت داد و از طریق هشترود ، قره چمن و سنندج پیشروی بسوی ترکیه را آغاز کرد .سپاهیان نادر کرکوک را اشغال کرده و بسوی موصل رفتند . شورش های تازه ای در ایران آغاز شده بود . سام میرزا با کمک لزگی ها ، فرماندار شیروان را به قتل رسانده و صفی میرزا که تحت حمایت دولت ترکیه بود علیه نادر بر خاسته و مانگو خاقان چین که تصور میکرد ، نادر قصد حمله به چین را دارد در تدارک سپاه و مقابله با شاه ایران بر آمده بود . نادر با دیدن شرایط تازه بفکر مذاکره با حاکم بغداد ، احمد پاشا بر آمد . نماینده مذهبی احمد پاشا ، عبدالله بن حسین سویدی با نمایندگان نادر ، میرزا مهدی استر آبادی و ملاعلی اکبر ملاباشی وارد مذاکره شدند .

در این مذاکره سیاست های مذهبی شاه اسماعیل صفوی محکوم شده و حقانیت ابوبکر ، عمر و عثمان مورد قبول طرفین قرار گرفت .ترک ها هم قبول کردند که امام جعفر صادق را به رسمیت بشناسند !!!

بر خلاف نظر عبدالعظیم رضائی مولف تاریخ ده هزارساله ایران که میگوید نارضایتی مردم ایران از نادر بخاطر گرفتن قدرت از شیعیان و منع اجرای آداب و رسوم شیعه بوده باید گفت : در پایان سالهای زندگی نادر ، نارضایتی مردم بخاطر سیاست های مالیاتی او بوده نه شیعه .

شکست داغستان باعث شد که نادر سه سال بخشش مالیاتی مردم را که از تاراج هندوستان به آنها بخشیده بود باز ستاند .خشونت های نادر در امر وصول مالیات ، اوراق سیاه و ننگینی بر تاریخ ایران افزوده است.

وقتی به زور شخصی رامتعهد و وادار به دادن مالیات میکردند ، علی الحساب گوش ، بینی او را بریده و چشم هایش را کور میکردند . ( جهانگشای نادری ، میرزا مهدی خان استر آبادی ، رویه های 421 تا 423 ) .ماموران وصول مالیات در خیابان و کوچه هر فردی را میدیدند

گریبانش را گرفته و پول او را می گرفتند . شور بختانه عصر نادر مشابه جمهوری اسلامی ، عصر ثروت و استکبار دولتمردان و فقر و نداری ملت بود پول پرستی نادر باعث شد تا سربازان او نیز به او پشت کردند . فقر و گرسنگی مردم و مالیاتهای سنگین موجب شورش مردم ایران شده بود.

نخستین شورش در سال 1153 از جانب مردم شیروان بود . پس از این شورش شاهد ، شورش مردم خوارزم در سال 1155 ،که بانی آن ابوالغازی فرزند ایلبارس خان بود . این شورش توسط علی قلی خان برادر زاده نادر سرکوب شد . شورش مردم گرجستان در سال 1156، شورش مجدد مردم شیروان در سال 1156 ، شورش سراسری فارس در سال 1157 ،که مردم ماموران وصول مالیات را به قتل میرساندند . مردم از تقی خان بیگلر بیک فارس می خواهند که رهبری شورش را به عهده بگیرد . نادر محمد حسین قرقلو را مامور دفع این شورش می کند . این شورش نیز سرکوب شده و اهالی شیراز قتل عام میشوند . تقی خان را به اصفهان برده و به دستور نادر او و زنش را وارونه بر الاغی سوار کرده و مقابل چشمان آنها فرزندانشان را گردن زدند. باز به دستور نادر آلت تناسلی تقی خان را بریده و یک چشم او را در آوردند . ( عالم آرای نادری، پوشینه سوم ، رویه 958) .

طغیان ایل قزلباش به رهبری محمد حسن خان قاجار در سال 1157،سر دسته شورشیان در آغاز محمد علی بیک عزالدینلو بود که با محمد حسن خان قاجار ارتباط بر قرار کرد . طغیان چادر نشینان کرد در خوی و سلماس در سال 1157 ، شورش چادر نشینان عرب در بحرین و مسقط در سال 1157 ، شورش چادر نشینان خراسان ، کرمان و لرستان در بین سالهای 1156 تا 1159، شورش های زمان نادررا که بخاطر فقر و گرسنگی و مالیاتهای سنگین بود با اعتصابات سراسری مردم ایران در حال حاضر که تمامی ناشی از فقر و غارت سران رژیم جمهوری اسلامی است سنجش کنید ، آن وقت به فرو پاشی رژیم دستار بندان اشغالگر بیشتر امید می بندید .در زمان نادر مشابه امروز ایران فاجعه کوچ و ترک وطن بشدت رواج داشت .

شهر های بزرگی چون طسوج ، بین تبریز و سلماس که چهل تا پنجاه هزار سکنه داشتند ، خالی از مردم شدند .پنج سال پایانی عمر نادر درست مثل آنست که اوراق تاریخ ایران را با قیر اندود کرده باشیم .

روز یکشنبه یازده جمادی آلاخر سال 1160 در قوچان و در محلی بنام فتح آباد ، نادر احمد خان درانی را با چهار هزار مرد جنگی ، مامور

مراقبت از جانش می کند .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\1511413421-faranaz-com.jpg

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th.jpg

قرار بود احمد خان ، فردای آن روز جمعی از محارم شاه را که متهم به

توطئه علیه او بودند اعدام کند . به هنگام شب ، محمد بیک قاجار ایروانی ، موسی بیک ایر لوی افشار طارمی ، قوجه بیک کوندوزلوی ، حسین بیک شاهوار به اشاره علی قلی خان، برادر زاده نادر ، صالح خان قرقلوی ابیوردی و محمد قلی خان افشار ارومی کیشکچی باشی به خیمه نادرکه آنشب با شوقی دختر محمد حسن خان همبستر شده بود ، وارد و سر او راازبدن جدا می کنند( جهانگشای نادری ، رویه های 425 و 426 ) .

با مرگ نادر ، آنچه به چشم میخورد هرج و مرج و غارت و کشتار است انگار این قصه تلخ در سرزمین اسلام زده ما پایان ندارد .

برادر زاده نادر ، علی قلی خان با نام عادلشاه !!!به صحنه سیاسی ایران وارد شد . اولین کار او کشتن فرزندان نادر بود .سه تن از فرزندان نادر به نامهای نصرالله میرزا ، امامقلی میرزا و رضا قلی میرزا که در کلات نادری پنهان شده بودند ، مورد یورش سهراب خان گرجی فرستاده پسر عموی خود علی قلی خان قرار میگیرند . رضاقلی میرزا کور را در همان محل گردن میزنند و دو فرزند دیگر نادر را به مشهد برده و می کشند . از نادر دو پسر خردسال و شیر خوار دیگری بنامهای چنگیز ، سه ساله و جهد الله شیر خواره نیزوجود داشتند که به دستور عادلشاه !!!

به آنها زهر خورانده و هر دورا به قتل میرسانند .بنا به نوشته تاریخ گیتی گشای میرزا محمد صادق اصفهانی ، بنا به دستور علی قلی خان ( عادلشاه ) تمام زنان حرم نادر که حامله بودندشکم دریده شدند .او دستور داد تا تمام فرزندان پسران نادر را هم بکشند : نصرالله میرزا پسر دوم نادراز چند زن خود ، دارای 9 فرزند بنامهای اولدوزخان 7 ساله ، تیمور خان 5 ساله ،مصطفی خان 5 ،سهراب سلطان 4 ساله ،مرتضی قلی خان 3 ساله ، اسداله خان 3 ساله ، اغوز خان 3 ساله ، اوکتای خان شیرخواره و نصرالله میرزا که پس از مرگ پدرش به دنیا آمد که تمامی به وسیله عادلشاه به قتل رسیدند .

به راستی شرم بر ما که به حیوان صفتی سلاطین خود افتخار می کنیم .

برادر زاده خون خوار نادر وقتی به قدرت رسید 24 سال داشت ، او برای حفظ قدرت خود به دین بازی تکیه کرد و برای جلب حمایت شیعیان چنین وانمود کرد : چون عمویش نادر از کله دوستداران مرتضی علی مناره ها ساخت ، او را از تخت به تخته کشیده و این عمل را خدمت به عموم و موجب رفاه ملک و ملت دانستیم !!!! ( فارسنامه ناصری به نقل از تاریخ اجتماعی ایران مرتضی راوندی ).

ابراهیم خان ، برادر عادلشاه که از جانب او به حکومت جنوب و غرب ایران منصوب شده بود ، اعلام استقلال کرده و علیه برادر وارد جنگ شد . این دو برادر در نزدیکی زنجان بهم رسیدند و در نبردی سخت عادلشاه شکست خورد . او به تهران گریخت ، اما اورا دستگیر و چشمهایش را کور کرده و او را به دست زنان حرم نادر سپردند و زنان او را تکه تکه نمودند !( فارسنامه ناصری )

میراث خواران نادر ، ناتوان تر و خوار تر از آن بودند که قادر به اداره

کشوری مثل ایران باشند .پس از افشار، نوبت به سلسله زند میرسد که زمان فرمانروائی آنها به زیر 40 سال میرسد . زند ، نام ایلی لر است که قلمرو آنها در قلعه پری یا پیری ملایر بوده است .کریم خان از ابتدای کار به کریم توشمال به معنی بزرگ و کدخدا مشهور بود .او یکی از سرداران ابراهیم خان افشار ، برادر زاده نادر بود . کریم خان زند هم چون جامعه شناسی دریافته بود که مردم ایران در کشاکش بازی طولانی شیعه و سنی و بازیگران خشک مغز و آزمند ، تیره دل و سفاک و جنایتکار خسته و نفرت زده شده اند . آن زمان را تنها میتوان با امروز جمهوری اسلامی و حکومت دستار بندان اشغالگر تازی پرست سنجش کرد . تراژدی فرو پاشی صفویه ، بقدرت رسیدن یکی از دون پایه ترین رعیت های ایران ، محمود افغان ، تاخت و تاز و بگیر و به بند ها و کشتار نادرهمراه با مالیاتهای سنگین که مردم ایران را بخاک سیاه نشاند

مردم را خسته کرده بود و اینک زمان یک دوره آرامش و عدل و رفاه فرارسیده بود که به ملت دربند ، فقیر و گرفتار ایران پیشکش شود .

کریم خان ، کشاورز را به مزرعه و کشت و کاشت بر گرداند . به مردم فرصت زندگی داد .در مدت 14 سال زمامداری کریم خان ، مردم ما طعم آسایش و آرامش را که سده ها بود از آن محروم بودند چشیدند . کریم خان دل به شادی مردم بسته بود و هیچگاه با لقب شاه کنار

نیآمد و بر خود لقب وکیل الرعایا گذاشت . نگاه یکسان و حمایت گر او به تمامی مردم با هر مرام و مسلک و قومیت ستایش انگیز بود .

کوشش او در امر احیای صنایع ، رونق بازرگانی ، ایجاد کارگاه های شیشه و چینی سازی ، کاهش میزان مالیات ، ایجاد بازار ، حمام ، کاروانسرا ، تجدید بنا و نوسازی آرامگاه بزرگان ایران ، رسیدگی به شکایات مردم و بستن دست احجاف گران و مالکین در زمره کار های نیک او ثبت تاریخ شده است . البته صفحات سیاهی در کارنامه کریم خان وجود دارد و آن عبارت است از کشتار مردم لرستان و خوزستان که فرمان او را مبنی بر دادن سرباز قبول نکرده بودند . بسیاری از مورخین قتل عام افغان ها در زمان کریم خان را با توجیه سیاسی ندیده میگیرند .

در بافت و ساختار اجتماعی- سیاسی سلسله زند ، افراد ناصالح کم نبودند . برادر نامادری و پسر عموی کریم ، فردی خون ریز و تهی ار عاطفه و انسانیت بنام زکی خان بود . این فرد در مازندران به حدی در خون ریزی و تجاوز به نوامیس مردم زیاده روی کرد که کریم خان او را عزل نمود .او در مازندران 80 تن از طرفداران حسین قلی خان قاجار را گردن زد . ( رستم التواریخ ، رویه های 364 و 365 ).زکی خان بر جنازه کریم خان ، 16 تن از نام آوران دودمان زند را با حیله گرفتار و گردن تمامی آنها را قطع نمود . شیخ علی خان زند هم مردی جاه طلب و خودسر بود . خدامراد خان زند که در کرمان حکومت میکرد و با جاه

طلبی های خود موجب شورش تقی خان درانی شد .تقی خان ، کرمان را تصرف و خدا مراد خان را کشت . تقی خان هم با خیانت اطرافیان خود به دست کریم خان افتاد و او را با طناب خفه کردند .

تقی خان بافقی ، حاکم یزد . خشک مغز متعصب و دغلکاری بود که با حربه دین به جان مردم یزد افتاده بود . او شبانه روز تظاهر به خواندن نماز میکرد و همه جا در قصد تجاوز به جان و مال و ناموس مردم بود .

او به اتهام اخاذی چهل هزار تومان ، محکوم به ادای 8 هزار بار سوگند !!!!!! شد و به مدت سه شب در شاه چراغ شیراز به جای غذا قسم خورد !!!!! تا توانست 25 هزار تومان پول مردم را بالا بکشد . ( تاریخ کرمان ، رویه 688 ). خدمات رفاهی کریم خان زند زودتر از آنچه تصور میشد توسط جانشینان او به دست فراموشی سپرده شد . ایران در انتظار نکبت بزرگی بود که بنا بود آغا محمد خان قاجار با خود بیآورد . سلسله ای که یکی از خون خواران تاریخ ایران آنرا بنا نهاد و بار دیگر دست آخوند ها در امور مملکت و نابودی آن باز شد .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\6858m2_resize_2.jpg

کریم خان زند

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\th (1).jpg

آغا محمد خان قاجار

نا کامی سلسله زندیه وعدم ماندگاری آن را در نادانی ها ، کینه کشی و تنگ نظری و جاه طلبی سرداران و دولتمردان آن باید جستجو کرد .

در کشاکش کسب قدرت ، این مردم تیره روز ایران بودند که جان و مال می باختند . در اصفهان علی مراد خان زند ، تنها 500 من طلا از کلیسا جلفای اصفهان را غارت کرد .( رستم التواریخ ، رویه 436) .

تاریخ نگاران این دوره از علی مراد خان به عنوان بزرگترین عامل نفاق مردم یاد می کنند . در محاصره شیراز که 9 ماه طول کشید . پدر پسر را و پسر پدر را می کشت . برادر سر برادر را می برید . به طمع یک

13

مشت درهم و دینار ، خویشاوندان خون همدیگر را می ریختند . در این

9 ماه 15 هزار تن کشته شدند . ( منبع بالا ، رویه 438) .

مردم اسلام زده ایران ، پس از مرگ کریم خان بار دیگر در ورطه هولناک مذهب افتادند و قدرت استبدادی پادشاه و مقدس شمردن او که میراث شوم سلاطین صفویه بود و مردم کور کورانه ملزم به اطاعت و تبعیت برده وار از آن بودند در زمان قاجار به اوج میرسد و کشور یکپارچه در کام خرافه فرو میرود .

در پی این اتفاق نامیمون ، مردم ایران دچار سقوط همه جانبه اخلاقی شدند که جمهوری اسلامی در مدت چهل سال آنرا کامل کرد . مردانگی رخت بر بست ، پاکدامنی بطور کامل رنگ باخت . امنیت اجتماعی به صفر رسید تا جائیکه در جمهوری اسلامی ، تکمیل کننده تباهی های دوران قاجار ، مردم از پلیس بیش از دزد میترسند . هرکس کوچکترین قدرتی به دست می آورد ، مردم را غارت میکرد .کشاورزی ایران نابود شد و دهقان محنت زده و آواره ، درست نظیر امروز که کشاورزان حاشیه نشین شهر های بزرگ شده و بخاطر غارتگری آقا زاده ها در امر واردات مواد غذائی و حماقت و سوء مدیریت دولتمردان جمهوری اسلامی ایران تمامی به کویر تبدیل شده است .

با روی کار آمدن قاجار و باز شدن دست آخوند ها در سیاست ، دول

خارجی با سود جوئی از دستار بندان به غارت منابع ملی ما روی آوردند . آغا محمد خان قاجار و میرزا ابراهیم کلانتر دو چهره ای بودند که برای آینده ایران خواب شومی دیدند و ایران را به ورطه سقوط کشاندند .

در کشاکش میان کریم خان زند با محمد حسن خان قاجار که به قتل خان قاجار منتهی شد ، فرزندان او مورد حمایت کریم خان قرار گرفتند . با مرگ کریم خان ، او از شیراز به تهران گریخت تا به مازندران برود . او مازندران و گیلان را به تصرف در آورد . آغا محمد خان با یاری افراد دو طایفه آشاقه باش و یو خاری باش راهی اصفهان شد و جعفر خان زند حاکم جدید اصفهان ، شهر را ترک و به شیراز می گریزد .خان اخته قاجار به سربازانش پروانه داد تا هر جنایتی را مرتکب شوند و در این میان دختران و زنان تیره روز ایران بودند که مورد تجاوز سربازان کشور خودشان قرار میگرفتند . به راستی شرم بر یکایک ما .

حاجی ابراهیم کلانتر فرزند حاجی هاشم یهودی که اسلام آورده و از کدخدایان شیراز بود ، میباشد . در سال 1200 هجری این مرد به مقام کلانتری شیراز از سوی جعفر خان زند منصوب میشود . طبق آنچه در فرهنگ ما رایج است و آن خیانت به ولی نعمت است ، حاج ابراهیم کلانتر به کریم خان زند پشت کرده و دست در دست آغا محمد خان قاجار میگذارد . وقتی آغا محمد خان قاجار به قدرت میرسد ، پست صدر اعظمی با لقب اعتماد الدوله را به او میدهد . اعتماد الدوله سالها صدراعظم فتح علی شاه هم بود که با توطئه ای دو چشمان او را از حدقه خارج ، زبانش را بریده و همراه با خانواده اش به قزوین تبعید می کنند و در آنجا او و تمامی افراد خانواده اش را به قتل میرسانند .( صدرالتواریخ محمد حسن خان اعتمادالسلطنه ، رویه 33 ).بدینگونه حاج ابراهیم کلانتر مزد خیانت خود را به کریم خان دریافت می کند . در درازنای تاریخ ایران بکرات با خیانت افراد و سرنوشت شوم آنها بر خورد می کنیم ولی در کمال تعجب می بینیم که هیچکدام از آنها درسی برای دیگران نمی شود . ابلهانی که به صداقت و وفاداری پشت می کنند و در این راه اعتبار ، آقائی و پست و مقام خود را از دست میدهند و بر سر جانشان دست به قمار احمقانه ای میزنند که نمونه معاصرش ، خیانت قره باغی و فردوست بود .

استقرار قاجارها بدون شک یکی از شوم ترین دوره های تاریخ ایران است . قاجار ها زمانی بر ایران دست یافتند که اروپا با آهنگی شتاب آلود در راه علم و هنر و فلسفه قدم بر میداشت و در کشور اسلام زده ما از کله مردم مناره و از چشم ملت ، تپه می ساختند . قاجار ها و آخوند ها کشور ما را به نابودی کشاندند و استعمارگرانی چون روس و انگلیس را بر ما حاکم کردند .

تاریخ روابط ایران با دول خارجی به نیمه سده سیزدهم میلادی بر میگردد . مقارن حکومت ارغون خان مغول ، شاهد نخستین گرایش های اروپائیان با ایران که صرفا جنبه مذهبی داشت هستیم . در آن زمان دویست سال از جنگ بین مسلمانان با مسیحیان گذشته بود که ادوارد هفتم پادشاه انگلیس از الجایتو پادشاه مغول می خواهد تا تمام تلاش خود را برای ریشه کن کردن مسلمانان مبذول دارد . ( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس ، محمود محمود ، پوشینه اول ، رویه 1 ) . در گام بعدی هدف از نزدیکی به ایران ، غیر از مقاصد مذهبی ، غارتگری اقتصادی نیز چهره اش را آشکار می کند . آنتونی جنکینسون ، سفیرملکه الیزابت در

دربار شاه تهماسب ، هدف از نزدیکی ایران و انگلیس را کسب اجازه داد و ستد تجار انگلیسی در ایران بیان میدارد .منابع طبیعی دست نخورده ، ضعف حکومت ، کودن بودن دولتمردان همراه با مال دوستی که کشور را در قبال شال تاقی به بیگانگان واگذار میکردند ، زمینه های غارت را پیش آورده بود . استعمار انگلیس در قالب کمپانی هند شرقی بزرگترین لطمه ها را به کشور ما وارد ساخت . در سال 1762 میلادی ، انگلیس اجازه تاسیس کارخانه ای در بوشهر را از کریم خان زند گرفت . امتیازات مقدماتی عبارت بود از : هر مقدار زمین که کارخانه لازم دارد توسط انگلیسی ها گرفته شود . هر تعداد توپ که آنها بخواهند در محل کارخانه نصب کنند ! معافیت از حقوق گمرکی برای وارد کردن مواد خام . تضمین مطالبات تجار انگلیسی از تجار ایرانی که بر عهده حاکم محل بود . مراعات کلیه حقوق مدنی و آزادی کامل در امر اجرای مراسم مذهبی . در خواست دولت ایران هم جالب بود : انگلیس ها حق آزار مسلمانها را ندارند !!!!!پس از کریم خان ، جعفر خان زند با دست و دل بازی خارج از تصور امتیازات بیشماری به انگلیس ها در سراسر کشور داد . در زمان قاجار جهل و نادانی دولتمردان بدان اندازه بود که روس ها و انگلیسی ها به راحتی میتوانستند سران کشور را با حیله و رشوه و دروغ فریب داده و به امتیازات مطلوب خود برسند . زمانیکه آغا محمد خان قاجار به قتل رسید و خان بابا خان جهانبانی ( فتح علی شاه ) جای او نشست ، ایران محل تاخت و تاز کارکشته ترین ماموران انگلیس نظیر : جونز ، موریه ، فریزر، سایکس و سرجان ملکم بود .در سال 1799 میلادی ، انگلیس ها مامور خود (مهدی علی خان مشهور به بهادر جنگ

هندی )را برای واداشتن فتح علی شاه برای حمله به افغانستان به ایران فرستادند و او به راحتی شاه ابله ایران را به جنگی که هیچ سودی برای ایران نداشت واداشت.مهدی علی خان هندی با دست گذاشتن روی مسئله انتقام شیعیان از سنی های افغانستان ماموریت خود را به نحو احسن انجام داد . در آن زمان ناپلئون تمایل خود را برای نزدیکی به ایران نشان میدهد و انگلیس ها برای خنثی کردن این خواست ، سرجان ملکم را به دربار ایران می فرستند . ملکم با دادن رشوه به دولتمردان قاجار به اهداف خود میرسد . ملکم در خاطرات خود می نویسد : در ایران هر اشکالی تحت تاثیر طلای دولت انگلیس به طور معجزه آسائی از پیش برداشته میشود .( تاریخ روابط سیاسی ایران و انگلیس در قرن نوزده ، محمود محمود ، رویه 45 ) .تفسیر ساده و عامیانه کلام ملکم در یک جمله خلاصه میشود : شاه ابله و اطرافیان خائن .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\aa7d41c1069f40bb2bfb46820b7801de.jpg

فتحعلی شاه قاجار

در زمان فتح علی شاه ، ایران بطور کامل در کام استعمار فرو رفت .

دوران قاجار را باید عصر طلائی آخوند ها نامید .افعی های کرخت شده از زمان نادر و کریم خان ، جان تازه ای گرفته و بجان مردم ایران افتادند. دستار بندان قاجار در حقیقت بازمانده های آخوند های دوران صفویه بودند که پس از یک دوره گذر بی اختیاری در زمامداری رضا شاه بزرگ بار دیگر در سال 57 چهره کریه و هولناک خود را نشان دادند . سیستم خانمان بر انداز شیعه که شاه اسماعیل صفوی مبتکر آن بود با وارد کردن ملا های شیعه و پخش آنها در سراسر کشور مبنای نابودی و مرگ شعور مردم ایران را در کنار غارتگری ترسناک آخوند ها و اربابان خارجی آنها را مهیا ساخت . در زمان نادر ، شیعه گری به قدرت سابق خود باقی ماند ولی جدائی مذهب از سیاست نادر و کریم خان مجال ترکتاری به آخوند ها را نمیداد .نادر دستور داد تا کلیه در آمد های اوقاف که به جیب گشاد دستار بندان میرفت به دولت انتقال یابد.در کتاب اصفهان نصف جهان تالیف اصفهانی با تنظیم ستوده ، رویه های 256و 257 می خوانیم : نادر آخوند مشهور اصفهانی صدرالصدور را احضار و از او می پرسد : به چه علت علما و طلاب باید در آمدهای هنگفت اوقاف را بخود اختصاص دهند و بدون داشتن هیچ کار و پیشه مثبتی با استفاده از درآمد اوقاف زندگی پر از رفاه برای خود ترتیب دهند . صدر الصدور پاسخ میدهد : دلیل این امر آنست که

روحانیون همیشه دعاگوی قبله عالم بوده و با استفاده از در آمد های مذکور هر روز و هر ساعت در مساجد برای بقا و نصرت پادشاه و آبادی مملکت دعا می کنند !!!!نادر میگوید : پس معلوم شد که دعای روحانیون هیچگاه مورد اجابت واقع نشده ، وگرنه گروهی افغان پا برهنه این فاجعه را برای ایران به وجود نمی آوردند . نادر دستور داد تا این دستار بند دغلکار مفت خور را اعدام کنند .

آغا محمد خان قاجار مجددا ایران را به سیاست مذهبی صفویه و شیعه باز گرداند . این شاه خون خوار قاجار اساس حکومتش را بر پایه مذهب شیعه اثنی عشری قرار داد . فتحعلی شاه قاجار برای تحکیم قدرت خودش مملکت را به آخوند ها سپرد . این شاه کودن اسلام زده دستور به ساخت مزگت های بیشمار و مرمت و تزئین فسادکده های مذهبی داد . به دستور او اهالی ساکن در قم از پرداخت مالیات معاف شدند . دوران زمامداری این پادشاه ، زمان زایش شیخ الاسلام ، حجت الاسلام و امام جمعه بود.

آخوند ها خود را مسئول و نگهبان شرع مقدس اسلام معرفی میکردند !

در زمان قاجار هر زمان که آخوند ها اراده میکردند ، به عنوان اینکه دولت وقت قادر به حفظ منافع ملت که در حقیقت منافع اربابان خارجی آنها نیست در سیاست دخالت و مردم را وادار به شورش میکردند .

شوربختانه تا به امروز کمتر مورخی از رشد سرطان گونه آخوند در نیمه

سده 19 در ایران یاد کرده است .در ابتدای کار قاجار ها تعداد مجتهدین به 4 تن میرسید. در ابتدای سلطنت ناصر الدین شاه ما تنها 12 مجتهد داشتیم ( سرجان ملکم ، تاریخ ایران ، رویه های 131و 132 ) و یکباره می بینیم که ایران اسلام زده در آخر سلطنت ناصر الدین شاه صاحب 359 آخوند مفت خور میشود که 175 تن آنها لقب مجتهد داشته و مابقی یا حجت الاسلام بودند و یا شیخ الاسلام .( المعاذیروالاثار ، اعتماد الدوله ، رویه 137 ) . امیر کبیر صدر اعظم نامدار ایران تصمیم به قطع دست مفت خوران دستار بند میگیرد که با قتل او رابطه ناصر الدین شاه با ملا ها صمیمانه تر میشود . اینک آخوند ها به گرفتن خمس و ذکات و پول اوقاف رضایت نمیدهند . مجتهد طراز اول اصفهان آقا نجفی بانکی تاسیس می کند که با بهره 18 درصد به مردم پول قرض دهد . آخوند ها حاج ملاعلی کنی و میرزا آقا جواد که در کار غله هستند به احتکار پرداخته تا مواد غذائی مورد نیاز مردم را گرانتر بفروشند .( زندگانی من ، احمد کسروی ، رویه های 173 و 220 ) .

سود جوئی از مذهب در تاریخ ما ریشه در هزاره ها دارد . آخوند وژن روح الله خمینی برای کسب قدرت از عامل مذهب نه تنها سود برد ، بلکه ماکیاولیسم را نیز به کمک گرفت .( ماکیاولی باور دارد که سیاست باید عاری از وجدان ، ایمان و فضائل اخلاقی باشد )

نقش آخوند ها در جنگهای بین ایران و روس در زمان قاجاریه :

ادامه دارد

چگونه دین بازی ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کردبخش دوازدهم

چگونه دین بازی ایرانیان ، دنیا را در خرافه غرق کرد

بخش یازدهم

روزبه آذربرزین.jpg 

دکتر روزبه آذربرزین

در دید مردم ما نسبت به شناخت خادم و خائن ابهام بسیاری وجود دارد . آنچه تا امروز بر ایرانیان گذشته، نشان از یک واقعیت دارد و آن احساسی عمل کردن و سوار شدن بر موج احساسات از پیش تنظیم شده دشمنان ایران و ایرانی است که باعث شده مردم ما کاخ نشینی را رها کرده و کوخ نشین شوند . عدم شناخت خائن از خادم ، باعث شده که به راحتی پشت او را خالی وباعث سقوط و فرارش شویم وباز بخاطر عدم بینش، دشمن آب و خاک خود را به قدرت رسانده و راه ویرانی میهن را نشانش دهیم .

C:\Users\Ruzbeh\Pictures\king-nader.jpg

نادر شاه افشار

نابغه بی باک نظامی …..کشور گشای آسیا ……مرد کارزار…..

و در کنار این القاب ، گفته لکهارت را باید اضافه کنم : جای بسی تاسف است که پیروزیهای بزرگ نادر به عوض اینکه سعادت مردم ایران را تامین کند ، تلفات و خسارات فراوانی به ملت ایران وارد آورد .

نادر قلی خان افشار ، زمانی ظهور کرد که ایران صد پاره بود و عرق وطن در پائین ترین میزان خود . تمامی ایرانیان، وطن را از دست رفته میدانستند و چنان یاسی بر مردم مستولی بود که شرحش بسیار دشوار است . اما روستا زاده دلیر ایرانی در آن ظلمت یاس و نومیدی کارسازترین و بهترین راه را برای نجات ایران و ایرانی بر گزید . داستان نادر باید در ایران ویران امروز که کشور ما در چنگال مشتی دستار بند تازی پرست اشغالگر گرفتار شده تکرار شود . باید نادر را در میان کارگران نیشکر هفت تپه جست . باید نادر را از میان کارگران فولاد اهواز شناسائی کرد . شاید نادر ، راننده کامیونی است که ماه هاست در اعتصاب بسر میبرد ؟ نادر آن معلم میهن خواهی است که کلاس درس خود را تعطیل کرده است .نادر شاید آن دانشجوی بابلی است که به طرفداری از کارگران نیشکر هفت تپه فریاد اتحاد سر میدهد ؟

ما هزاران نادر داریم ، مهم این است که امروز مردم ایران با پیوستن به اعتصابات سر تا سری ، رژیم خونخواران دستار بند را به زیر بکشند و از شرایط مناسب جهانی که پیش آمده ، نهایت استفاده را ببرند .

نادر در 22 نوامبر 1688 میلادی در قلعه دستجرد به دنیا آمد . نام پدرش امامقلی بیک بود .سلسله افشار یکی از اقوام ترک صحرا نشین و بخشی از سپاه اغوزخان بود ( تاریخچه نادر شاه ، مینورسکی ، رویه های 8و 9 ) . البته محمد کاظم مروی ، صاحب عالم آرای نادری ، طایفه افشار را ترکمان میداند . شاه اسماعیل ، بخشی از این قوم را به خراسان کوچ داد و آنها در ابیورد ساکن شدند . ( منبع بالا ) . آنچه در بررسی های تاریخی دستگیر میشود ، بر خلاف تاریخ نگاران صله بگیر ، این است که خانواده نادر چنان در فقر و گمنامی قرار داشتند که هیچ تملقی نمیتواند آنرا بپوشاند .

محمد کاظم مروی در عالم آرای نادری می نویسد : نادر مورد توجه بابا علی بیک ، حاکم ابیورد قرار داشت و به عنوان تفنگچی آقاسی مشغول خدمت بود . بخاطر ابراز لیاقت به اشیک آقاسی گری منصوب شد. نادر در دفع ترکمن ها رشادت های زیادی از خود نشان داد . این بخش از تاریخ کشورمان با ظهور رضا شاه بزرگ گره میخورد .

بابا علی بیک که فتوحات مکرر نادر را می دید ، دخترش گوهر شاد را به نادر داد واو برای نادر دو فرزند بنامهای نصرالله و امامقلی به دنیا آورد .

برای بررسی به قدرت رسیدن نادر که شباهتی هائی با نحوه به قدرت رسیدن رضا شاه بزرگ دارد باید به زمانی بر گردم که اصفهان در محاصره محمود افغان بود و شاه سلطان حسین و درباریان تصمیم گرفتند که تهماسب میرزا ولیعهد را به قزوین بفرستند و از طرفی دیگر صفی میرزا ، فرزند دیگر شاه را به کرمانشاه فرستادند .با اینکار شاهزادگان صفوی را حفظ و از آنها به عنوان کمک خارجی سود جستند . تهماسب میرزا با سقوط اصفهان ، خود را بنام شاه تهماسب دوم شناسائی می کند . صفی میرزا در کرمانشاه موفق میشود ، قوای عثمانی را از همدان بیرون براند ولی شوربختانه با توطئه هم میهنان لر تبار خود به قتل میرسد .

محمود افغان پس از فتح اصفهان ، لشگری برای دفع شاه تهماسب دوم به قزوین می فرستد ولی تهماسب که توان مقابله را نمی بیند ، به آذربایجان می گریزد . شاه تهماسب دوم سفرائی به دربار عثمانی و روس می فرستد و خواهان کمک از آنها میشود !! پیشنهاد او مبنی بر واگذاری تمام نواحی دریای خزر به شوروی ، شامل گیلان ، مازندران ، شیروان و داغستان و استر آباد و غرب کشور به عثمانی ، مورد توجه روس ها و ترکها قرار نمی گیرد ، چون آنها طبق قرار دادی که بین خود بسته بودند این نواحی را اشغال کرده بودند . آذری ها علیرغم رنجشی که عامل اصلی آن دین بازی شاهان صفوی بود ، به خودی روی خوش نشان دادند و از شاه تهماسب دوم حمایت کردند . با قتل محمود افغان ، شاه تهماسب به تهران آمد . در این میان نادرقلی افشار و فتحعلی خان قاجار به او پیوستند . در دفع ملک محمود سیستانی که در خراسان یکه تازی میکرد ، تهماسب دوم ، نادر را به همکاری دعوت کرد و در دامغان طی ملاقات با او ، عنوان معاون فرمانده کل قوای ایران را به او داد .

در کتاب عالم آرای نادری ، رویه 66 می خوانیم :

«… چون شاه تهماسب دوم از زیاده روی های فتحعلی خان قاجار که سودای پادشاهی داشت ، ناراضی بود ، ماجرا را با نادر در میان گذاشته و نادر فتحعلی خان را به قتل میرساند . »

جمس فریزر در کتاب تاریخ نادر شاه افشار ، رویه 64 به مسئله قتل فتحعلی خان دقیق تر نگاه کرده است:

«… به موجب اغتشاشی که فتحعلی خان در سپاه به وجود آورده و حقوق سربازان را نمیداد ، موجب فرار و نارضایتی آنها را پیش آورده بود . همین مسئله باعث مرگش شد . با کشته شدن فتحعلی خان، قشون او به استر آّباد عقب نشینی کردند . با مرگ فتحعلی خان ، نادر سپهسالار کل ارتش شاه تهماسب شد . نادر برای سرکوب ملک محمود سیستانی به خراسان میرود . طبق معمول!! با خیانت اطرافیان ملک محمود و شخصی بنام پیر محمود که فرمانده کل قوای ملک محمود بود ، دروازه نوغان مشهد گشوده میشود و سپاهیان نادر وارد شهر میشوند . (نادر شاه ، لکهارت ، رویه 39 ) .

سئوالی اینجا مطرح میشود : آیا به راستی امیران کشور ما ، قره باغی و فر دوست ، که در راس بلند پایه ترین مقام های ارتشی قرار داشتند ، از تاریخ میهن خود بی اطلاع بودند؟ آیا در تمام موارد مزد خیانت را نمی دانستند که چیست ؟

ملک محمود و برادرش به امام رضا پناه بردند و خیالشان راحت بود که کسی حرمت امام تازی را نمی شکند، ولی این بار نادر به این تقدس پایان داد . آنها را از داخل حرم بیرون کشیده و اعدام کرد .

قدرت روز افزون نادر ، شاه تهماسب را به وحشت انداخته بود . شاه صفوی در قوچان به توطئه چینی علیه نادر پرداخت . اطرافیان و مشاوران او در این امر ، نقش عمده داشتند . در این میان ماجرای عشقی دختر سام بیک قوچانی ( خبوشانی ) نیز کار ساز بود . این دختر که نامزد نادر بود ، مورد توجه شاه تهماسب قرار گرفت و از او خواستگاری کرد . برای آوردن دختر از شیروان ، 300 تن از اطرافیان شاه از قوچان بدان سوی میروند که نادر راه را بر آنها بسته و بسیاری از آنها را می کشد . ( عالم آرای نادری ، رویه های 75 تا 79 ) . نادر بلافاصله با این دختر عروسی می کند . شاه صفوی بازی را می بازد .

نادر برای تصرف هرات و دفع ابدالی ها آماده میشود که شاه صفوی ، حمله به اصفهان را خواهان است . مشاوران بی بینش تهماسب دوم سعی بر افزایش تنش بین شاه و نادر دارند . شاه بی خرد صفوی تحت نفوذ اطرافیان به حاکمان خراسان پیام فرستاد تا فرمانهای نادر را به کار نبدند .نادر وقتی به سبزوار رسید ، با درهای بسته شهر مواجه شد . سبزوار به راحتی به تصرف نادر در آمد . تصمیم نادر برای سرکوبی ابدالی ها پیش از حمله به اصفهان ، نشان از ارزیابی درست او از اوضاع بود . الهیار خان و ذوالفقار خان ابدالی در جنگ با نادر شکست میخورند . شاه صفوی می خواهد تا الهیار خان را بکشد که نادر مانع میشود . حرکت اشرف افغان بسوی خراسان از دید نادر مخفی نمانده و اوست که الهیار خان ابدالی را در پست حکومت هرات ابقاء می کند .

سپاه اشرف افغان در مهماندوست دامغان از نادر به سختی شکست میخورد . ( 29 سپتامبر 1729 میلادی ) .اشرف 12 هزار تن از سپاهیان خود را از دست میدهد . نوشته های ژان اوتر در سفر نامه اش که در رویه 124 آن انعکاس یافته از طرفی موجب شرمساری و از سوئی غرور انگیز است : افغان ها که به شکست دادن ایرانیان عادت کرده بودند ، ایرانیان را مردمی بی مقدار ، بی ارزش و خوار می شمردند . آنها در نبرد مهماندوست بخود وعده یک پیروزی ساده را میدادند ، آنها نمیدانستند که ایرانیان تحت فرمان نادر ، دیگر آن ایرانیهائی نیستند که به فرمان سرداران بی غیرت و خائن رهبری می شدند .

به ابتکار نادر ، شاه تهماسب دوم پیکی به قسطنطنیه فرستاد و از سلطان عثمانی خواست تا تمام شهر های تصرف کرده را پس بدهد . نادر به دنبال اشرف افغان بود که در سمنان مجبور به توقف شد و آن بازی احمقانه اعمال قدرت از سوی شاه بی خرد صفوی بود که منجر به کشته شدن بیش از سه هزار تن از رجال اصفهان شد . این مدت به اشرف مجال داد تا به اصفهان برگشته و دست به آن کشتار بزند . (نادر شاه ، لکهارت ، رویه 54 ) . اشرف افغان دست کمک بسوی ترکها دراز می کند و سلطان احمد سوم به او پاسخ مثبت میدهد . این سپاه با لشگریان اشرف در مورچه خورت اصفهان آماده مقابله با ارتش نادر میشوند .

در این جنگ ، پیروزی با نادر بود . نادر با بینش ژرف خود وبخاطر باز نشدن جبهه جنگ عثمانیها علیه او ، تمام سربازان ترک اسیر شده را آزاد کرد .این اقدام نادر را با عملکرد ناجوانمردانه خمینی در سال 57 که به امیران خودی وعده آقائی داد و سپس در پشت بام مدرسه علوی تمامی آنها را به گلوله بست مقایسه کنید .

روزی که خمینی به قدرت رسید ، اطرافیان او شروع به غارت و چپاول اموال باقی مانده از سران پهلوی کردند و این غارت به مردم عادی کشیده شد که تا امروز ادامه دارد . نادر وقتی غارت اردوی افغانها را دید . دستور داد تا غارتگران عمده را اعدام کنند . اینکار او از آن نظر بود که قبلا غارت را قدغن کرده بود . اگر بعد ها نظم و انضباط را در ارتش نادر شاه می بینیم ، مدیون سیاست های درست این شاه بود .

اصفهان به دست نادر تسخیر میشود و شاه تهماسب دوم از تهران به اصفهان میرود . کاخ فرح آباد که ویران شده مورد دیدار شاه قرار میگیرد . در کاخ پیرزن خدمت کاری شاه را در آغوش میگیرد که معلوم میشود ، او مادرشاه بوده که در تمام دوره تسلط افغانها خود را خدمتکار معرفی تا از مرگ نجات پیدا کند ( نادر شاه ، لکهارت ، رویه 56 ) . شاه تهماسب ، خواهر بزرگ خود را به عقد نادر در می آورد و خود بر تخت سلطنت می نشیند . اعتماد به نفس به ایرانیان بر میگردد . اشرف افغان در فرار بسوی قند هار در سیستان و بلوچستان کشته میشود .

ارسال سر بریده شده اشرف افغان به اصفهان ، فتح نامه ایرانیان بر افاغنه بود . نادر پیکی به دربار محمد شاه گورکانی از سلاطین هند می فرستد و از او می خواهد تا به فراریان افغان پناه ندهد . او ابتداء شوشتر ، دزفول ، خرم آباد و بروجرد را آزاد می کند ، سپس متوجه نهاوند شده و ترکان عثمانی اشغالگر را سرکوب می کند . عبدالرحمان پاشا سردار ترک ، همدان را تخلیه کرده و به سنندج فرار می کند . نادر در سال 1143 هجری وارد تبریز میشود . ورود نادر به تبریز مقارن با خلع ید سلطان احمد سوم توسط سپاهیان ینگی چری ترک و جایگزینی سلطان محمود پنجم بجای او میشود . نادر از ضعف دولت عثمانی برای پس گرفتن شهرهای اشغالی می خواهد سود ببرد که خبر هجوم ابدالی ها به مشهد ، او را از این فکر باز میدارد . ابدالی ها در هرات شکست خورده و نادر برادرش ابراهیم خان را مسئول هجوم ابدالی ها دانسته و در جمع به او 22 ضربه شلاق میزند . ( عالم آرای نادری ، رویه 161 ) .

شاه تهماسب دوم که از افزایش قدرت نادر به هراس افتاده بود ، تصمیم میگیرد تا که شخصا با عثمانی ها برای پس گرفتن شهر های اشغالی بجنگد . سپاه 18 هزار تنی او پس از ورود به تبریز ، با عزل حاکمی که نادر گمارده بود ، عازم ایروان شد . ایروان به محاصره در می آید ولی آذوقه سپاهیان تهماسب پس از 18 روز محاصره شهر تمام میشود .شاه به ناچار به سلطانیه میرود . شاه جدید عثمانی ، احمد پاشای بغدادی را مامور جنگ با شاه تهماسب صفوی می کند و در جنگ کردخان یا قوریجان نزدیک همدان ، تهماسب با 5 هزار تلفات به اصفهان می گریزد . سپاهیان عثمانی تا ابهررابه تصرف خود درمی آورند . سرداردیگر ترک ، علی پاشا حکیم اوغلوازایروان به آذربایجان هجوم برده و تبریز، مراغه و رضائیه را اشغال می کند . شاه بی کفایت و ابله صفوی به موجب معاهده ننگینی ، تمام ولایات قفقاز تا رود ارس را به ترکها میدهد و از طرفی با عقد قرارداد دیگری با روس ها تمام ولایات ساحل جنوبی دریای خزر را به روسها واگذار می کند . اخبار وقتی به نادر میرسد ، او با خشم و نفرت هر دو را باطل دانسته و بسوی گرگان حرکت می کند . روسها گیلان را بدون جنگ تخلیه می کنند . نادر به شاه تهماسب پیام میدهد ، سپاهیانش را به حوالی قم بفرستد تا شهر های اشغالی را از ترکها پس بگیریم . شاه ابله صفوی به نادر دستور میدهد به اصفهان بیا و در مورد قرار داد من اظهار نظر نکن !! نادر به اصفهان میرود ودرهزار جریب خیمه میزند . او ضیافتی ترتیب میدهد و از شاه دعوت به شرکت در آن جشن می کند . وقتی شاه مست میشود و فریاد می زند خوانندگان و نوازندگان خراسانی را حاضر کنید ، نادر میگوید : شما طایفه بی عاقبت ، بسکه با بندگان اعلی ( شاه تهماسب ) به لهو و لعب اشتغال نموده اید ، از ما پسران ماه سیما و دختران خورشید لقای خراسانی مطالبه می نمائید ؟ چنانچه امور شاهی از این فرد ساخته نیست ، پا پیش بگذارید و تاج و جقه پادشاهی از وی گرفته و به من تسلیم کنید . ( عالم آرای نادری ، رویه 231 ) . حسن علی خان معیر باشی ، محمد خان بلوچ ، میر ابوالقاسم کاشی و محمد علی خان غلام از شاه می خواهند تا مهر و جقه را تسلیم کند ، چون از پادشاهی خلع شده است . ( تاریخ ایران ، شاملوئی ، رویه 685).

شاه تهماسب دوم مدتی در مشهد ، نیشابور و سبزوار زندگی کرد و در سال 1154 هجری به دستور رضا قلی میرزا با تمام فرزندانش به قتل رسید . نادر تحت عنوان نایب سلطنه ، بر تخت شاهنشاهی ایران نشست .

آغاز جنایت !

بجرات میتوان گفت : آن اندازه که خون ایرانی به دست ایرانی ریخته شده ، هیچ قدرت خارجی اینکار را نکرده است . به جرات میتوان گفت آن اندازه که ایرانی دست به فریب خوردنش شاهکار است ، در کمتر ملتی میتوان آنرا دید . وقتی نادر سرگرم جنگ با عثمانی ها بود ، محمدخان بلوچ ، از بلوچ های اردوی محمود غلجه زائی ، با شایعه مرگ نادر طوایف بختیاری ، قشقائی و مردم دشستان و اعراب جنوب ایران را با خود هم آهنگ می کند . محمد خان بلوچ با دست گذاشتن برباور مردم سنی و همراه کردن آخوند احمد مدنی رهبر سنی های بندر عباس و مردم فارس با خود ، بلوا را به وجود آورد.( نادر شاه ،لکهارت، رویه 173).

نادر از بغداد خود را به لرستان میرساند . خبر می آورند که مردم هویزه و شوشتر برای محمد خان بلوچ آذوقه تهیه می کنند . نادر قلعه هویزه را محاصره می کند . بخاطر خیانت شاهسون های ساکن قلعه ، دروازه گشوده میشود و قتل عام شروع میشود . سربازان نادر ضمن کشتار به هیچ زن و دختری رحم نمی کنند ( عالم آرای نادری ، رویه 343) . در شوشتر با وجودی که مردم مقاومت نکردند ، نادر تمام سران شهر را گردن زد . سربازانش بلائی را که بر سر زنان هویزه آورده بودند ، در مورد زنان شوشتر هم اعمال کردند . ( جهان گشای نادری ، رویه 223 ) و ( تاریخ پانصد ساله خوزستان ، احمد کسروی ، رویه 134 ) .نادر ، محمد خان بلوچ را در گردنه شولستان به سختی شکست میدهد ، اما او فرار کرده وبه جزیره کیش میرود . نادر با گرفتن کشتی از انگلیسی ها و هلندی ها ، جزیره کیش را محاصره و محمد خان بلوچ دستگیر و به اصفهان فرستاده میشود . آخوند احمد مدنی هم توسط تهماسب خان جلایر ، سردار نادر به قتل میرسد . در اصفهان ، محمد خان بلوچ را ابتداء کور و سپس در میدان نقش جهان پوست از تن او مثل گوسفند بر می کشند ! ( عالم آرای نادری ، رویه های 367 و 368 ) .

البته ژان اوتر در سفرنامه خود ، رویه 132 می نویسد : محمد خان را که کور کردند ، او در زندان خود را حلق آویز کرد . پس از خاموش کردن این فتنه ، نادر در تمام جنگهایش پیروز میشد . سلطان عثمانی برای جبران شکست های سختی که از نادر خورده بود ، خواست به داغستان لشگر کشی کند . ترکها میبایستی از خاک روسیه عبور کنند که این کار با مخالفت روسها همراه بود . این تصمیم عثمانیها باعث شد تا زمینه جنگ روسیه با عثمانی فراهم شود . ( نادر شاه ، لکهارت ، رویه 129 ) .شرایط پیش آمده از هر نظر به نفع نادر بود . دو معاهده گنجه و ارض روم ، اولی با روس ها و دومی با ترکها ، موجب شد تا تمام اراضی اشغال شده در زمان صفوی به ایران باز گردانده شوند . در دشت مغان تمام شرایط برای احراز پادشاهی نادر مهیا شد . در بین شرکت کنندگان تنها آخوند میرزا ابوالحسن ملا باشی ، تمایل خود را به خاندان صفوی ابراز نمود که بلافاصله در حضور نادر طناب بگردنش انداختند و او را خفه کردند . ( عالم آرای نادری ، رویه 455) . نادر شاه میشود و نخستین شرط خود را مطرح می کند : شیعه و سنی اختلاف خود را کنار بگذارند ، شیعیان مانند اهل سنت هر یک امامی را پیروی کنند .

با این شرط ، به حیات 228 ساله شیعه و سنی کشی پایان داده میشود .

نادر تمایلات مذهبی نداشت و پیشنهاد او معطوف به خواست های سیاسی او بود .

ارتش نادر شاه

نبوغ نادر در امر سازماندهی نظامی و آمادگی روحی مردم ایران پس از دو سده خفت و خواری و برادر کشی بخاطر سیاست های احمقانه شاهان صفوی ، باعث شد که ارتش نادر به مقام بلندی دست یابد که مورد توجه جهانیان قرار گیرد . سربازان ارتش نادر ، که حس میهن خواهی در آنها تبلور یافته بود ، استعداد بالقوه خود را در پرتو مدیریت و نظم نادری آشکار ساختند . وقتی ارتش نادر را با سپاه پاسداران امروز مقایسه می کنیم ، متوجه اختلاف فاحش بین این دو میشویم . سران سپاه که از بیخ و بن فاقد دانش نظامی هستند و کارشان تنها چاپیدن کشور و مردم ماست . سپاهی که در آن نظم و انضباط وجود ندارد و تنها چیزی که در افراد آن به چشم نمی خورد عرق وطن است .سپاهی که پاسداران آن با کوهی از پشم در صورت ، یقه های چرکین و بدنی که ماه هاست رنگ حمام بخود ندیده ، با یک باور و هدف که همانا حفظ مقام رهبری و ولایت فقیه بوده و پاسداری از سرحدات و مرز های میهن برایشان مهم نیست ، تشکیل شده است . نادر با انتخاب سرباز از میان سرزمین های مغلوب و در کنار هم قرار دادن سنی و شیعه توانست به وحدت ملی که شاهان صفویه آنرا از بین برده بودند دست یابد . کاری که جمهوری اسلامی با تبعیت از اجداد خود در سلسله صفویه صورت داد و با شرکت ندادن سنی ها ، اذیت و آزار دراویش ، ارمنی ها ، آسوری ها ، یهودیان ، مسیحی ها و زرتشیان و قتل عام بهائی ها وحدت و انسجام ملی را گرفت . جمهوری اسلامی حتی به طرفداران پر و پا قرص خود ، یعنی جبهه ملی و نهضت آزادی و جاما و …. هم رحم نکرد .

جمس فریزر در کتاب تاریخ نادر شاه افشار و مختصری از تاریخ سلاطین مغول در هند ، رویه های 104 . 105 می نویسد : یک تن از سپاهیان نادر پیاده نبود ، همه سواره و مسلح بودند . در وقت جنگ تفاوت بین آقا و نوکر دیده نمی شد . همه جنگی ، متهور و ثابت قدم بودند . زنان هم در وقت حرکت با سربازها تفاوت نداشتند . آنها کمر ها بسته و چکمه در پا مثل مردان بودند . دکتر رضا شعبانی در کتاب تاریخ اجتماعی ایران در عصر افشاریه ، رویه 113 می نویسد : ارتش نادری در تمام موارد به شخص شاه وفادار بود . عامل این وفاداری ، انضباط شدید نظامی حاکم بر اردوی نادری و اعتمادی بود که سران ارتش به شخص نادر داشتند . نکته بعدی را باید در آشتی بین شیعیان و سنی ها ی ارتش دنبال کرد . باید اظهار داشت که ارتش نادری و افراد آن از مرفه ترین و ممتاز ترین مردمان تشکیل یافته بود .

این نادر بود که پس از تصرف بحرین که در زمان شاه سلطان حسین به اشغال شیخ جبار هوله ای در آمده بود ، بفکر ایجاد نیروی دریائی افتاد ( نادرشاه افشار ، لکهارت ، رویه 151) .

سرکوب بختیاری ها به سرکردگی علیمراد خان توسط نادر ، بخش های تاریک و هولناکی اززندگی نادر را تشکیل میدهد. علیمراد خان ، مثل محمد خان بلوچ هدفهائی چون او در سر می پروراند . مخفیگاه علی مراد خان در منطقه تروک که دارای کوه های صعب العبوری است قرار داشت .

سرهنگان نادر ، غار محل اختفای علیمراد خان را محاصره می کنند . علیمراد خان ابتدا زنان و فرزندان خود را می کشد و سه روز مقابل سپاهیان نادر می جنگد و آنگاه تسلیم میشود . نادر حکم می کند که گوش ، بینی و دست و پاهای علیمراد خان را بریده و قطع کنند . چشمان او را از حدقه خارج کنند و سینه و سایر اعضای بدن او را پاره پاره کنند و سپس به مادر پیر علیمراد خان میگوید : فرزندنت را به تو بخشیدم !!( عالم آرای نادری ، رویه های 475 و 476 ).

نادر برای فتح قندهار که تحت سلطه حسین خان ، برادر زاده محمود افغان قرار داشت ، هشتاد هزارسپاهی را راهی آن دیار نمود . تامین هزینه این سپاه باعث شد تا بسیاری از شهر ها دچار مضیقه مواد غذائی قرار گیرند و کرمان تا هشت سال دچار قحطی شد . ( نادر شاه افشار ، لکهارت ، رویه 156 ) .

شوربختانه تا امروز ، کمتر کسی را یافته ام که تاریخ ایران را همزمان با مسائل ژئوپولیتیکی و مطالعه روابط جغرافیائی هر زمان مورد بررسی قرار دهد . چگونه ما میتوانیم حرف از هویت ملی بزنیم ، زمانیکه شهر های ما روزانه توسط بیگانگان اشغال شده باشد ؟ برای مثال در زمان صفویه ، شهر تبریز چند بار اشغال و آزاد شد ؟ چرا هیچ یک از پژوهشگران ما آنطور که بایسته است به جغرافیای سیاسی و ژئوپولیتیک نپرداخته اند ؟ آیا هویت ملی به جغرافیای سیاسی ما ارتباط ندارد ؟ به سرزمین هائی که در دوران صفویه ، قاجاریه و چشم پوشی از سهم دریای خزردر زمان دستار بندان اشغالگر تازی پرست امروز ندارد ؟

دو رویداد بزرگ و پر اهمیت تاریخی در چهل سال گذشته مسئله هویت را برای ایران و پیش روی ایرانیان مطرح ساخته است . نخست یورش دگر باره تازیان و پیدا شدن سر و کله آدمخواران جمهوری اسلامی به سر کردگی خمینی وژن و فرو ریختن نظام جهانی دو قطبی در دهه 1990 میلادی که منجر به از میان رفتن موازنه ژئوپولیتیکی در جهان سیاست شد . فرو پاشی کشورهائی چون شوروی ، یوگسلاوی و چکسلواکی و پیدا شدن کشور های جدید در اروپای شرقی ، آسیای مرکزی و قفقاز در همسایگی کشورمان ایران . با روی کار آمدن جمهوری اسلامی و تبعیت رهبر آن از شاه اسماعیل صفوی برای گسترش شیعه و دادن هویت اسلامی به مردم ایران تا دسامبر 017 2 ادامه داشت . از آن تاریخ تا امروز مردم ما مشابه زمان نادر به میهن روی آورده و به دستار بندان اشغالگر تازی پرست پشت کرده اند . از آن زمان ما شاهد یک رخداد بزرگ ملی هستیم . چتر گسترده هویت ملی اینک هویت های قومی را زیر پوشش خود قرار داده . امروزه آذری ، کرد ، لر ، بلوچ ، خوزی و خراسانی ، گیلک و مازندرانی ، بختیاری و کرمانی و فارسی و پارسی همه مردمان ایراند . امروز ترفند آخوند نابکار و حزب خائن توده خنثی شده است . امروز میلیونها ایرانی مهاجر در تمام دنیا ، جنبه های پر ارزشی از هویت ملی ایرانیان را به جهانیان نشان داده اند .

شوربختانه در سال 1979میلادی بر اثر سیاست های نابخردانه جیمی کارتر و مشاورانش که ترس از کمونیست ریشه در آن داشت ، نظام پادشاهی محمد رضا شاه پهلوی فرو ریخت و ده سال بعد که با فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی این خطر رفع شد ، مابقی زمامداران آمریکائی توجهی به خطر صدور شیعه نکردند ، تا اینکه زمامداران مغز فندقی جمهوری اسلامی منطقه و دنیا را در آشوب و ترس فرو بردند . بی لیاقتی و حماقت سران جمهوری اسلامی برای صدور شیعه باعث شد تا از عبور لوله های نفتی و گازی ایران در دریای خزر ، قفقاز و آسیای مرکزی جلو گیری شود ، سهم دریای خزر به 11 در صد برسد . در جنوب و عراق ، روابط ایران با کشور های همسایه دچار تشنج شود . با دخالت های خمینی وژن در اوضاع داخلی عراق ، جنگ خانمانسوز هشت ساله پیش آید . امارات متحده عربی ، خود را مالک جزایر ابو موسی و تنب بزرگ و کوچک بداند . صدور شیعه در پاکستان باعث شد تا سنی های آنجا دست به شیعه کشی بزنند . ظهور طالبان وداعش و کشتار کردهای عراق توسط ترکها که خطر تجزیه کردستان را پیش آورده ، باید مورد بررسی جدی قرار گیرد .

به راستی چه شباهت حیرت انگیزی بین دو دوره از تاریخ ما وجود دارد ؟

آیا عملکرد آخوند ها تا این لحظه وحدت وهویت ملی ما را بخطر نینداخته است ؟

قند هار دارای برج و باروی بسیار محکمی بود . سلاطین هند ، اورنگ زیب و داراشکوه مبالغ هنگفتی صرف این استحکامات کردند . وقتی محاصره قند هار طول کشید ، نادر با نبوغ نظامی خود که آنرا بعدها در آغا محمد خان قاجار هم دیدیم ، دستور به ساختن شهری بنام نادر آباد در کنار قندهار داد . آغا محمد خان قاجار در محاصره کرمان بخاطر پیش آمدن زمستان و اینکه مردم کرمان فکر میکردند ، زمستان سخت آنجا ، شاه قاجار را مجبور به عقب نشینی می کند ، شهر جدیدی در کنار کرمان ساخت .

نادر فرمان حمله به قند هار را در روز 22 ذی العقده 1150 هجری صادر کرد . از روز حمله تا سقوط قندهار یکماه طول کشید . به دستور نادر تمام برج و باروی قند هار را ویران کردند و اهالی آنرا به نادر آباد کوچاندند .

سیاست های درست نادر با دولت عثمانی باعث شد تا سنی و شیعه کشی باب نشود .

نادر در راه هندوستان !

جواهر لعل نهرو در کتاب کشف هند ، رویه 453 می نویسد : برای نادر تصرف دهلی خیلی آسان بود ، زیرا حکمرانان دهلی ، بیکاره ، زنباره و شهوت پرست بودند و به امور جنگی عادت نداشتند . نهرو عقیده دارد که عامل جدائی افغانستان از هند ، حمله نادر به هندوستان بوده است . ( منبع بالا ، رویه 454). پیش از آن نوشتم که نادر چند بار از سلاطین هند خواسته بود تا به افغانها پناه ندهند واین بهانه ای شد برای حمله به هندوستان . طبق معمول !!! دو تن از زمامداران مشهور هند ، سعادت خان و نظام الملک ، نایب السطنه دکن به نادر نامه نوشته و او را به تصرف هندوستان ترغیب کردند . سپاه نادر از راه قرا باغ بسوی غزنین حرکت نمود .فرماندار غزنین فرار کرده و به کابل میرود . بزرگان غزنین تا قراباغ به استقبال نادر می شتابند و خود را تسلیم می کنند . ناصر خان فرماندار کابل هم گریخته و به پیشاور میرود . کابل به راحتی تسلیم میشود . در حمله به پیشاور ، ناصر خان اسیر میشود .

قتل سقیر نادر در جلال آباد بهانه آخرین را به نادر برای حمله به هندوستان میدهد . نادر در پیشاور است که خبر مرگ برادرش ، ابراهیم خان ، سپهسالار آذربایجان به دست لزگی ها را به او میدهند .لزگی ها به مسئولان تبریز میگویند : اگر شانزده تن از سران ما که در زندان سنگی تبریز اسیرند ، آزاد شوند ، ما جسد ابراهیم خان را تحویل میدهیم . جواب مسئولین منفی بود . لزگی ها بوسیله یک عامل نفوذی خود ، شانزده تن را فراری داده و جسد ابراهیم خان را وارونه به درختی آویزان و آنرا می سوزانند . ( عالم آرای نادری ، رویه 677) . وقتی خبر فتح پیشاور به محمد شاه گورکانی رسید ، او با لشگر 200 هزار تنی خود بسوی نادر شتافت . در ترکیب سپاه شاه هند ، دو هزار فیل و 3 هزار عراده توپ وجود داشت .نادر قسمت اعظم سپاه خود را برای مقابله با هندیان اعزام می کند و خود بسوی لاهور میرود . وزیر آباد ، ، یمین آباد و پنجاب و لاهور به تصرف نادر در آمد . با سقوط لاهور بفرمان نادر ، سپاهیانش کوچکترین تعدی به جان و مال مردم روا نداشتند . ( عالم آرای نادری ، رویه های 697 و 698) . نادر بسوی کرنال رفته و راه آذوقه رسانی به ارتش هند را مسدود می کند . نبرد تاریخی نادر و محمد شاه گورکانی در شمال دهلی ، در محلی بنام کرنال رخداد . در این نبرد بود که نادر برای فرار فیل های جنگی از شتر با بارنفت و قیر سود جست . وقتی فیل های ارتش هند ، شترهائی آتشین را دیدند ، به عقب بر گشته و سنگر های مقدم محمد شاه گورکانی را ویران ساختند . ( تاریخ ایران ، حبیب الله شاملوئی ، رویه 708) . سردار ایرانی محمد شاه گورکانی ( سعادت خان نیشابوری ) اسیر نادر میشود . به پیشنهاد این سردار اسیر شده ایرانی ، نادر متقاعد میشود که به دهلی لشگر کشی کند . دهلی سقوط می کند و خزانه محمد شاه گورکانی توسط نادر غارت میشود . تخت طاووس ، یاقوت های دریای نور و چشم حور و گوهر های گرانبها ی کوه نور و ارلو نصیب نادر میشود . نادر 60000جلد از کتابهای خطی هندیان را با خود به ایران آورد و به آستان قدس رضوی و کتابخانه شاهی تهران سپرد . ( تاریخ اجتماعی ایران در عهد افشاریه ، رویه 97 ) . نادر با غارت هندوستان ، سه سال مردم ایران را از پرداخت مالیات معاف کرد . ( تاریخ نادر شاه افشار ،جمس فریزر ، رویه 122) . شایعه کشته شدن نادر و بلوای هندیان ، باعث وقوع یکی از تراژدی های عالم شد . قتل عام اهالی دهلی توسط نادر ، از تاریکترین اوراق تاریخ کشور ما بشمار میرود . ظرف 6 ساعت ، مردمانی که از بازار صرافان دهلی تا عید گاه قدیم که نزدیک ده کیلومتر مسافت دارد زندگی میکردند ، قتل عام شدند . شاه هند از نادر درخواست منع کشتار میدهد و نادربلافاصله حکم میدهدکه کشتار متوقف شود . لکهارت میگوید : اجرای این حکم در بحبوحه کشتار ، یکی از شگفتی های جهان است . نادر ، محمد شاه گورکانی را در سلطنت هند، ابقاء می کند و طی مراسمی،تاج شاهی را بر سراو میگذارد . نادر بسوی ایران باز میگردد .

ادامه دارد

آیا ایران آینده بهایی خواهد بود؟

آیا ایران آینده بهائی خواهد بود؟

«فاضل غیبی»

تتت.jpg

– محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی، انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

 امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست.

پنج شنبه ۲۹ فروردین ۱۳۹۸ برابر با ۱۸ آپریل ۲۰۱۹

چهار دهه حکومت اسلامی باید برای هر ایران‌دوستی انگیزه‌ی کافی باشد، درباره‌ی سرنوشت میهن خود بیاندیشد. حکومت اسلامی که روی کار  آمدنش قابل  پیش‌بینی و تصور نبود، در چهار دهه‌ی گذشته نه تنها بر بحران‌های بزرگی غلبه کرده، که خود به بزرگترین  بحران‌آفرین در سطح جهانی بدل گشته است و  چنین وانمود می‌کند که در چهار دهه‌ی آتی نیز بدون کوچکترین تغییری در سیاست سرکوبگرانه در داخل و بحران آفرینی در خارج، دوام خواهد آورد.

اما دوام حکومت اسلامی بیش از هر چیز مدیون ناتوانی اپوزیسیون است. رژیم با استفاده از این ناتوانی نه تنها با تبلیغات گسترده نفوذش را در میان اقشار عقب‌مانده‌ی مذهبی گسترش  داده، بلکه با دمیدن در بوق «مبارزه‌ی ضدامپریالیستی» قشرهای چپ‌زده را نیز از ترس «حمله‌ی دشمن» به پشتیبانی از خود واداشته؛ گهگاه نیز از «بازی با برگ ملی‌» ابایی ندارد.

در اینسو، نیروی مخالف رژیم پس از چهل سال «مبارزه»، در خوش‌بینانه‌ترین نگاه از رهبرانی تشکیل  شده است، که دیگر هواداران چندان فعالی ندارند. در حالی که هواداران آشکار و پنهان حکومت اسلامی و همچنین طیف رنگارنگی از مبلغان «اسلام نوین و انقلابی»، از ژاپن تا آمریکا و از مسکو تا لندن، «هدایت» امت مهاجر ایرانی را به دست گرفته‌اند و با استفاده از جوّ  آمریکاستیزی به سوی تشکیل جبهه‌ی مشترک چپ اسلامی در خارج از کشور به پیش می‌روند.

در سوی دیگر، ناتوانی اپوزیسیون نه به سبب ناآگاهی و یا کمبود میهن‌دوستی، بلکه در وهله‌ی نخست ناشی از نارسایی اخلاقی است. این نارسایی خود را در صحنه‌ی زندگی سیاسی،  به صورت دورویی نشان می‌دهد، که مادر همه‌ی دیگر نارسایی‌ها است. به حدی که گویی، پس از تحقق پیش‌بینی احمد کسروی درباره‌ی اینکه ملایان روزی حکومت را در ایران به دست خواهند گرفت، باید چهار دهه از تسلط حکومت اسلامی بگذرد، تا   هشدار هزار ساله‌ی فردوسی برآورده شود که:

«سخن‌ها به کردار بازی بوَد».

آیا با این وصف می‌توان تصویری مثبت  از آینده‌ی ایران به دست داد. حتی اگر به معجزه‌ای حکومت اسلامی سرنگون شود، کدام نیروی مخالفی را می‌شناسیم که «بازی دمکراسی» را جدی بگیرد و به نقشی در اقلیت راضی باشد؟

فرهنگ سیاسی بخشی از فرهنگ اجتماعی است و با فرهنگ «روشنفکری» خویشاوندی نزدیک دارد. چنانکه  ویژگی امروزی روشنفکران روند سیاسی جامعه  در آینده را تعیین می‌کند. اگر گرایش عمده‌ی روشنفکران در دوران پهلوی به چپ اسلامی،  بدین معنی بود که در صورت برکناری حکومت شاه، ایران به دامن حکومتی چپ و یا اسلامی درخواهد غلتید، امروزه پریشانی روشنفکران مخالف حکومت اسلامی نشان می‌دهد، برآمدن جنبشی دمکراتیک و فراگیر برای برکناری حکومت اسلامی در آینده‌ای نزدیک ممکن نیست.

برای تأیید این ادعا، کافیست به جدال‌های قلمی میان هواداران شاه و مصدق، و یا هواداران نظام پادشاهی با جمهوریخواهان و یا هر مورد دلخواه دیگری بنگریم تا به میزان پریشانی موجود پی بریم و به این واقعیت اعتراف کنیم که اگر اوضاع اپوزیسیون به همین گونه بماند، حکومت اسلامی، ایران را نابود خواهد کرد، اما سرنگون نخواهد شد.

با اینهمه می‌توان از تاریخ این درس را گرفت، که در مواردی پس از آنکه به نظر می‌رسد، حکومتی ضحاکی همه‌ی مخالفان را سرکوب کرده باشد، نیرویی ناشناخته از درون جامعه برمی آید که نه تنها نظام بیدادگر را برمی‌اندازد، بلکه با همیاری همان مردمان پیشین، نظامی با ارزش‌های کاملاً متفاوت  برقرار می‌سازد.

امپراتوری برده‌دار روم پس از شش سده سلطه‌ی پرقدرت بر نیمی از جهان، به دست  مسیحیانی برافتاد که پیش از آن چنان پیگرد می‌شدند که مراسم مذهبی خود را در غارهای زیرزمینی  بجا می‌آوردند. امپراتوری شوروی نیز در نیمه‌ی دهه‌ی هشتاد قرن گذشته در اوج قدرت و گسترش تاریخی خود ظاهرآ همه‌ی گرایش‌های دمکراسی‌خواهانه را (از مجارستان تا لهستان و از آلمان شرقی تا چکسلواکی) نابود کرده بود، اما دمکراسی‌خواهی در گروهی از حلقه‌ی رهبری، باعث شد که از درون فروپاشد.

البته باید به این درس مهم تاریخ نیز توجه داشت که نظام توتالیتر، چنانکه در ماهیت اوست، هیچگاه نمی‌تواند جای خود را به نظامی نیمه‌توتالیتر بدهد، بلکه باید به کلی سرنگون و جای خود را به نظامی با ارزش‌های کاملاً دیگری بدهد. بنابراین همانطور که در هیچ جا «سوسیالیسم با چهره‌ی انسانی» socialism with a human face   نتوانست جانشین رژیم‌های کمونیستی شود، حکومت اسلامی نیز نخواهد توانست جای خود را به حکومتی  با اسلام نیم‌بند بدهد.

بدین سبب برای یافتن آلترناتیو واقعی برای حکومت اسلامی، منطقاً باید به جریانی توجه کرد، که از ارزش‌هایی کاملاً متفاوت برخوردار است و بدین سبب نظام حاکم آن را دشمن خود می‌انگارد و با تمام قوا سرکوب می‌کند، زیرا   وجودش در هر محدوده‌ای کافیست تا قدرت و نفوذ رژیم «توتالیتر» (تمامیت‌خواه) را محدود  کند.

یافتن چنین جریانی در سایه‌ی حکومت اسلامی دشوار نیست، زیرا رفتار دشمنانه‌ی حکومت‌گران اسلامی با بهائیان به حدی است، که جای شکی بجا نمی‌گذارد که رژیم جریان بهائی را خطرناک‌ترین دشمن خود می‌شمارد و فتوای نجاست و تحریم هرگونه تماس با آنان از سوی ولی فقیه  و رهبر انقلاب، شاهد کوچکی بر این واقعیت است.

نابودی کامل جریان بهائی در ایران  از همان فردای انقلاب  اسلامی بالاترین هدف داخلی حاکمیت اسلامی بود و با وجود اعتراضات گسترده‌ی جهانی با قاطعیت دنبال شد. کشتار و غارت بهائیان در همه‌ی شهرها و روستاها، اخراج بدون استثنا از تمامی نهادهای کشوری و تصرف اموال و سرمایه‌ها و جلوگیری از تحصیل دانشجویان و دانش آموزان بهائی به روشنی هدف بی چون چرای حکومتگران اسلامی را مبنی بر نابودی جریان بهائی به نمایش گذاشت.

برای آنکه علت دشمنی هیستریک ملایان با بهائیان را دریابیم، شاید آسان‌ترین راه نگاهی به «انجمن حجتیه» باشد. این انجمن که پیش از انقلاب «انجمن ضدبهائیت» نامیده می‌شد، در دهه‌ی سی خورشیدی با پشتیبانی همه جانبه‌ی ساواک از یکسو و ملایان از سوی دیگر شروع به کار کرد. پشتیبانی ساواک از این رو بود که بهائیان با جمعیتی چند صدهزار نفری بزرگترین تشکیلات موجود در ایران را تشکیل می‌دادند و ظاهراً برای حکومت شاه لازم می‌نمود که تشکیلاتی اسلامی و منسجم، از رشد بهائیت در ایران جلوگیری  کند.

ملایان نیز، به ویژه پس از کوشش دولت برای به رسمیت شناختن حقوقی برای اقلیت‌های مذهبی و سپس انقلاب سفید که در جهت تحدید نفوذ اسلام سیر می‌کرد، پایگاه قدرت خود را با گسترش بهائیت در خطر می‌دیدند و اگر در نظر گیریم که جمعیت بهائیان در دهه‌ی پنجاه فقط در پایتخت از مرز دویست هزار گذشته بود، می‌توان دریافت که چرا طیف وسیعی از آخوندها (و حتی خمینی) با پرداخت بخشی از «سهم امام»،  حجتیه را از امکاناتی بیکران برخوردار می‌کردند.

پشتیبانی ساواک از انجمن حجتیه، از یکسو بی‌پایگی تبلیغات اسلامی درباره‌ی نفوذ بهائیان در دستگاه اداری و سیاسی آن دوران را نشان می‌دهد و از سوی دیگر بن‌بست واقعی حکومت شاه را برملا می‌کند. محمدرضاشاه در پی تدابیری بود که به پیشرفت جامعه دامن زند، اما این تدابیر یکسره در جهت آموزه‌های بهائی قرار داشت و دشمنی ملایان مرتجع را برمی انگیخت و تهمت بهائی بودن را متوجه او می ساخت. بدین  سبب این وظیفه بر عهده‌ی ساواک گذاشته شد که از هر جهت از انجمن حجتیه پشتیبانی کند، با این هدف که برای مبارزه با بهائیت، بجای استفاده از اسلام سنتی،  انجمنی به میدان آید که بدلی از بهائیت باشد!

پس از آنکه برای کندترین اذهان نیز روشن شده بود که بهائیان را می توان کشت و یا آزار داد، اما با افکار پوسیده و خرافی اسلامی نمی‌توان از رسوخ خواسته‌های امروزین و مدرن بهائی (مانند برابری حقوق زن و مرد، حقوق شهروندی برای همه، آزادی بیان، دمکراسی پارلمانی، جدایی دین و دولت  و بالاخره اعلام وابستگی مذهبی به عنوان امری خصوصی) جلوگیری کرد.

انجمن حجتیه می‌کوشید با تقلید از بهائیان در کلاس‌های غیرعلنی هفتگی که در آنها «تریبون و صندلی جای منبر و قالی» را گرفته بود، جوانان مسلمان را از طرفی با آموزه‌های بهائی و از طرف دیگر با ایرادات وارده بر آنها آشنا کند. از این راه به برانگیختگی ذهنی و همچنین به اعتماد به نفس اسلامی دامن زده می‌شد و کادرهای ورزیده‌ای برای نفوذ در تشکیلات بهائی تربیت می‌شدند.

از آنسو، با بهره‌گیری از آموزه‌های بهائی، از اسلام تصویری نوین ارائه می‌کردند، که برای نسل جوان مسلمان نیز جالب بود. مثلاً  مدعی شدند که اسلام (که بنا به قران، دینی است برای «ام القرا وَ مَن حولَها» (مکه و اطرافش) دیانتی جهانی ورای ملیت، نژاد و جنس است. اعتقاد اسلامی،  مخالف دخالت در سیاست است و نباید در پی گسترش اسلام به وسیله‌ی جنگ جهادی بود. باید ظاهری آراسته و لباسی پاکیزه داشت و از نشست و برخاست با پیروان دیگر ادیان ابا نکرد و «برخورد جدلی و غیرهیجانی» را جایگزین کوشش برای حذف فیزیکی دگراندیشان کرد. اما از همه مهمتر، کوشش برای برخورد عقلانی به اعتقادات مذهبی بود، که جوانان عضو حجتیه را (حتی در مقایسه با هواداران مجاهدین) به سرآمدان نسل نوین مسلمان بدل می‌کرد.

البته تقلید آموزه‌های بهائی از این نظر خطرناک بود که می توانست به جلب اعضای جوان حجتیه به بهائیت منجر شود، از این رو رهبران انجمن به شدت بر چند ویژگی اسلامی تکیه می‌کردند و می‌کوشیدند بدین وسیله هویت اسلامی اعضا را تضمین کنند. از جمله «امر به معروف و نهی از منکر» بود که  اعضا را در زیر کنترل متقابل قرار می‌داد. دیگر اعتقاد به «ظهور مهدی موعود» که با مراسم دعا و از طرف دیگر با برخورد و توهین به اعتقادات بهائی تشدید می‌شد. اما از همه مهمتر، استفاده از «تقیه» (دروغ) به عنوان وسیله‌ی مهم برای جلب اعتماد بهائیان و  ورود به گردهمایی‌های آنان بود. تشکیلات حجتیه با چنین ویژگی‌هایی در نیمه‌ی دهه‌ی چهل به بزرگترین تشکّل اسلامی در ایران بدل شد و گویا حتی در کشورهای همسایه مانند هند و پاکستان گسترش یافت.

پس از انقلاب نیز همین برتری‌ها کمک می‌کرد که اعضای حجتیه به سرعت اهرم‌های حکومت اسلامی را به ویژه در زمینه‌های اقتصادی، سیاست خارجی، آموزشی و رسانه‌ای تصرف کنند. به حدّی که به وحشت ملایان سنتی دامن زده شد و خمینی پنج سال پس از انقلاب انجمن را با تهدید شدید به تعطیلی مجبور کرد. با اینهمه اعضای سابق حجتیه در مقایسه با آخوندهای حکومت‌گر حکم «یک چشم‌ها در شهر کوران» را داشتند و تنها آنان بودند که می‌توانستند «با گفتمانی مدرن از سنت دفاع کنند». به همین سبب هم با وجود حملات تبلیغی علیه حجتیه، اعضای سابق آن (مانند پرورش، باهنر، ولایتی، صیاد شیرازی، حداد عادل، عبدالکریم سروش و کمال خرازی…) بسیاری پست‌های کلیدی حکومت اسلامی را در دست گرفتند.

از این رو باید پرسید، چرا  حجتیه‌ای‌ها نتوانستند با تأثیری که از بهائیت گرفته بودند، به نوبه‌ی خود تأثیر مثبتی بر حکومت اسلامی بگذارند و در نهایت به عنوان پادو آخوندهای سنتی عمل کردند؟

پاسخ این است که آنان آموزه‌های بهائی را با ماهیت این آیین اشتباه می‌گرفتند. آموزه ها و اعتقادات مذهبی تنها ظاهر ادیان را می‌سازند و ادیان را باید نه با آنها، بلکه از نظر موفقیت در تربیت اخلاقی پیروان سنجید. اعضای حجتیه با آموزه‌های بهائی آشنا شدند، اما نمی‌توانستند راستی گفتار و درستی رفتار را از آنان بیاموزند؛ وانگهی از درک تشخص فردی و سرافرازی انسانی که محور آموزه‌های بهائی است ناتوان ماندند.

کانون تربیت اخلاقی، راستی است و بدون آن دیگر موازین اخلاقی نقش بر آب است. در نهایت نیز التزام حجتیه به تقیه و پایبندی بهائیان به راستی، باعث شد که این دو گروه دو قطب آشتی‌ناپذیر در جامعه‌ی ایران را تشکیل دهند، که اولی با تکیه بر تقیه به بالاترین مقامات در حکومت اسلامی دست یافت و بهائیان که به کلمه‌ای می‌توانستند وابستگی مذهبی خود را انکار کنند، به خاطر استواری در راستگویی، بزرگترین آزارها و صدمات قابل تصور را به جان خریدند.

امروزه حجتیه‌ای‌ها بر اهرم‌های قدرت سوارند، اما در پیشگاه تاریخ به سهم خود مسئول سقوط انسانی و فساد گسترده‌ی اخلاقی در ایران امروز هستند و بهائیان که نیمی مجبور به ترک میهن و نیمی دیگر به تبعید در وطن، با هر نوع محرومیت قابل تصوری دست به گریبان هستند، گروهی اجتماعی را تشکیل می‌دهند که بدون آنان تولدی دیگر برای جامعه‌ی ایران قابل تصور نیست. بهائیان درست با تکیه بر سلامت اخلاقی توانستند، چه در دانشگاه مخفی در ایران و چه در خارج از کشور، انبوه چند صدهزار نفری از متخصصان را تربیت کنند که در نوسازی ایران آینده نقش مهمی برعهده خواهند داشت. همین امروز نیز در خارج از کشور نخبگان منسوب به جریان بهائی، از بهرام بیضایی تا فرهنگ هلاکویی و از احسان یارشاطر تا آرامش دوستدار، کم نیستند.

سیدحسن تقی‌زاده یک مرد فکور در هیئت یک مرد عمل

سیدحسن تقی‌زاده
یک مرد فکور در هیئت یک مرد عمل

يکشنبه ۱۱ فروردين ۱۳۹۸ – ۳۱ مارس ۲۰۱۹

« هم نشین بهار»

غبارزدایی از آینه‌ها
سیدحسن تقی‌زاده
یک مرد فکور در هیئت یک مرد عمل 

تقی زاده.jpg
قلعهٔ ذات الصّور بیانی نمادین از قوای بشری است که تحت سیطرهٔ تخیّلی قرار دارد که برانگیزندهٔ امیال است. به این موضوع در مثنوی مولوی هم، اشاره شده‌است.

آخرین داستان دفتر ششم، که عنوانش «ذات الصور یا دژ هوش ربا» ست،

مثل فراز و نشیب زندگی سیدحسن تقی‌زاده، حکایت غریبی است

و پایان راه دراز آهنگ نی، همان نی که در آغاز

مثنوی از جدایی‌ها شکایت می‌کرد.

این بحث به یکی از تأثیرگذارترین شخصیت‌های تاریخ مشروطه، سیدحسن تقی‌زاده می‌پردازد که در تحول جامعه جدید در ایران نقش اساسی داشت. ادیب عالیقدری که در زمینهٔ زبان‌های باستانی، گاهشماری و ادیان کهن ایرانی، پژوهش بسیار کرد، به فرهنگ و زبان فارسی ارج می‌نهاد و از معدود پژوهشگران ایرانی بود که به علوم قدیمه نیز، ارزش می‌گذاشت. کتابخانه ایران‌شناسی مجلس سنا، که بیشتر از ۱۵۰ هزار نسخه خطی دارد از یادگارهای آن فرهنگ‌ورز شریف است. تلاش سیدحسن تقی‌زاده در صدر مشروطه برای تدوین نخستین قوانین عرفی، به‌ویژه اصول متمم قانون اساسی، در تقابل با ارتجاع و خودکامگی فردی، قابل انکار نیست. او یکی از برجسته‌ترین سیاستمداران سکولار در ایران بود و به دخالت باورهای مذهبی در امر حکومت باور نداشت. زندگی وی که خود آن را به درستی «زندگی طوفانی» لقب داده، آینه‌ای تمام نما و یگانه از نشیب و فراز فکری و سیاسی جامعه ایران در دو سدهٔ گذشته‌است. او، گُل بی عیب نبود، در زندگی شخصی و سیاسی با فراز و فرود بسیار روبرو شد. گرچه بارها از اسب افتاد اما از اصل نیافتاد و هیچگاه ریشه‌هایش را فراموش نکرد.

برای داوری در مورد افراد، بایستی حساب نیک و بد، را از هم سوا کرد. بعضی‌ها که تمایل دارند جهان را ساده کنند، به نام مرزبندی، آدم‌ها را با یک چوب می‌رانند و این درست نیست. باید به قول دکارت، همه چیز را از همه چیز، جدا کنیم و نشان دهیم سایه روشن‌های هر قضیه کجاست؟
نامه‌های تقی‌زاده به ستارخان نشان می‌دهد که به او ارادت داشت، اما گفته می‌شود که وی در دعوت هسته انقلابی و آزادیخواه تبریز به تهران و سرکوبی آن که مُنجَر به زخمی و زمین‌گیر‌شدن ستارخان و کُشته‌شدن باقرخان شد، بی‌تقصیر نبود. برخی واکنش وی به وقایع آذربایجان در سال ۱۳۲۵، و ورود ارتش به تبریز را نیز زیر سؤال می‌برَند، اما اینکه او خائن به میهنش بوده یا سرسپرده انگلیس، که مرتجعین غالب و مغلوب بارها تکرار کرده و می کنند، واقعیت ندارد. اکنون اسناد دخالت انگلستان در ایران در دسترس پژوهشگران است(نه تنها از انگلیس بلکه از آرشیوهای روس)، هیچ اشاره‌ای به اینکه تقی‌زاده برای انگلستان کار کرده ندارد، بعکس، او مخالف هرگونه دخالت و فشار دولت انگلیس در سیاست ایران علیه دکتر مصدق بود.

در واقع تقی‌زاده عاملی بود که باعث شد فشار مخالفین مصدق، که از حمایت انگلیس برخوردار بودند، کمتر شود. هستند کسانیکه وی را نماد غرب‌زدگی، و تهاجم مدنیت جدید به ارزش‌های سنتی و مذهبی معرفی کرده، می‌گویند گرچه زمانی عَلَم‌دار مبارزه بر ضد استبداد محمدعلی میرزا بود، اما بعداً در مقابل رضاشاه، لُنگ انداخت و مانند غلام حلقه‌به‌گوش سر تعظیم فرود آورد…

جنبه‌هایی از زندگی سیاسی او هنوز آنچنان که باید روشن نیست و ازهمین‌رو انتقام مشروعه‌خواهان را از او می‌گیرند و به او نیش می‌زنند که حقوق‌بگیر انگلیس بوده، با فراماسون‌ها(که لابد در اجنبی پرستی و وابستگی خلاصه می‌شود)، رابطه داشته و محاکمه و قتل شیخ شهید، شیخ فضل‌الله نوری هم زیر سر او است! و…

از حُب و بغض مرتجعین که بگذریم، این اتهامات از سوی کسانی هم مطرح شده که اراده نیک دارند اما گاه با همه چیز ایستا برخورد می‌کنند. غافل از اینکه اگر هر فردی را از مَجرا و منظر تاریخی نگاه کنیم، با پیچیدگی‌های متعددی در شخصیت وی روبرو می‌شویم. کسانی که سیدحسن تقی‌زاده را از نزدیک و خوب می‌شناختند، بدون آینکه او را خالی از اشتباه بدانند، مردی اخلاقی و با اصول خوانده‌اند. ضمناً خود تقی‌زاده هیچوقت این اتهام را نپذیرفت که در محاکمه و قتل شیخ فضل‌الله نوری نقش داشته‌است.

سیدحسن تقی‌زاده، شهریور ۱۲۵۷ در خانواده‌ای روحانی در تبریز به دنیا آمد و ۸ بهمن ۱۳۴۸ در تهران جان سپرد. وی از رجال سیاسی بحث‌انگیز معاصر و در زمره کسانی است که مخالف و موافق بسیار دارد. گفته می‌شود از چهار سالگی، به تشویق پدر، خواندن قرآن را آغاز و در پنج سالگی آن را ختم کرد که غریب می‌نماید. شاید منظور جزو سی‌ام قرآن یا همان«عم‌جزو» بوده نه ختم همه قران در پنج سالگی! آنهم وقتی از هشت سالگی به تحصیل مقدمات عربی پرداخته‌است. از نوجوانی با ریاضیات و هیئت جدید آشنا شده و سپس، در مدرسه مموریال تبریز درس خوانده و علوم جدید و زبان فرانسوی آموخته‌است.
مدرسه مموریال، از مدارس قدیم شهر تبریز بود و از معلمان مشهور آن هوارد باسکرویل معلم آمریکایی این مدرسه بود که در نبردی به همراه مشروطه‌خواهان جان باخت.

تقی‌زاده چند سال بعد، بر اثر آشنایی با نوشته‌های میرزا عبدالرحیم طالبوف تبریزی(از روشنفکران پیش از مشروطیت)، میرزا ملکم خان و نویسندگان تجددخواه روزنامه‌های فارسی خارج از کشور مانند اختر، پرورش، ثریا، حبل‌المتین و حکمت، همچنین کتب عربی چاپ مصر و ترکی چاپ عثمانی، به افکار آزادی‌خواهانه و تجددطلبانه علاقمند شد و برای ترویج این اندیشه‌ها، محفلی در تبریز تشکیل داد و تأسیس مدرسه‌ای با هدف ترویج آموزش به روش جدید را در سرداشت، اما بر اثر مخالفت شماری از روحانیان که برایش پاپوش دوختند، آن مدرسه پا نگرفت.

 او سپس با همکاری محمدعلی تربیت، میرزا حسین‌خان عدالت و یوسف اعتصامی(پدر پروین اعتصامی) به قصد ترویج معارف و آشنا‌ساختن مردم به اصول حکومت ملی و آزادی‌طلبی، کتاب‌فروشی تربیت را تأسیس کرد که کتب فرنگی و عربی جدید می‌فروخت و محل آمد و رفت متجددان و آزادیخواهان آذربایجانی بود. این کتاب‌فروشی، بعدها در دوره استبداد صغیر غارت شد و آن را آتش زدند. آبان ۱۲۸۸ تقی‌زاده نوشت از مردم باغیرت دعوت می‌کنم که برای «دفع و حذف موهومات و سلب اعتقاد از روحانیون» و «فهماندن مضار استبداد روحانی» به «عموم» بکوشند.

استبداد صغیر به دوره‌ای یک ساله از تاریخ سیاسی ایران اطلاق می‌شود که از تیر ۱۲۸۷(۱۹۰۸ میلادی) با به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط محمدعلی شاه آغاز گردید و در تیرماه ۱۲۸۸ (۱۹۰۹) با فتح تهران توسط مشروطه‌خواهان پایان یافت.

سیدحسن تقی‌زاده با همکاری دوستان همفکرش نشریه «گنجینه فنون علم و ادب» را هم منتشر می‌کرد، که پس از یک سال و نیم انتشار، بر اثر سفر او و محمدعلی تربیت به خارجه و شیوع وبا در ایران، تعطیل شد. از دکتر احسان یارشاطر شنیده شده که کوشش برای فراهم‌آوری دانشنامه ایرانیکا را نخستین‌بار سیدحسن تقی‌زاده در سال ۱۳۲۷ خورشیدی با «گردآوردن گروهی از دانشمندان محقق به منظور ترجمة طبع اول دایرةالمعارف اسلام» و با تألیف گنجینه‌های «فنون علم و ادب» آغاز کرد. این نیت دانش‌پژوهانه را که به علل متفاوت به ثمر نرسیده بود، در سال ۱۳۴۸، با «پیشنهادی برای ترجمه و طبع جدید» آن دایرةالمعارف پی‌گرفتم و به انجام رسید.

تقی‌زاده ضمن سفر به قفقاز، عثمانی، لبنان، سوریه و مصر با برخی نویسندگان، روزنامه‌نگاران و فعالان سیاسی، از جمله شیخ محمد عبده، محمد آقاشاه تختینسکی(مدیر مجله شرق روس)، جرجی زیدان، زین‌العابدین مراغه‌ای و جلیل محمدقلی‌زاده، رفت و آمد داشت، و بعد از حدود یکسال که در سفر بود، اوایل ۱۲۸۴ خورشیدی به ایران بازگشت و به محافل پنهانی مبارزان ضداستبداد پیوست.

آن ایام، جنبش مشروطه‌خواهی شروع شده بود و از داغ‌ترین کانون‌های آن بود. تقی‌زاده پس از پیروزی آزادی‌خواهان و افتتاح دورهٔ اول مجلس شورای ملی، به نمایندگی از سوی طبقه اصناف تبریز انتخاب شد و ظرف مدت کوتاهی رهبری جناح روشنفکر و تجددخواه مجلس را به دست گرفت. او عضو هیئتی بود که از طرف مجلس مأمور تدوین متمم قانون اساسی مشروطه شدند. بر پایهٔ همین متمم بود که حکومت مشروطه تعریف، و تفکیک قوای سه‌گانه و حقوق ملت در دستور کار قرار گرفت، و مرز میان شرع و عرف آشکار شد. تقی‌زاده در شمار کسانی بود که در هنگام تدوین متمم قانون اساسی بیش از همه با خرافه‌های مرتجعین مرزبندی داشت. در کتاب خاطرات خود نوشته‌است: «[محمد علی]شاه می‌گفت من مشروعه را قبول دارم و نه مشروطه را، آخوندها گفتند بله بله، همین درست است.» او از همان آغاز، انتقادهای تندی از نظام استبدادی به عمل می‌آورد، طرفدار تغییرات و اصلاحات بود و مواردی چون اصلاحات ارضی و حق زنان را هم برجسته می‌کرد.

…نطق‌های پرشور تقی‌زاده در مجلس، خشم محمدعلی شاه و درباریان را برانگیخت، و در جریان به توپ‌بستن مجلس و برقراری استبداد صغیر، دستور دستگیری‌اش را دادند اما او با علی‌اکبر دهخدا و تربیت و…راهی سفارت انگلستان در تهران شد و نقشه حکومت نگرفت. منتقدینش(دکتر مصدق هم) بعداً این روآوری را وابستگی به خارجیان برداشت کردند که واقعی نبود. در آن بگیر و ببندها، میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل و ملک‌المتکلمین را کشتند، همچنین سیدجمال‌الدین واعظ را، که در حال فرار گیرافتاد. تقی‌زاده و دهخدا را هم اگر در آن بحبوبه می‌گرفتند می‌کشتند. او و چند تن دیگر بعداً به خارج از کشور تبعید شدند. تقی‌زاده نخست به فرانسه و سپس به انگلستان رفت. در آنجا به کمک ادوارد براون(خاورشناس و ایران‌شناس بریتانیایی که در زمینهٔ تاریخ و ادبیات ایران چند کتاب نگاشته‌‌است)، مدتی در کتابخانه دانشگاه کمبریج به کار فهرست‌برداری از کتاب‌های فارسی و عربی مشغول بود و موفق شد که مسائل ایران را به صحنه افکار عمومی بکشاند. تشکیل «کمیته ایران» کمیته ضداستبدادی ایران در لندن Persia Committee مرکب از نمایندگانی از مجلس انگلستان، که با مشروطه‌خواهان مساعدت کردند، از ثمرات تلاش‌های سیدحسن تقی‌زاده بود.

در پی شدت‌گرفتن قیام مردم علیه استبداد، سیدحسن تقی‌زاده، اواخر سال ۱۲۸۷، مخفیانه وارد ایران شد. وقتی از قفقاز به تبریز برمی‌گشت، پدر سالخورده و مریض‌احوال حیدرخان عمواوغلی – انقلابی ایرانی و از فعالان مؤثر جنبش مشروطه – با همهٔ پیری و نفس‌تنگی‌، او را تا رودخانهٔ ارس همراهی کرد.

تقی‌زاده به تبریز که رسید، در انجمن ایالتی آن شهر ضمن یک سخنرانی، وظایف مردم را در راه به ثمر‌رساندن انقلاب برشمرد و مبارزان را از هرگونه تندروی و تعدی به اموال مردم نهی کرد. البته او بیشتر مورد توجه روشنفکران بود و غالب مردم از ستارخان و باقرخان حرف‌شنوی داشتند که طبیعی بود.

تقی‌زاده پس از فتح تهران در تیرماه ۱۲۸۸، راهی پایتخت شد و به عضویت «هیئت مدیره موقتی» درآمد که تا تشکیل دولت جدید، اداره کشور را به دست می‌گرفت.

شنیده شده، پس از خلع محمدعلی میرزا از پادشاهی، عین‌الدوله به ملاقات سردار اسعد بختیاری و محمدولی خان تنکابنی می‌رود تا هر عقوبتی را که صلاح بدانند، در موردش اجرا کنند، آن دو از او می‌خواهند که به منزل خود بازگردد. عین‌الدوله برای کمک به دولت ملی، املاک خود را در قراچه‌داغ به دولت واگذارد و افزون بر آن یکصد هزار تومان نیز پول نقد به سران حکومت پرداخت و قول ولایت فارس را گرفت، ولی پس از افتتاح مجلس و با اعتراض سیدحسن تقی‌زاده موضوع منتفی می‌شود.

تقی‌زاده در انتخابات دورهٔ دوم مجلس هم از تبریز به نمایندگی برگزیده شد و رهبری فراکسیون دموکرات را برعهده گرفت. اگر در مجلس اول، به سبب نطق‌های ضداستبدادی مورد غضب محمدعلی شاه قرار گرفت، در مجلس دوم به سبب دفاع از تفکیک دین از سیاست و لزوم عُرفی‌شدن جامعه، مخالفت آخوندها را برانگیخت و روحانیون نجف مانند ملا محمد کاظم خراسانی(صاحب کفایه الاصول) و ملا عبدالله مازندرانی، دربارهٔ «فساد مسلک سیاسی» دموکرات‌ها و شخص تقی‌زاده، فتوا صادر کردند. متن آن فتوای ارتجاعی این است:

مقام منیع نیابت سلطنت عظمی، حضرات حجج اسلام دامت برکاتهم،
مجلس محترم ملی، کابینه وزارت، سرداران اعظم

چون ضدیت مسلک سیدحسن تقی‌زاده که جدا تعقیب نموده‌است با اسلامیت مملکت و قوانین شریعت مقدسه بر خود داعیان ثابت و از مکنونات فاسده‌اش علناً پرده برداشته‌است، لذا از عضویت مجلس مقدس ملی و قابلیت امانت نوعیه لازمه آن مقام منیع، بالکلیه خارج و قانوناً و شرعاً منعزل است. منعش از دخول در مجلس ملی و مداخله در امور مملکت و ملت بر عموم آقایان علماء اعلام و اولیاء امور و امناء دارالشورای کبری و قاطبه اُمرا و سرداران عظام و آحاد عساکر معظمه ملیه و طبقات ملت ایران ایدهم الله بنصره العزیز، واجب و تبعیدش از مملکت ایران فوراً لازم و اندک مسامحه و تهاون[سهل‌انگاری] حرام و دشمنی با صاحب شریعت(ع). بجای او امین دین‌پرست وطن‌پرور و ملت‌خواه صحیح‌المسلک انتخاب فرموده، [و] او را مفسد و فاسد مملکت شناسند و به ملت غیور آذربایجان و سایر انجمن‌های ایالتی و ولایتی هم این حکم الهی عز اسمه، را اخطار فرمایند و هر کس از او همراهی کند در همین حکم است،ولاحول و لا قوه الا بالله العلی العظیم، و بجمیع ما رقم، قد صدر الحکم من الاحقر عبدالله مازندرانی، و قدر صدر الحکم من الاحقر الجانی محمد کاظم خراسانی. بذلک.

شیخ عبدالله مازندرانی با اشاره به اینکه صحبت از تکفیر نبوده بلکه «حکم به فساد مسلک سیاسی او[تقی‌زاده] بوده‌است» می‌گوید: «این هم نه مطلبی بود که با گفتن و نوشتن یکی دو نفر باشد، بلکه اشخاصی که به ماها نوشتند از اعضای صحیحه مجلس و غیر هم کسانی هستند که ملت‌خواهی و مسلمانی آنها قطعی است…»

آیا منظورش سیدعبدالله بهبهانی هم هست؟ آنزمان البته، بهبهانی عضویت مجلس را نداشت و اشاره به امثال وی را باید در دسته‌ای که «با غیرهم که ملت‌خواهی و مسلمانی آنها قطعی است» حدس بزنیم.

طبق روایت تقی‌زاده، سید عبدالله بهبهانی(از رهبران جنبش مشروطه ایران) در مجلسی که با تقی‌زاده ترتیب داد پیشنهاد می‌کند که وی نسبت به حکم علمای نجف تواضع کند و سپس به دیدارشان برود، و اضافه می‌کند که «ما هم ترتیب می‌دهیم خیلی با احترام شما را بپذیرند… و خیلی با احترام برمی‌گردید.» تقی‌زاده می‌گوید: «آقا خود شما عقیده دارید رویّه من بر خلاف اسلام است؟ بهبهانی جواب می‌دهد نخیر. گفتم پس بردار تلگراف کن… من التماس نمی‌کنم.»

۸ شهریور ۱۲۸۶، که امین‌السلطان معروف به اتابک توسط عباس آقا تبریزی از اعضای انجمن آذربایجانی‌ها ترور شد به دلیل مخالفت‌هایی که تقی‌زاده با اتابک داشت، متهم به شرکت در قتل شد. تقی‌زاده، وی را نه امین‌السلطان، بلکه «خائن‌السلطان» و وطن فروش خوانده بود و اتابک هم از همان ابتدای ورود تقی‌زاده به تهران با وی مخالفت می‌ورزید.

۲۳ تیر ۱۲۸۹، سید عبدالله بهبهانی(با فتوای شیخ محمد باقر معین الغربا) ترور شد و در شهرهای بزرگ ایران آشوب به بار آورد، این بار هم دموکرات‌ها، ازجمله تقی‌زاده به آمریت یا مشارکت در ترور زیر سؤال رفتند و وی مجبور به ترک تهران شد بویژه که امثال احمد کسروی هم، او و حیدرخان عمواوغلی را در همین رابطه زیر سؤال برده بودند. آخر سر، محمدعلی تربیت(که قوم و خویش و هم‌خانه تقی‌زاده بود) به قصاص ترور سید عبدالله بهبهانی، به قتل رسید. گفته می‌شود وی دستی در این ترور نداشت…

بعد از ترور بهبهانی، تقی‌زاده از تهران راهی تبریز شد اما در آنجا زیر فشار روس‌های ضدمشروطه بود و ناچار و از بیم جان بهمن ۱۲۸۹ از ایران رفت و به استانبول گریخت.
از بس علیه تقی‌زاده تبلیغ شده بود، وقتی تابوت بهبهانی را می‌بردند جمعیت شعار می‌داد:

فقیهی که اسلام را بود پشت،   

تقی‌زاده گفت و شقی‌زاده کشت

احمد کسروی در «تاریخ هیجده‌ساله آذربایجان جلد یک صفحه ۱۳۰ و ۱۳۱، ترور بهبهانی را به گروه تقی‌زاده نسبت می‌دهد.

استبداد و ارتجاع، همیشه در طول تاریخ تبعید و مهاجرت را به دنبال داشته است. حوادث پس از انقلاب مشروطه در ایران هم بسیاری از فعالان این انقلاب را مجبور کرد تا در دوره‌های مختلف وطن‌شان را ترک کنند. همانطور که گفتم تقی‌زاده که در تبریز نیز زیر فشار بود از ایران رفت. او تا ۱۴ سال از میهنش دور بود. نزدیک به دو سال در استانبول بود، و با محمدامین رسول‌زاده سردبیر تبعیدی روزنامهٔ ایران نو، همچنین با اعضای جمعیت اتحاد و ترقی که طرفداران جدی تجدد و نوسازی بودند معاشرت داشت. سپس راهی فرانسه و انگلستان شد. در انگلستان حدود شش ماه در کتابخانه موزه بریتانیا به مطالعه و پژوهش پرداخت. در این بین، در انتخابات دورهٔ سوم مجلس غیاباً به وکالت برگزیده شد، اما به ایران بازنگشت. اردیبهشت ۱۲۹۲، یک سال پیش از شروع جنگ جهانی اول به آمریکا رفت و حدود دو سال آنجا، در کتابخانه‌ای در نیویورک به فهرست‌نگاری کتاب‌های عربی، فارسی و ترکی اشتغال داشت.

با شروع جنگ جهانی اول، دورهٔ تازه‌ای در زندگی تقی‌زاده آغاز شد، و این بار او که تا آن زمان به دوستی با دولت انگلستان متهم بود، در چهرهٔ سازمان‌دهندهٔ اصلی فعالیت‌های ضدانگلیسی ملیون ایرانی در حمایت از آلمان ظاهر شد. پس از امضای قرارداد سن پترزبورگ(۱۹۰۷) بین روسیه و انگلستان که ایران را به سه بخش تقسیم می‌کرد، دولت آلمان که به طیفی از ملیون ایران نزدیک شده بود، جنگ را فرصت مناسبی برای بهره‌برداری از احساسات ضد روسی و ضد انگلیسی ایرانیان می‌دانست. مأموران سیاسی آلمانی کوشیدند تا از راه برقراری ارتباط با شخصیت‌های بلندپایهٔ ایرانی در داخل و خارج از کشور، آن‌ها را با خود همراه کنند. چنین بود که کنسول آلمان در نیویورک با سیدحسن تقی‌زاده تماس گرفت و او را به برلین دعوت کرد، و نامبرده، ۱۵ ژانویهٔ ۱۹۱۵ وارد آلمان شد و در برلین تشکیلاتی به نام کمیتهٔ ملیون ایران را بنیاد نهاد که فعالیت‌های ضد روسی و ضد انگلیسی ملیون را سازماندهی می‌کرد. عده‌ای از شخصیت‌های فرهنگی و سیاسی ایرانی مانند محمدعلی جمال‌زاده، حسین کاظم‌زاده ایرانشهر، محمد قزوینی و ابراهیم پورداود همچنین حسینقلی نواب، سفیر ایران در برلین، که از دورهٔ مجلس اول در تهران با تقی‌زاده دوستی داشت با این کمیته همکاری می‌کردند.

سیدحسن تقی‌زاده کمی بعد با تأسیس مجلهٔ کاوه در برلین، گام مهمی در راه گسترش فعالیت سیاسی ایرانیان در برابر انگلستان و روسیه برداشت. اکنون اسناد منتشرشدهِ وزارت امور خارجه آلمان، همچنین نامه «اسکار مان»، خاورشناس آلمانی، برای وزارت امور خارجه، زمینه‌های انتشار «کاوه» را که زمانی با واکنش‌های نفرت‌بار مخالفان تقی‌زاده روبرو می‌شد، روشن کرده و نشان می‌دهد چقدر آن مخالفت‌ها با بی اطلاعی و عناد همراه بوده، براستی که زمان احکم‌الحاکمین است. کاوه، نشریه‌ای سیاسی و فرهنگی بود که بودجهٔ آن را دولت آلمان تأمین می‌کرد، و مقالات آن تا حد زیادی از آلمان طرفداری می‌کرد. تقی‌زاده در طول جنگ به مبارزه سیاسی، سازماندهی نیروها، روزنامه‌نگاری، مقاله‌نویسی و تماس و دیدار و گفتگو با اشخاص بانفوذ و مؤثر مشغول بود. چند سفر به اتریش و سوئیس و دانمارک و سوئد رفت، و در دانمارک موافقت پروفسور جورج براندس، نویسنده و منتقد دانمارکی، را به نگاشتن رساله‌ای در دفاع از ایران جلب کرد که حاصل آن اثری در وصف جنایت‌های روسیه و انگلستان در ایران بود. وی در کنگرهٔ بین‌المللی سوسیالیست‌ها در سوئد در تابستان ۱۲۹۶ خورشیدی هم شرکت داشت و بیانیه‌ای با عنوان «دادخواهی ملت ایران» خطاب به اعضای کنگره منتشر کرد. پس از پایان جنگ جهانی اول، تماس‌های میان دولت ایران با او آغاز شد و از جانب دولت به چند مأموریت سیاسی رفت، ازجمله در اردیبهشت ۱۳۰۱ برای انعقاد معاهدهٔ تجاری ایران با روسیهٔ شوروی روانهٔ مسکو شد.
تقی‌زاده در انتخابات دوره چهارم مجلس باز هم غیاباً به نمایندگی انتخاب شد، اما نپذیرفت و به ایران نرفت. در دولت مستوفی‌الممالک به وزارت خارجه انتخاب شد، اما این سِمَت را هم نپذیرفت. تابستان ۱۳۰۳، با انتخاب‌شدن به عنوان وکیل دوره پنجم مجلس شورای ملی، وارد تهران شد و مورد استقبال مشروطه خواهان قرار گرفت. (چهار سال بعد از وقوع کودتای سوم اسفند ۱۲۹۹)
در کودتای ۱۲۹۹، قوای قزاق وارد تهران شده، ادارات دولتی و مراکز نظامی را اشغال کردند و از طرف رضاخان(رضاشاه بعدی) اعلامیه‌ای در ۹ ماده تحت عنوان «حکم می‌کنم» صادر و به در و دیوار شهر تهران چسباندند و آخر سر او بر اوضاع مسلط شد.

تقی‌زاده که در هیر و ویر جنگ جهانی اول، به آلمان گرایش داشت و زمانی می‌گفت: «ایرانی‌ها آلمان را مثل پیغمبر، حضرت داود، می‌دانستند که آمده آنها را نجات دهد»، بعد از شکست آن کشور در جنگ، از نخستین کسانی بود که رابطه با آمریکا را بر سر زبان‌ها انداخت و این در دورانی است که فقط انگلستان در ایران برو و بیا داشت. وی آذر ۱۳۰۰ خورشیدی (دسامبر ۱۹۲۱) در نامه‌ای به محمود افشار شاعر و روزنامه‌نگار ایرانی نوشته بود: «اگر مطلب عمده که به عقیده اینجانب کشیدن آمریکایی‌ها به ایران و…است سر بگیرد، کارها به جاده اصلاح می‌افتد…»

گمان می‌رفت سیدحسن تقی‌زاده تمام کوشش خود را به کار می‌بَرد که سردار سپه به سمت استبداد نرود، اما وی مقالاتی با عنوان «یک مشت تصورات بی ادعا» منتشر کرد که در آن ضمن اشاره به سه رکن اصلی ترقی، که از نظر وی حکومت قادر قاهر ثابت و مستشاران خارجی و مجلس شورای ملی بود، به ستایش از تمرکزگرایی رضاخان، و تجدد آمرانه او پرداخت. البته او با اینکه از تجدد آمرانه رضاخان حرف می‌زد، در مواردی به وی ایراد و انتقاد هم می‌کرد. از جملهٔ، موضوع انتقال سلطنت به رضاخان. در آبان ۱۳۰۴، نمایندگان پنجمین دوره مجلس شورای ملی، ماده واحده «انقراض دودمان قاجار و خلع احمدشاه» را مورد بحث و رای‌گیری قرار دادند. از ۸۵ نماینده حاضر ۸۰ نفر رأی مثبت دادند و ۵ نفر ممتنع. تنها ۴ نماینده (حسن تقی‌زاده، محمد مصدق، حسین علاء و یحیی دولت‌آبادی) در مخالفت علنی با انقراض قاجاریه در مجلس نطق کردند. در آن جلسه تقی‌زاده اعلام داشت که «در مقابل خدا و ملت و مملکت و تاریخ خودمان و در مقابل نسل‌های آتیهٔ این ملت می‌گویم که به عقیده بنده این ترتیب و این وضع مطابق ترتیب قانون اساسی نیست و صلاح این مملکت هم نیست…».
شاید رضاشاه به همین خاطر، پس از استقرار سلطنت خود منصبی به تقی‌زاده نداد اما وی در کنار مخالفان پرنفوذ رضاشاه، از حوزهٔ انتخابیهٔ تهران وارد مجلس ششم هم شد. مرداد ۱۳۰۷ پس از پایان دورهٔ مجلس ششم، رضاشاه تصمیم گرفت مجلس را کاملاً مطیع خود کند، بنابراین از انتخاب افرادی مانند تقی‌زاده، جلوگیری کرد. وی مدت دو سال خانه‌نشین بود و بسیار تنگدست. به پیشنهاد تیمورتاش، والی خراسان شد و کمی بعد با سمَت وزیرمختاری به لندن رفت.
در فروردین ۱۳۰۹ در کابینه مخبرالسلطنه، وزیر طُرق و شوارع شد و بعداً در عین کفالت وزارت مزبور، مسؤولیت وزارت مالیه را هم بعهده گرفت.

سیدحسن تقی‌زاده گرچه همه توانایی خود را در راه نظم و ترتیب‌دادن به امور مالی کشور، قانونمندی و سازماندهی صحیح به کار گرفت، اما بفرموده، در الغای قرارداد دارسی و تجدید آن با شرایطی خلاف منافع کشور مشارکت کرد و طوفانی از لعن و ناسزا و اتهام را، بر ضد خود برانگیخت. بارها گفته بود: «کاش قبل از امضاء آن، مُرده بودم.»

(قرارداد ۱۹۳۳ قراردادی بین دولت ایران و شرکت نفت ایران و انگلیس بود که در دوره رضاشاه پس از الغای قرارداد دارسی منعقد شد. ویلیام ناکس دارسی، در سال ۱۹۰۱ با دولت ایران قراردادی برای اکتشاف و استخراج نفت در ایران امضا کرده بود.)

تقی‌زاده بعدها در نطق مشهور خود در مجلس تصریح کرد قرارداد مزبور زمانی تمدید شد که «برای کسی در این مملکت اختیاری نبود و هیچ مقاومتی در برابر اراده حاکم مطلق آن عهد نه مقدور بود نه مفید» لذا «شد آنچه شد، یعنی کاری که ما چند نفر مسلوب‌الاختیار به آن راضی نبودیم و بی‌اندازه و فوق هر تصوری ملول شدیم. من خودم هیچ وقت راضی به تمدید مدت نبودم و دیگران هم نبودند و اگر قصوری در این کار یا اشتباهی بوده نقص بر آلت فعل نبوده بلکه تقصیر فاعل بود…[اقرار می‌کنم که] بهتر بود ولو با فدای نفس هم باشد انسان از این تقصیر فرضی غیراختیاری دور و بی‌دخالت در آن بماند…» (کیهان شماره ۱۷۴۷، مورخه ۲۷/۱۱/۹، مذاکرات مجلس)

همان ایام، از سوی حکومت مردم وادار شده بودند جهت سپاسگزاری از به اصطلاح «استیفای حقوق ملی» به دست توانای اعلیحضرت همایونی، کوچه و بازار را چراغانی کرده، نمایش‌ها ترتیب دهند و شادمانی‌ها کنند و مراتب شکرگذاری خود را در صفحات مطبوعات منعکس نمایند…
مذاکره برای انعقاد قرارداد جدید(قرارداد ۱۹۳۳) را، که به مدت چند هفته با نمایندگان انگلستان جریان داشت، محمدعلی فروغی، علی‌اکبر داور، حسین علا، تقی‌زاده و مخبرالسلطنه انجام می‌دادند. تقی‌زاده تمدید قرارداد را اشتباه بزرگ رضاشاه دانسته و خود را در این ماجرا نه موجد، نه مبتکر، نه عاقد، بلکه به عبارت خودش «آلت فعل» دانسته‌است. واقعش اگر تقی‌زاده نگفته بود ما آلت فعل بودیم، و این خودکشی سیاسی را، به نفع منافع ملی نمی‌کرد، بعداً مصدق نمی‌توانست در دادگاه لاهه بگوید کسی که این قرارداد را امضا نموده، تصریح کرده، آلت فعل بودم. مصدق با استناد به همین موضوع، آن قرارداد را باطل اعلام کرد. سیدحسن تقی‌زاده در مجلس گفته بود رضاشاه به اتاقی رفت و از اتاق بیرون آمد و دستور داد قرارداد را امضا کنید. ما آلت فعل بودیم.

 او مدتی پس از انعقاد قرارداد جدید نفت، از وزارت کناره گرفت و به روایتی برکنار شد.
برخی که هنوز هم به تقی‌زاده اتهام خیانت و سرسپردگی می‌زنند، نقد دکتر مصدق را عَلَم می‌کنند که طی نطقی در دوره شانزدهم مجلس وی را در رابطه با قرارداد ۱۹۳۳ «عامد و عامل» خواند. تقی‌زاده در دوره ملی شدن صنعت نفت مورد وثوق دولت مصدق بود و مصدق کسی نبود که با آدم خائن و سرسپرده راه بیاید.

بخش‌هایی از سخنرانی سیدحسن تقی‌زاده، در مورد خُلقیات رضاشاه و تمدید قرارداد نفت…(…) اعظم وقایعی که در این مملکت اتفاق افتاد ظهور شخص با اقتداری بود که درجه تسلط و قدرت او بر همه چیز این مملکت و حتی نفوس و اموال و اعمال مردم آن، روز به روز تزاید گرفت و عاقبت به جایی رسید که اگر آقایان محترم دور از آن زمان بودند من در یک روز تمام صحبت هم قادر بر تصویر کامل آن نمی‌شدم…(…) آن شخص اقدامات و اعمال خوب زیادی داشت و قطعاً وطن‌دوست و خیرخواه این مملکت بود، لیکن این صفات خوب برحسب ضعف طبیعت بشری با بعضی نقص‌های تأسف‌آمیز که جز گرفتاری طبیعی و عدم شمول عنایت و توفیق الهی نامی بدان نمی‌توانم بدهم و ضمناً با بعضی اشتباهات هم توأم بود و من نمی‌خواهم نه از آن نقائص معدود و نه از آن اشتباهات که در مقابل اعمال شایسته تحسین او جزیی بود، حرف بزنم…(…) خداوند او را رحمت کند و از هر تقصیر هم که داشته بگذرد ما در گذشته هم مردان بزرگی داشتیم که صیت[آوازه] کارهای بزرگ و مفید آن‌ها هنوز باقی و بعضی جاودانی است ولی نقص‌های آن‌ها و حتی بعضی تقصیرهای بزرگشان یا فراموش شده یا از ذکر آن‌ها خودداری می‌کنیم و چشم می‌پوشیم. من این جمله را به اقتضای حکم وجدان و انصاف عرض کردم نه برای خوش آمد ستایش‌گران واقعی یا صوری غیر صمیمی آن مرحوم و خود می‌دانم که از طرف دیگر، با گفتن این چند جمله حق و انصاف‌پرستانه، جمعی دیگر از منتقدین اعمال وی را که مردم خوب و صالح هم درمیان آن‌ها کم نیست و به ناحق هم نیستند ناخوشنود می‌کنم خصوصاً آنان را که مستقیماً صدمه دیده‌اند…از این طبقه اخیر باکمال خلوص عذر می‌خواهم و البته تصدیق دارم که یکی از نقائص عمده آن شخص بزرگ که لطمه بر نام بزرگ او وارد آورد همین افراط در سخت‌گیری و صدمه‌زدن به کسانی بود که به جهتی از جهات حتی جهت خیلی جزیی از آن‌ها ناراضی می‌شد و اگر این صدمه‌دیدگان توجه به این مطلب نمایند که من خود نیز مورد بی‌مهری ایشان شدم و اگر در دسترس بودم شاید مورد نظر همان صدمات شده بودم…

امتیاز دارسی… داستان خیلی درازی دارد و چند سال طول کشید و اسناد و اوراق آن در ضبط وزارت مالیه باید موجود باشد. عاقبت حوصله شاه تنگ شد و شاید تعویق کار را حمل بر مماطله[در انتظار نگه‌داشتن] می‌نمود و ضمناً میل نداشت حتی یک قید هم از قیود قدیمه به شکل سابق برای مملکت باقی بماند. یک روز بَغْتَةً [ناگهان] مصمم شد امتیاز را فسخ کند و حکم برای این کار داد و واضح است که هم حکم او همیشه بدون تخلف و استثناء در یک ساعت اجرا می‌شد و هم در این مورد بالخصوص که بسیار و به اعلی درجه خاطرش متغیر بود احدی را یارای چون و چرا و نصیحت به او نبود پس این کار اجرا شد… این چند کلمه را به‌طور اجمال گفتم و باز خودداری از توضیحات مفصل علنی دارم و آنچه هم قال قیل شود محض ملاحظه شخص خود مصالح مملکت را فدا نکرده و جوابی در جلسه علنی نخواهم داد فقط همینقدر باید بگویم که تا آنجا که من می‌دانم و خدا نیز شاهد است اصلاً سوءنیتی از طرف هیچ‌کس یعنی هیچ ایرانی ابداً نبوده‌است اما موضوع دوم یعنی سهم بنده در این امر از اول تا آخر که شاید بعضی اشخاص خالی از بی‌غرضی در این قسمت بیشتر علاقه‌مند باشند تا به اصل موضوع اولی، باید عرض کنم که بنده در این کار اصلاً و ابداً هیچگونه دخالتی نداشته‌ام جزء آن که امضای من پای آن ورقه است (خنده شدید نمایندگان و مخبرین جرائد) و آن امضاء چه مال من بود و چه من امتناع می‌کردم و مال کسی دیگر بود و لابد حتماً یکی فوراً امضاء می‌کرد هیچ نوع تغییری را در آنچه واقع شد و به هر حال می‌شد موجب نمی‌شد و امتناع یکی از امضاء اگر اصلاً امتناعی ممکن بود در اصل موضوع یعنی انجام آن امر هیچ تأثیری ولو به قدر خردلی نداشت…

در ۱۳۱۳ تقی‌زاده با سِمَت وزیرمختاری به فرانسه رفت. در همان سال از وی خواسته شد که جلو مطالب تند دربارهٔ رضاشاه را در مطبوعات فرانسه بگیرد اما پاسخی که تقی‌زاده دربارهٔ آزادی قلم و مطبوعات در فرانسه داد، مقبول اعلیحضرت نیفتاد. در همان ایام نوشته‌ای از تقی‌زاده در مجله تعلیم و تربیت انتشار یافت که در آن با مصوبات شورایی به نام اصلاح فرهنگ در وزارت جنگ مخالفت شده بود. این مقاله خشم و غضب رضاشاه را برانگیخت و تقی‌زاده که باور داشت باید همگام با حکومت برای اجرایی‌کردن اصلاحات وارد میدان شد، عملاً از تأثیرگذاری جدّی بازماند. بعد از نگارش آن مطلب، او را به ایران فراخواندند. در عصری که تیمورتاش و داور هم قدر ندیدند و بر سرشان آن آمد که می‌دانیم، او بدرستی خطر را احساس کرد و به ایران بازنگشت و از پاریس به برلین رفت و در پاییز ۱۳۱۴خورشیدی(۱۹۳۵) در مجمع بین‌المللی خاورشناسان در رُم شرکت کرد. در لندن و کمبریج شش سال به تدریس و تحقیق مشغول بود و به دور از غوغای سیاست، پُربارترین سال‌های عمر علمی و تحقیقی خود را گذراند. بخشی از تحقیقات ارزنده او محصول فراغت عمر همین دوره است. متأسفانه از اواسط دوره پادشاهی رضاشاه، با تحکیم پایه‌های استبداد شخصی او و جابجایی‌ای که این دگرگونی در ترکیب کارگزاران حکومتی به دنبال آورد، تقی‌زاده و امثالِ او از صحنه سیاسی کشور حدف شدند. او تا پایان حکومت رضاشاه به ایران نیامد و درواقع نتوانست بیاید. سرنوشت امثال داور و تیمورتاش جلوی چشمانش بود.

جنگ جهانی دوم، سقوط رضاشاه، اشغال ایران، تغییر فضای سیاسی کشور، تشکیل کابینه محمدعلی فروغی و بر سر کار آمدن دوستان تقی‌زاده، دوباره او را از دنیای علم و تحقیق به سپهر سیاست بازگردانید. در ۵ آبان ۱۳۲۰ به سِمَت سفارت ایران در لندن منصوب شد. همچنین در مقام رئیس هیئت ایرانی در سازمان ملل، دعاوی ایران را علیه تجاوز و اشغال روسیه شوروی در شورای امنیت طرح و از آن دفاع کرد. در ۱۳۲۳ به مقام سفارت کبرا ارتقاء یافت. در ۱۳۲۶ به عنوان نماینده مردم تبریز در مجلس پانزدهم انتخاب شد. او درواقع به فضا و محیطی وارد شد که به کلی تغییر کرده بود. جّو سیاسی پُر تنش و خصومت‌آمیز بود. در مجلس آماج انتقادهای شدید قرار گرفت و در نطق‌های جنجال‌برانگیز نمایندگان مخالف، به لحاظ مشارکت در تمدید قرارداد نفت، به خیانت به کشور و سرسپردگی انگلیس و تبانی به زیان کشور متهم گردید که زمان نشان داد آب از سرچشمه دیگری گِل‌آلود بود.

در گذشته نیز بودند کسانی – حتی میان دولتمردان – که پشت هر رویداد دسیسه و دست‌های پنهان می‌دیدند، و مَنقاش به دست اینجا و آنجا توطئه کشف کرده و پشت هر کاسه‌ای به دنبال نیم کاسه می‌گشتند. برخی تصور می‌کردند که حتی انقلاب مشروطیت حیله‌ی بزرگ بریتانیا برای کاستن از نفوذ روسیه تزاری در ایران بوده‌است.

سیدحسن تقی‌زاده در یکی از نامه‌هایش به وزارت خارجه می‌نویسد:

«نمی‌دانم به چه سبب یک مرض عمومی وهم، به بسیاری از مردم مملکت ما دست داده که درست مثل وبای مالیخولیا شده و هیچ فرقی با مرض طبی عمومی ندارد و آن این است که یک اعتقاد عمومی پیدا شده که انگلیسی‌ها مثل جن و پری در همهٔ امور دست دارند و مانند قضا و قدر کل امور جاریه از کوچک و بزرگ حتی مقدرات اشخاص و ترفیع رتبه مأمورین و انتخاب وکیل برای مجلس یا انجمن بَلدیّه و تعیین معلمی برای تدریس در مدارس ابتدایی و مأموریت حاکم جوشقان، تابع ارادهٔ آن‌هاست و به انگشت آن‌ها می‌گردد»

زمانی این پندار که حتی کوچکترین رویدادهای کشور نیز نتیجه‌ی دسیسه و دخالت دستهای نامرئی انگلیس است چنان گسترش پیدا کرد که نه فقط مردم کوچه و بازار، بلکه مقامات عالیه هم به آن مبتلا بودند. رضاشاه که انکار نمی‌کرد انگلیسی‌ها او را در سال ۱۲۹۹ به قدرت رسانده‌اند، گاه خودش هر کاری را از طرف آنان می‌دید. برای مثال، در سال ۱۳۱۵ به مقام‌های ایرانی دستور داد ولیعهد محمدرضا[پهلوی] را در بازگشت از سوئیس، از راه لبنان و عراق که دولت‌هایشان زیرنفوذ انگلیس بودند، به ایران نیآورند و گفته بود شما نمی‌دانید دشمنان من چه کسانی هستند. او را از راه روسیه برگردانید.

بروایت خود تقی‌زاده هنگامی که او در مقام وزیر دارایی می‌خواسته مقداری شمش طلا را با کشتی از بندر فرانسوی مارسی به ایران منتقل کند، شاه شکی نداشت که انگلیسی‌ها محموله را پیش از آنکه به آب‌های ساحلی ایران برسد مصادره خواهند کرد. تقی‌زاده می‌گوید رضاشاه حتی گمان می‌کرد پسرش محمدرضا با انگلیسی‌ها ساخته‌است. (زندگی طوفانی ص ۳۶۳)

رضاشاه بلندپایه‌ترین افسر خود سپهبد امیراحمدی را، صرفاً به این دلیل که یکبار با سفیر انگلیس «سر پرسی لورین» ملاقات کرده، از حیثیت ساقط کرد. این موضوع در خاطرات سپهبد امیراحمدی آمده‌است.
در چنین جوّی، امثال سیدحسن تقی‌زاده را هم، دست‌پرورده و حتی حقوق‌بگیر دولت انگلیس خوانده‌اند. در حالی که کسی سند و شاهدی برای اثبات این اتهام نداشت (و تا همین الآن ارائه نشده‌است). او چه حقوق‌بگیری بود که در تنگدستی زندگی می‌کرد و با اینکه در مقطعی، رئیس مجلس سنا و وزیر دارایی بود، وقتی همسرش در بستر بیماری افتاد، آه در بساط نداشت و تا پایان عمر در خانه اجاره‌ای زندگی می‌کرد؟

سال ۱۳۲۸، در نخستین انتخابات مجلس سنا، سیدحسن تقی‌زاده، به عنوان یکی از سناتورهای تهران انتخاب شد و مدت شش سال، که بخشی از آن مصادف با سال‌های بحرانی نهضت ملی‌شدن صنعت نفت بود، ریاست مجلس سنا را به عهده داشت. با آنکه مناسبات شخصی او و دکتر مصدق پس از مجلس پنجم تیره شده بود، آنچنان که گفته‌اند در برابر دولت ملی‌گرا و سیاست‌های ضدانگلیسی دکتر مصدق، روشی محتاطانه، دوراندیشانه و گاه نیز تا حدودی تعدیل‌کننده تصمیمات مجلس شورای ملی، را در پیش گرفت. در برابر فشارهای سیاسی مخالفان دکتر مصدق، تقی‌زاده از وی حمایت کرد.
خودش تعریف کرده‌است زمانی که مصدق در زندان بود، سرلشکر آزموده به خانه من آمد و تقاضا نمود تا در مورد رساله دکتری مصدق که به ظاهر شبهه دینی دارد، مطلبی را ضد مصدق ارائه کنم تا در دادگاه بهتر بتوانند وی را محکوم کنند، اما من بی‌اختیار خنده‌ام گرفت، هم از اینکه نه مصدق را شناخته‌اند و نه کتاب او را فهمیده‌اند، پس به او[به آزموده] گفتم… بروید و خودتان را ملعبه نکنید و دست از این کارهای غلط بردارید.

سیدحسن تقی‌زاده در سال‌های پایانی عمر، توان حرکت را از دست داد و دچار فلج پا شد و در برخی مجامع با صندلی چرخدار ظاهر می‌شد و سرانجام در ۸ بهمن ۱۳۴۸، در انزوا در ۹۲ سالگی درگذشت. جنازه او از مسجد سپهسالار تشییع و از برابر ساختمان مجلس شورا عبور داده شد و در مقبره ظهیرالدوله دفن گردید.

وی سرد و گرم زیاد چشیده و رنگ و‌وارنگ بسیار دیده بود. از بزرگان صدر مشروطه و کسانی همچون عبدالحسین تیمورتاش، محمدعلی فروغی، قوام السلطنه و دکتر مصدق خاطره داشت. مرد سیاست بود اما یک دم از مطالعه و پژوهش غافل نبود.

ارهای علمی – فرهنگی آن مرد دانشمند، طیف گسترده و متنوعی را دربرمی‌گیرد: تحقیق، تألیف، روزنامه‌نگاری، تدریس، کتاب‌شناسی، ایراد خطابه و سخنرانی، همچنین پشتیبانی از فعالیت‌های علمی – فرهنگی به لحاظ مقام و موقعیت سیاسی که داشت، مشارکت در تأسیس و سازماندهی نهادهای علمی و فرهنگی و مشاوره و رایزنی در این زمینه‌ها…

بخش عمده‌ای از نوشته‌ها و یادداشت‌های او، به کوشش ایرج افشار به چاپ رسیده و مجتبی مینوی که از دوستداران او بود، کتاب‌های عمده، سلسله خطابه‌ها و مقالات مهمش را معرفی و بررسی کرده‌است. از آثار تحقیقی تقی‌زاده، پژوهش دربارهٔ گاه‌شماری و تاریخ تقویم و نجوم در ایران، برجسته است. او در بحث «گاهشماری‌های قدیم ایرانی» به توجهِ نیاکان ما به اعتدال بهاری و اعتدال پاییزی و… هم، اشاره می‌کند. تاریخ برخی مذاهب کهن در ایران و از جمله آیین مانی، تاریخ عرب جاهلی مقارن با ظهور اسلام و پژوهش دربارهٔ فردوسی و ناصرخسرو، نیز ازجمله تلاش‌های اوست. نگارش اولین مقاله اساسی راجع به فردوسی را به تقی‌زاده نسبت می‌دهند که نمی‌دانم چقدر واقعی‌ست.
وی در دانشگاه کمبریج انگلستان، دانشگاه کلمبیای آمریکا و دانشکده معقول و منقول (الهیات کنونی) دانشگاه تهران، به تدریس مواد درسی زبان فارسی، تاریخ و فرهنگ ایران، تاریخ عرب در اوایل ظهور اسلام، تاریخ ادیان ملل قدیم و تاریخ علوم اسلامی اشتغال داشت. تقی‌زاده در عرصه اندیشه، به‌ویژه در دیدگاه‌هایش دربارهٔ فرهنگ و تمدن غرب، با مخالفت‌های شدید و مخالفانی جدی، تقریباً از همه سو، روبروبود. موضع او دربارهٔ فرهنگ و تمدن غرب، تغییر خط فارسی به لاتینی، ابتدا بسیار ناسنجیده و تحت تأثیر اندیشه کسانی همچون میرزا فتحعلی آخوندزاده، جهت تسهیل آموزش سریع عامه(مانند ترکیه) بود. بعدها از دیدگاه پیشین عدول کرد و نگرش گذشته خود را به تندروی ایام جوانی و اشتیاق به اصلاح و پیشرفت میهنش نسبت داد.

«اینجانب در بیست سال قبل تمایلی به قبول خط لاتینی برای فارسی داشته و رساله‌ای به اسم مقدمهٔ تعلیم عمومی در آن باب نوشتم ولی بعدها بواسطهٔ معایبی که در این کار دیدم و اندیشهٔ خطری که برای مایهٔ ادبی و زبان خودمان پیدا کردم از آن عقیده عدول نمودم و اینک استغفار می‌کنم.»
لزوم حفظ فارسی فصیح خطابه، مجلهٔ یادگار، سال پنجم، شمارهٔ سی‌وششم، اسفند ۱۳۲۶.
او می‌پنداشت که صنعتی‌شدن کشور، پیشرفت علمی، آزادی سیاسی و عقیده و رشد فرهنگی و آموزشی، از راه «اخذ بلاشرط آداب و عادات فرنگ» و دستور عمل قراردادن این شعار که: «ایران باید ظاهراً و باطناً، جسماً و روحاً فرنگی‌مآب شود و بس» میسر است. البته سال‌ها بعد در نامه‌ای به ابوالحسن ابتهاج نوشته‌: اگر من مَردم را به اخذ تمدّن فرنگی تشویق کرده‌ام، قصدم تقلید سفیهانه و تجملّی نبود… [بلکه] میل به علوم و مطالعه و بنای دارالعلوم‌ها و طبع کتب و اصلاح حال زنان و احتراز از تعدّد زوجات و طلاق بی‌جهت و پاکی زبان و قلم و احترام و درستکاری و دفع فساد و رشوه و… بوده‌است. ازاین گذشته منظور من از تمدنی که غایت آمال باید باشد، تنها با سوادی اکثریت مردم و فراگرفتن مبادی علوم یا تبدیل عادات و لباس و وضع و معیشت ظاهری آن‌ها به عادات و آداب غربی نیست بلکه روح تمدن و فهم و پختگی و رشد اجتماعی و روح تساهل و آزادمنشی و آزادفکری و، بخصوص خلاص‌شدن از تعصبات افراطی و متانت فکری و وطن‌دوستی محکم ولی معتدل و شهامت و فداکاری در راه عقاید خود است که هنوز به این مرحله نزدیک نشده‌ایم.

این فکر که ما باید از فرق سر تا نوک پا غربی شویم، دیدگاه خود تقی‌زاده نبود. این اندیشه به‌طور مشخص از عبدالله جودت روشنفکر عثمانی است. او و توفیق فکرت، به چنین نتیجه‌ای رسیده بودند که باید الگوی توسعه فرنگی را پیش رو داشت. البته تقی‌زاده فراتر از غرب، به تجدّد می‌نگریست. ازاین‌رو جذب گرایش و روش ذهنی شد که برای غرب موفقیت‌های سیاسی و اقتصادی به همراه داشت ازجمله نظم و انضباط غرب.

هیچ آدمی نیست که فقط یک آدم باشد

هیچ آدمی نیست که فقط یک آدم باشد. هیچ لحظه‌ای از زندگی آدم هم فقط آن لحظه نیست. تمام تاریخی که پشت سر اوست او را می‌سازد و آن آدم هم در لحظه معین چیز معینی است. تقی‌زاده به رغم فراز و نشیب فراوان در سراسر عمر، خواهان اعتلای ایران بود، در جوانی از راه تقلید از تمدن غرب، و وقتی برف روزگار بر سر و صورتش نشست، از مسیر حفظ اصالت تمدن ایران. او در کهن‌سالی در بسیاری از عقاید دوران جوانی از جمله لزوم پذیرش ظاهری و باطنی تمدن غربی تجدیدنظر کرده بود،
پس ما با چند تقی‌زاده روبرو هستیم. تقی‌زاده جوان، آرمانگرا، انقلابی و اصلاحگر، تقی‌زاده محتاط، محافظه‌کار، سیاستمدار و کهنه کار و گاه همنوا با قدرت حاکم، تقی‌زاده عالم و محقق که در پژوهش‌هایش مو را از ماست می‌کشید…

جوانی دوره آرمان‌گرایی او بود. در میانسالی به اعتدال و میانه‌روی رسید و هرگاه مجال و فرصت می‌یافت فعالیت سیاسی می‌کرد و اگر عرصه را بر خود تنگ می‌دید کنج عافیت می‌گزید و سرگرم تحقیق و پژوهش در فرهنگ و تمدن ایرانی می‌شد.

تقی‌زاده دهه‌های سی و چهل شمسی در قیاس با تقی‌زاده جوان دوران انتشار روزنامه کاوه، یکی نیست. او زمانی هوادار تغییر الفبا در ایران از فارسی به لاتین بود اما بتدریج از این نظر عدول کرد و آن را اشتباهات ناشی از درهم آمیختن سیاست و فکر با شور جوانی دانست و گفت باید با اصالت فرهنگ و تفکر خودمان، غرب را بشناسیم و در پذیرش آنچه برای ما مفید است قدرت تمیز داشته باشیم. در جوانی با ساده‌انگاری، و بی‌آنکه از نظریات و فرضیات علمی دربارهٔ تغییر خط مطلع باشد، می‌پنداشت که تغییر خط فارسی به لاتینی سوادآموزی را تسهیل می‌کند و راه را برای تحول فرهنگی کشور هموار می‌سازد. اما بعدها دیدگاه‌های خود را تعدیل و تصحیح کرد. در خطابه معروف باشگاه مهرگان گفت: «این جانب در تحریض و تشویق، اولین نارنجک تسلیم به تمدن فرنگی را در چهل سال قبل بی‌پروا انداختم». او آنقدر وجدان روشنفکری و اخلاق و منش داشت که وقتی دریافت، اشتباه کرده با شجاعت بیان نمود و تصحیح کرد.

از قول او نقل شده که محمد علی‌شاه تصور می‌کرد مشروطه‌خواهان قصد جانش را دارند… بعد می‌گوید اگر مدارای بیشتری با او می‌شد امکان سازش منتفی نبود. گویا به مجتبی مینوی گفته بود: «اگر در آن هنگام که محمد علی‌شاه آماده پذیرش خواسته‌های ما بود، لجبازی و یک دنده‌گی نمی‌کردیم و عزل او را نمی‌خواستیم، امروز گرفتار این وضعیت نبودیم!»

 شماری از نوشته‌های تقی‌زاده

مجموعهٔ «مقالات تقی‌زاده» با عنوان «مشروطیت» به کوشش «ایرج افشار»
این مجموعهٔ، بیست و دو جلد را دربرخواهدگرفت.

رسالهٔ تحقیق احوال کنونی ایران یا محاکمات تاریخی

مقدمهٔ تعلیم عمومی‌ یا یکی از سر فصل‌های تمدن، تهران، ۱۳۰۷ش.

از پرویز تا چنگیز، تهران، ۱۳۰۹.

گاه‌شماری در ایران قدیم، تهران، ۱۳۱۶.

تصحیح تحفه‌الملوک(از متون قدیمهٔ مجهول‌المؤلف). تهران، ۱۳۱۷.

لزوم حفظ زبان فصیح فارسی، تهران، ۱۳۲۶.

تاریخ عربستان و قوم عرب در اوان ظهور اسلام و قبل از آن، در ۳ جزوه، ۱۳۳۰.

خواص فطری و ملّی (خطابه‌ای که در سال ۱۳۳۳ق در مجمع محصلین ایرانی پاریس ایراد کرده)، راهنمای کتاب، سال نوزدهم، شماره‌های۷–۱۰، مهر – دی ۱۳۳۵.

مانی و دین او، تهران، ۱۳۳۵. کتاب فوق، راه گشای مانی‌شناسی در ایران است.

خطابه مشتمل بر شمه‌ای از تاریخ اوایل انقلاب و مشروطیت ایران، تهران، ۱۳۳۸

تاریخ انقلاب ایران(تقریرات)، مجلهٔ یغما، سال چهاردهم، شماره‌های ۲ – ۸، ۱۳۴۰.

اخذ تمدن خارجی، تهران، ۱۳۴۰.

بیست مقالهٔ تقی‌زاده، ترجمهٔ احمد آرام و کیکاوس جهانداری، تهران، ۱۳۴۰.

روزنامهٔ کاوه (برلن)، ۱۹۲۲ – ۱۹۱۷م و….

پانویس
فعالیت‌های فرهنگی تقی‌زاده در عصر پهلوی

سیدحسن تقی‌زاده در عصر پهلوی اول، در فعالیت‌های فرهنگی بسیاری شرکت داشت، در کمیسیون معارف، هیئت مؤسس انجمن آثار ملی، شیر و خورشید سرخ ایران، عضویت در کنگره خاورشناسان در کمبریج، کنگره ابن سینا در بغداد، کنگره خاورشناسان در مونیخ، ریاست کنگره ایران‌شناسان در تهران…
در عصر پهلوی دوم، از جمله در این نهادهای علمی و فرهنگی عضو بود:

شورای عالی فرهنگ و هنر، بنگاه ترجمه و نشر کتاب، انجمن ایرانی فلسفه و علوم انسانی، فرهنگستان ایران، مؤسس کتابخانه مجلس شورای ملی، بانی مهم‌ترین مجموعه منابع مطالعات ایرانی(در کتابخانه مجلس سنا)، عضو مؤثر در تأسیس چاپخانه افست، نشر متن کتیبه‌های ایرانی، ترجمه دائره‌المعارف اسلام (که ناتمام ماند)، نشر نخستین کتاب‌شناسی‌ها و فهرست‌های منظم به فارس و…

فراماسون‌بودن، لزوماً به معنی اجنبی‌پرستی و وابستگی نیست

برخی، تأثیر و نفوذ تقی‌زاده را در سازمان‌های علمی – فرهنگی عصر پهلوی، وابستگی به تشکیلات فراماسونری دانسته‌اند. نقش تقی‌زاده در لژ فراماسونری جای اما و اگر دارد و ممکن است هنگامی که در استانبول بوده در یک یا دو نشست شرکت کرده باشد، اما به این معنا نیست که وی بخشی از یک توطئه غربی بوده‌است. بگذریم که فراماسونری به عنوان یک کلوب و محفل سیاسی با شعارهای آزادی و برابری بیگانه نیست و همیشه وابستگی و خیانت را تداعی نمی‌کند.

جورج واشینگتن، توماس جفرسون، ادامز، فرانکلین و ناپلئون، فراماسون و در عین حال میهن دوست بودند. فراماسون بودن لزوماً به معنی اجنبی‌پرستی و وابستگی نیست. فراماسون‌ها با شعار «آزادی، برابری، برادری» نقش بزرگی در انقلاب آمریکا در سال‌های ۱۷۷۵–۱۷۸۳ علیه استعمار انگلیس، در انقلاب کبیر فرانسه در سال ۱۷۸۹ علیه نظام اشرافی فرانسه داشتند. همچنین آموزه‌های فراماسونری نقش کلیدی در ایدئولوژی انقلاب آمریکای جنوبی بر ضد استعمار اسپانیا به رهبری سیمون بولیوار داشت.

قالیچه نفیسی که به تقی‌زاده پیشکش شد

بروایت محمد‌علی جمالزاده، درگیر و دار مشروطه خواهی، سیدحسن تقی‌زاده هنوز بیش از سی سال نداشت که به نمایندگی تبریز در مجلس اول انتخاب شد و هنوز از گرد راه نرسیده بود که در تهران اعتبار زیادی به هم زد. هم در مجلس و هم در خارج از آن یکی از سران انقلاب به‌شمار می‌رفت و در میان مردم عزت و احترام زیادی داشت. هرشب گروهی از مریدانش به مسجد سید نصرالدین می‌آمدند و پشت سرش نماز می‌خواندند. دوره‌ای بود که کسی با اعتبار سیاسی او در سلسله قدیسین و نظر کردگان به حساب می‌رفت و بی‌شک می‌توانست در فرصت کوتاهی مال بزرگی گرد[آوری] کند. یک شب پس از نماز تاجری پیش آمد و پس از عرض ارادت بسیار قالیچه نفیسی به تقی‌زاده تقدیم کرد. او تشکر نمود و گفت که هدیه را نمی‌پذیرد. چون اصرار زیاد اثری نداشت بالاخره آن تاجر گفت که بهای قالیچه بیست تومان است و من خواهش می‌کنم شما آن را بخرید. تقی‌زاده پذیرفت و به تاجر گفت که شب بعد پول قالیچه را به او خواهد داد. فردا شب پس از نماز تقی‌زاده به آن تاجر گفت من امروز در بازار قالیچه را قیمت کردم معلوم شد شصت تومان است، و من شصت تومان ندارم که برای آن بپردازم و هرقدر تاجر عجز و التماس کرد که بیست تومان بدهد نپذیرفت.

کسروی، آدمیت و شریعتی، منتقد تقی‌زاده بودند

احمد کسروی، دکتر فریدون آدمیت و دکتر علی شریعتی از منتقدین تقی‌زاده بودند.

کسروی، او و درواقع گروه تقی‌زاده را در رابطه با ترور سیدعبدالله بهبهانی و…زیر سؤال می‌برَد و در تاریخ هیجده‌ساله آذربایجان بر آن انگشت می‌گذارَد. گفته می‌شود زاویه و فاصله کسروی با تقی‌زاده، بنوعی به دلیل نیاز عارف قزوینی هم بود که اعتیاد و تنگدستی آزارش می‌داد. گویا زمانی که تقی‌زاده وزیر مالیه (دارائی) بوده (ادارهٔ اوقاف هم به آن وزارتخانه وابستگی داشت)، کسروی از او می‌خواهد چند ده (خالصه دولتی) را در اختیار عارف که «شاعر ملی» است قرار دهد تا کسروی بوسیله آدم مطمئنی آنها را اداره کند و عایداتش را بعد از پرداختن سهم دولت، به عارف واگذار نماید، اما تقی‌زاده قبول نمی‌کند نه فقط به این خاطر که آدمی بود اهل حساب و کتاب، بلکه چون خط فکری عارف و کسروی را هم نمی‌پسندید.

دکتر شریعتی که گفته بود ما باید از غرب تقلید کنیم، تقلید کنیم که یاد بگیریم نه اینکه یاد بگیریم تقلید کنیم و در بحث «چه باید کرد» تصریح کرده بود: این شعار که – ما نباید هر چه را فرنگی‌ها می‌کنند یا می‌گویند بپذیریم باید خود بیندیشیم و استقلال داشته باشیم – شده‌ یک بهانه آبرومندانه برای توجیه بی‌سوادی و بی‌شعوری و مزخرف بافی کسانی که هِر را از بِر تشخیص نمی‌دهند و چنین وانمود می‌کنند که اعلام استقلال فکری و سرباز زدن از تقلید در برابر زندگی و فرهنگ اروپایی اعطای برات آزادی اوست! او که بارهاگفت من تقلید از غرب را نفی نمی‌کنم، بلکه معتقدم آنچه که الان به نام تقلید از غرب مطرح شده، تقلید کاذب و دروغین از غرب است… نه تقلیدی آموزنده و انتخاب شده، که خودمان انتخاب می‌کنیم ـ‌ در وصیتنامه خودش با اشاره به «تکرار و تقلید و ترجمه» می‌گوید از این سه «ت» همیشه بیزارم. به همان اندازه که از آن دوتای دیگر، تقی‌زاده و تاریخ.
واقعش حرف او در مورد تقی‌زاده اصلاً قابل دفاع نیست.

روشنفکر و مورخ غیرمذهبی نامدار ایران ــ دکتر فریدون آدمیت، تقی‌زاده را طرفدار «فاعلیت سیاست انگلیس» می‌پنداشت.(مقالات تاریخی ص ۱۳۳) و او را که به ایران عشق می‌ورزید «تُرک‌دوست و عرب‌پرست» معرفی می‌کرد (مقالات تاریخی، ص ۱۳۶).

آدمیت «در شرح و روایت خود از مشروطه و طرح و تبیین پیش زمینه‌های آن تیغ برنده نقد و نکوهش خود را متوجه شخص تقی‌زاده و کارنامه او در مشروطه می‌کند»

آن مورخ ارجمند با نقل این گفته تقی‌زاده که با اشاره به تماشائیان مجلس و انجمن‌ها، گفته بود «تأسیس نظام مشروطه را همین اشخاص که در کوچه و بازار راه می‌روند و اینجا نشسته‌اند درست کرده‌اند» – به نکاتی اشاره نموده‌اند که شایان تأمل است و هر پژوهشگری ازجمله تقی‌زاده، نمی‌تواند به آن توجه نکند.

حرکت مشروطه‌خواهی را مردم «کوچه وبازار» به وجود نیاوردند، و نظام مشروطه پارلمانی ابتکار عوام سرگذر نبود. آن نهضت با مشارکت همه رده‌ها و طبقات در یک امتزاج کامل شهری پدید آمد، و رهبران آن هم شناخته شده‌اند. هر نهضت فکری مترقی به هر دوره تاریخ- حاصل کاراقلیت هوشمند صاحب دانش و فکر بوده‌است، یعنی آنانکه منشأ تحول افکار و حرکت اجتماعی گشته‌اند. هیچ لازم نیست از توده عوام تصوری شاعرانه و رمانتیک بیافرینیم، توده‌ای که تجسم ابتذال و معیارهای ابتدایی و شور و هیجان غیرعقلانی است. از مغز عوام چه می‌تراوید که درجهت ترقی جامعه به کار آید؟ مردمانی که خود از دانش و روشن اندیشی و استدلال منطقی بهره‌ای نداشتند، به ذات نمی‌توانستند مبتکر رفورم سیاسی و اجتماعی باشند. در آن نهضت عمومی، مردم کوچه و بازار در بهترین صورتش دنباله رو رهبران هوشمند بودند و به حرکت اجتماعی نیرو دادند، دربدترین حالتش پرخاشگر و ابزار خشونت و کردار جنون آمیز بودند… نظام مشروطه پارلمانی ما زمانی تأسیس یافت که توده بی فرهنگ و… خبرنداشتند که در جهان هستی چیزی هم به عنوان حقوق انسانی و آزادی سیاسی و حکومت انتخابی هست. ادعای آن انجمن‌ها در بانی مشروطیت بودن و تأیید آن ازجانب…نماینده اقلیت (تقی‌زاده)، عوام فریبی بود و از شعارهای فدائیان و مجاهدین بادکوبه‌ای آب می‌خورد. جواب آن را از همان دیار طالبوف تبریزی به یکی از دیگر نمایندگان آذربایجان (میرزا فضلعلی آقا) فرستاده بود. طالبوف نوشت: «از رجاله یا جهله و فعله در هیچ نقطه دنیا اصلاح امور جمهوربه عمل نیامده مگر هرج و مرج».عنوان مقاله – یک مرد فکور در هیئت یک مرد عمل – توصیفِ «آ. لمبتون» (A. K. S. Lambton) از سیدحسن تقی‌زاده است. خانم لمبتون نویسنده کتاب «مالک و زارع در ایران»، پارسی‌دان انگلیسی و کارشناس تاریخ ایران در دوره‌های سلجوقیان، مغول‌ها، صفویان و قاجارها و پژوهشگر برجستهٔ مسائل ایران بود.

منابع

• احسان یارشاطر، درگذشت[سیدحسن تقی‌زاده]، دانشمند و دانش‌پروری گرانقدر
• والتر برونو هنینگ، احسان یارشاطر، ران ملخ، پژوهش‌هایی در بزرگداشت سیدحسن تقی‌زاده
• عبدالحسین نوایی، فتح تهران
• جمشید بهنام، اندیشمندان ایرانی در برلن
• احمد کسروی، تاریخ هیجده ساله آذربایجان
• دانشنامه جهان اسلام: تقی‌زاده، سیدحسن
• اسماعیل رائین، فراموشخانه و فراماسونری در ایران
• فرهنگ رجال قاجار، جورج پ. چرچیل، غلامحسین میرزا صالح
• عبدالحسین شیبانی، خاطرات مهاجرت از دولت موقت تا کمیته ملیون[میلیون]
• کاوه بیات و رضا آذری شهرضایی، آمال ایرانیان از کنفرانس صلح پاریس تا قرارداد ۱۹۱۹
• جلسه ۱۰۳، مجلس شورای ملی
• جلسه ۲۵۲ مجلس شورای ملی، ۲۱ بهمن ۱۳۰۴

• مقالات تقی‌زاده
• علی ابوالحسنی. آخرین آواز قو

• ابوالفضل لسانی، طلای سیاه یا بلای ایران (نطق تقی‌زاده)
• عبدالله امیر طهماسب، تاریخ شاهنشاهی
• ابوالحسن ابتهاج، خاطرات ابوالحسن ابتهاج
• ایرج افشار، زندگی طوفانی، خاطرات سیدحسن تقی‌زاده
• ایرج افشار، اوراق تازه‌یاب مشروطیت و نقش تقی‌زاده
• ایرج افشار، نامه‌های قزوینی به تقی‌زاده
• ایرج افشار، روزنامه خاطرات اعتمادالسلطنه
• ناظم الاسلام کرمانی، تاریخ بیداری ایرانیان
• ابراهیم صفائی، رهبران مشروطه
• مهدی بامداد، شرح حال رجال ایران در قرن ۱۲و ۱۳ و ۱۴ هجری
• باقر عاقلی، نخست‌وزیران ایران از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی،
• یحیی دولت‌آبادی، حیات یحیی
• عباس زریاب خویی و ایرج افشار، نامه‌های ادوارد براون به سیدحسن تقی‌زاده،
• محمد مجتهدی، تقی‌زاده و روشنگری‌ها در مشروطیت ایران
• ایلزه ایچرنسکا، تقی‌زاده در آلمان قیصری…
• مهدی محقق، آشنایی با تقی‌زاده
• ناصر نجمی، بازیگران سیاسی عصر رضاشاهی و محمدرضاشاهی
• ضیاء صدرالاشرافی، سیدحسن تقی‌زاده (خاطرات)
• ضیاء صدرالاشرافی، یادنامه میرزاجعفر سلطان‌القرایی – در سوگ دائی و استادم -انتشارات دانشگاه تبریز شماره ۳۱۳

• محمدعلی همایون کاتوزیان، هشت مقاله در تاریخ و ادب معاصر
• محمدعلی همایون کاتوزیان، «سیدحسن تقی‌زاده، سه زندگی در یک عمر»، ایران‌نامه، سال ۲۱، شماره ۸۳
• محمدعلی همایون کاتوزیان، ایرانیان دوره باستان تا دوره معاصر
• فریدون آدمیت، ایدئولوژی، نهضت مشروطیت ایران
• رضا بیگدلو، باستان‌گرایی در تاریخ معاصر ایران
• سهراب یزدانی، تقی‌زاده نماینده اجتماعیون عامیون نبود
• عباس میلانی، مجلهٔ کاوه و مسئله تجدد،ایرانشناسی، سال۲، شماره ۳
• ابراهم صفائی، رهبران مشروطه
• احسان طبری، کسروی، هدایت، تقی‌زاده [رساله ناتمام]
• فصلنامه مطالعات تاریخی، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی
• سیدحسن تقی‌زاده به روایت اسناد ساواک، مرکز بررسی اسناد تاریخی،
• تورج اتابکی، تقی‌زاده پیرو وفادار تجدد آمرانه
• ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، مؤسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی،

• عباس زریاب خویی، تقی‌زاده آنچنان که من شناختم
• عبدالحسین آذرنگ، سیدحسن تقی‌زاده
• بهرام مشیری، زندگی طوفانی سید‌حسن تقی‌زاده
• رحیم رضازاده ملک، شخصیت و عملکرد سیدحسن تقی‌زاده با استناد به نوشته‌های کسروی
• لمبتون، آ. اس، سیدحسن تقی‌زاده- ایران نامه
• حسین‌آبادیان، بحران مشروطیت در ایران
• مسئله نفت و تقی‌زاده، و رضاشاه و…، مجله روزگار نو، اردیبهشت ۱۳۷۱
• ژانت آفاری، رضا رضایی، انقلاب مشروطه ایران ۱۹۰۶–۱۹۱۱،
• علی انصاری، تقی‌زاده سوسیال دموکرات و جمهوری‌خواه بود
• حسن مرسلوند، زندگینامه رجال و مشاهیر ایران
• محمدعلی جمالزاده، خاطرات به کوشش ایرج افشار
• محمدعلی جمال‌زاده، سیدحسن تقی‌زاده، مجله یغما، سال ۱۹، شماره ۱۱.جمشید ضرغام بروجنی، تقی‌زاده

• رحیم خستو، تقی‌زاده، منازعه در اندیشه و عمل
• سلام الله جاوید، گوشه‌ای از خاطرات
• عباس منوچهری، پارادوکس تجددطلبی در آراء تقی‌زاده
• ناصح ناطق، در باره تقی‌زاده
• مجد طباطبایی، رجال آذربایجان
• سید حسین نصر، [تقی‌زاده] فرنگی‌مآبی که محافظه کار شده بود، اندیشه پویا، شماره ۳۹
• منوچهر بختیاری، نهضت مشروطه و نقش تقی‌زاده…
• گفتار برلین، ادعای سید‌حسن تقی‌زاده در مورد تاسیس نظام مشروطه و پاسخ فریدون آدمیت
• ادوارد براون، نامه به آخوند ملا محمد کاظم خراسانی و جواب او، یادگار، سال ۱، شماره ۲
• نامه‌های ادوارد براون به تقی‌زاده
• نامه‌های قزوینی به تقی‌زاده
• نامه‌های فروغی به تقی‌زاده
• نامه‌های ولادیمیر مینورسکی به تقی‌زاده، یغما سال ۲۹ شماره ۱۲
• مجتبی مینوی، یاد یاردرگذشته، راهنمای کتاب، سال ۱۳، شماره ۱۰-۱۲
• سامان صفرزائی، هیچ کس جواب معمای تقی‌زاده را ندارد
• ماشالله آجودانی، سازندگان ایران مدرن
• علی سجادی، تلاش تقی‌زاده در «گیتی مدار» کردن حکومت
• تقی‌زاده از نگاه مصدق، آینده، سال ۱۲، شماره ۷ و ۸
• محمد امینی، زندگی طوفانی سید‌حسن تقی‌زاده
• مذاکرات مجلس، کیهان شماره ۱۷۴۷، مورخه ۲۷/۱۱/۹
• هفت تلگراف از تقی‌زاده در مورد اولتیماتوم روسیه، یغما، سال ۲۶، شماره ۱
• نامه تقی‌زاده به حسین مکی، ۱۷ مرداد ۱۳۳۸
• نامه تقی‌زاده به ستارخان
• نامه‌های ستارخان به تقی‌زاده

زبان پارسی آماج تازش‌ها

زبان پارسی آماج تازش‌ها

1.jpg

۱۹ تیر ۱۳۹۳ 2

شهربراز: زبان پارسی به عنوان بُردار فرهنگ ایرانی از دیرباز بخش مهمی از هویت ایرانیان بوده است. پس از شکست ارتش ساسانیان به دست تازیان، مهم‌ترین جنگ‌افزار ایرانیان زبان و فرهنگ‌شان بود و تازیان می‌کوشیدند این دو را نیز از چنگ ایرانیان بیرون کنند. به نوشته‌ی زنده‌یاد دکتر عبدالحسین زرین‌کوب، آن‌چه از تامل در تاریخ برمی‌آید این است که عربان هم از آغاز حال، شاید برای آن‌که از آسیب زبان ایرانیان در امان بمانند و آن را همواره چون حربه‌ی تیزی در دست مغلوبان خویش نبینند، درصدد برآمدند زبان‌ها و لهجه‌های رایج در ایران را از میان ببرند. آخر این بیم هم بود که همین زبان‌ها خلقی را بر آنها بشوراند و ملک و حکومت آنان را در بلاد دورافتاده‌ی ایران به خطر اندازد. به همین سبب هر جا که در شهرهای ایران به خط و زبان و کتاب و کتابخانه برخوردند با آنها سخت به مخالفت برخاستند. رفتاری که تازیان در خوارزم با خط و زبان مردم کردند بدین دعوی حجت است. نوشته‌اند وقتی قتیبه‌بن‌مسلم باهلی، سردار حَجاج، بار دوم به خوارزم رفت و آن را بازگشود هر کس را که خط خوارزمی می‌نوشت و از تاریخ و علوم و اخبار گذشته آگاهی داشت از دم تیغ بی‌دریغ درگذاشت و موبدان و هیربدان قوم را یکسر هلاک نمود و کتاب‌هایشان همه بسوزانید و تباه کرد تا آن که رفته رفته مردم اُمّی ماندند و از خط و کتاب بی‌بهره گشتند و اخبار آنها اکثر فراموش شد و از میان رفت ….

شاید بهانه‌ی دیگری که عرب برای مبارزه با خط و زبان ایران داشت این نکته بود که خط و زبان مجوس را مانع نشر و رواج قرآن می‌شمرد. در واقع ایرانیان، حتا آنان که آیین مسلمانی را پذیرفته بودند، زبان تازی را نمی‌آموختند و از این رو بسا که نماز و قرآن را نیز نمی‌توانستند به تازی بخوانند.

با چنین علاقه‌ای که مردم در ایران به زبان خویش داشتند، شگفت نیست که سرداران عرب‌، زبانِ ایران را تا اندازه‌ای با دین و حکومت خویش معارض دیده باشند و در هر دیاری برای از میان‌بردن و محوکردن خط و زبان پارسی کوششی ورزیده باشند. (کتاب «دو قرن سکوت»، ص ۱۱۵ و ۱۱۶)

اما ایرانیان توانستند برخلاف بسیاری از ملت‌های چیره‌شده‌ی اسلامی، هم‌چنان زبان خویش را پاس دارند و هرگاه حکومت‌های محلی به دست ایرانیان افتاد، مانند صفاریان و سامانیان و زیاریان در گسترش و توان‌مندسازی زبان پارسی بکوشند و آثار فراوانی به زبان پارسی پدید آورند. بزرگ‌ترین نمونه و شاهکار زبان پارسی هم به دست توانای فرزانه‌ی توس آفریده شد که هر که رای و هُش و دین دارد پیوسته بر او آفرین خواند.

خلیفه‌های مسلمان در دمشق و بغداد هم چنان به این دشمنی با زبان پارسی ادامه می‌دادند و دست‌نشاندگان و چاپلوسان آنان (هم‌چون محمود غزنوی و برخی درباریانش) زبان دیوان خود را به تازی برمی‌گرداندند و در گسترش زبان تازی می‌کوشیدند.

با تمام سختی‌ها و دشمنی‌ها، زبان پارسی توانست چندان ببالد و گسترش یابد که به زبان دوم دنیای اسلام ترادیسد و در گستره‌ی پهناوری جای خویش را باز کند و آثار فراوانی بدین زبان آفریده شد. پس از برافتادن خلافت عباسیان زبان پارسی آزادتر شد و در گستره‌ی بزرگ‌تری رشد و نمو کرد به طوری که دربار گورکانیان هند (در انگلیسی: Mughal Empire) و دربار سلطان‌های عثمانی از مرکزهای گسترش زبان پارسی و فرهنگ ایرانی بود.

دولت بریتانیا نیز پس از دست‌یافتن بر هندوستان و دریافتن نفوذ و اهمیت زبان پارسی در غرب آسیا، زبان پارسی را مانعی برای کار خود می‌دید و مبارزه با آن را آغاز کرد و زبان انگلیسی را جایگزین آن کرد.

تازش‌ها به زبان پارسی امروز

به نظر من امروزه از چندین سو به زبان پارسی تاخته می‌شود و هریک از این گروه‌ها و کسان انگیزه‌ی خود را دارد:

  • در تاجیکستان و آسیای میانه

پس از دست‌یابی روسیه‌ی تزاری به آسیای میانه، دولت روسیه کوشید پیوندهای ایرانیان آن سامان را با دیگران هم‌تباران‌شان بریده و ساختار فرهنگی و اجتماعی آن‌جا را از نو و بر پایه‌ی نیازهای استعماری خود بسازد. از این رو نام «تاجیک» را که به معنای «ایرانی» بود به عنوان نام قوم و نژادی تازه مطرح کرد و آن سرزمین را تاجیکستان خواند. با این‌که زبان آنان پارسی بود در راستای همان هدف‌های خود این گویش منطقه‌ای پارسی را هم «زبان تاجیکی» خواند و خط آنان را از پارسی نخست به لاتین و سپس به سیریلیک برگرداند تا بریدن پیوندها کامل‌تر شود. از سوی دیگر شهرهای سمرقند و بخارا – که از مرکزهای باستانی فرهنگ ایرانی و پرورشگاه‌های زبان پارسی بود – به دست ترکان ازبک سپرده شد و در عوض پایتخت «تاجیکان» به روستای «دوشنبه» منتقل شد که پیش‌تر جایی برای «دوشنبه‌بازار»ها بود. برای جعل و ساختن هویت تازه، ادبیات پارسی دری به نام «ادبیات تاجیکی» خوانده شد.

پس از فروپاشی شوروی نیز با آن‌که تاجیکان کوشیدند نام زبان خود را به پارسی برگردانند و به خط نیاکان بازگشت کنند اما عده‌ای از «روس‌پرستان» و غرض‌ورزان مانع آن شدند و اشکال‌تراشی کردند. از سوی دیگر هم دولت وهابی عربستان سعودی – که دشمنی فاتحان عرب صدر اسلام با زبان پارسی را در زمان ما ادامه می‌دهد – پس از ۱۴۰۰ سال از راه تبلیغ‌های خود در تاجیکستان به ایرانیان تاجیک می‌گوید که زبان پارسی را رها کنید، نام‌های ایرانی را از خود بردارید و نوروز را فراموش کنید!

  • در افغانستان

دشمنی با زبان پارسی تنها به روسیه و شوروی و عربستان سعودی محدود نمی‌شود. پس از این‌که دولت بریتانیا در «بازی بزرگ» خود با روسیه و برای حفاظت از مستعمره‌ی خود یعنی هندوستان تصمیم گرفت کشور «افغانستان» را بیافریند و با تهدید نظامی، «هرات» را از ایران جدا کرد، قوم حاکم پشتون را  تحریک کرد که برای جداسازی کامل‌تر افغانستان از ایران، نام زبان پارسی در این کشور را به «زبان دری» برگرداند. دولت پشتون افغانستان هم چنین با ایجاد «پشتو تولَنَه» (فرهنگستان پشتو) می‌خواهد زبان پارسی را کنار بگذارد و زبان قبیله‌ای و گوالش(=تکامل)نیافته‌ی پشتو را به شهروندان خود تحمیل کند. اکنون نیز با «وزارت کالچر»! می‌خواهد مانع از نفوذ فرهنگی ایران بشوند.

برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی زبان پارسی در تاجیکستان و افغانستان و نقشه‌های روسیه و بریتانیا برای این زبان می‌توانید به مقاله‌ی «کیستی تبرخورده‌ی زبان پارسی» در تارنمای آذرگشنسپ نگاه کنید.

  • در ایران

در همین ایران سیاسی خودمان – که بخشی از ایران فرهنگی بزرگ است – در برخی سخنرانی‌ها می‌شنویم که درباره‌ی فردوسی و شاهنامه چنین می‌گویند:

         «مرد خاسر زیان‌ بُرده‌ی تهیدست‌ که‌ در برابر لغت‌ قرآن‌ و زبان‌ عرب‌ – که‌ زبان‌ اسلام‌ و زبان‌ رسول‌‌الله‌ است – ۳۰ سال‌ عمر خود را به‌ عشق‌ دینارهای‌ سلطان‌ محمود غزنوی‌ به‌ باد داده‌ و شاهنامه‌ی افسانه‌ای‌ را گرد آورده‌ است.»

یعنی اینان زبان پارسی را به جای زبان ملی و مشترک ایرانیان، «رقیبی» برای زبان عربی می‌دانند. شاید در راستای همین باور، امروزه در مدرسه‌های ایران دانش‌آموزان می‌توانند نیم ساعت به زبان عربی تواشیح از بر بخوانند و جایزه بگیرند و تشویق شوند، اما حفظ‌کردن یک حکایت از بوستان سعدی یا چند بیتی از شاهنامه برایشان سخت شده ‌است و البته ایرادی هم ندارد؛ زیرا برای مسئولان مدرسه نیز اهمیتی ندارد که در طول سال دانش‌آموزان یک قطعه شعر پارسی حفظ نشوند.

صداوسیما نیز سیل واژه‌های و ترکیب‌های عربی را وارد زبان پارسی می‌کند و در برخی از پیدارها (سریال‌ها) ولنگاری زبانی و بی‌توجهی به زبان پارسی آشکار است. حتا به‌تازگی در پیداری از عبارت‌هایی چون «ریلکس» و «یستردی» و … استفاده می‌شود و این عبارت‌های بی‌معنا و ناضرور ورد زبان بچه‌ها شده است.

  • تجزیه‌طلبان

گروه دیگری از دشمنان امروزی زبان پارسی گروه‌های تجزیه‌طلب‌اند. اینان که به‌خوبی به نقش زبان پارسی در اتحاد و یکپارچگی مردم ایران از هر قوم و مذهب پی برده‌اند، نوک حمله‌ی خود را متوجه این زبان کرده‌اند. به بهانه‌ی آموزش زبان مادری می‌خواهند زبان پارسی را نابود یا محدود کنند و به جای آن زبان‌ها و گویش‌هایی را بگذارند که نه تجربه‌ی نوشتاری و ادبی دارند و نه خط و گنجینه‌ای نوشتاری به آن زبان و گویش وجود دارد.

درباره‌ی زبان‌ها و گویش‌های محلی و بومی باید نکته‌ای را بگویم. من خود از شیفتگان و عاشقان یادگیری زبان‌ها و گویش‌های ایرانی و انیرانی هستم و باور دارم که باید این‌ها نگهداری و پاس داشته و آموزش داده شوند. خواننده‌ای  گفته بود خود را به جای کسانی بگذارید که می‌خواهند زبان مادری‌شان را بیاموزند اما با «تهاجم زبان پارسی» مواجه‌اند. این خود یکی از کژنمایی‌ها و دروغ‌های تجزیه‌طلبان است که در میان برخی از هم‌میهنان ما رایج شده است.

این ترفندها نیز بر پایه‌ی نقش برنارد لوئیس است. این خاورشناس بریتانیایی از دهه‌ی ۱۳۵۰ خ. / ۱۹۷۰ م. به سیاستمداران توصیه کرده است که برای کنترل بیش‌تر بر غرب آسیا (خاورمیانه) و دست‌یابی آسان بر منبع‌های زمینی و زیرزمینی و بازار این‌جا، باید ایران تجزیه شود و راه تجزیه هم تاکید بر تفاوت‌های زبانی و اختلاف‌افکنی میان قوم‌های ایرانی است. برای آگاهی بیش‌تر درباره‌ی نقشه‌ی برنارد لوییس می‌توانید به فصل ششم کتاب دکتر کاوه فرخ به نام «پان‌ترکان و هدف‌گیری آذربایجان» نگاه کنید که به صورت رایگان و برخط در اینترنت در دسترس است.

توضیح آن‌که از گذشته‌های دور یعنی همان زمان ساسانیان و پس از اسلام و نه آن گونه که در میان برخی از هموطنان ما به دروغ تبلیغ شده است از زمان رضاشاه پهلوی، زبان پارسی زبان مشترک همه‌ی ایرانیان بوده است و ابوریحان بیرونی – که زبان مادریش خوارزمی بوده‌است – و عنصرالمعالی کیکاووس زیاری – که زبان مادریش طبری بوده‌است – و قطران تبریزی – که زبان مادریش پهلوی بوده‌است – و همه و همه در گوشه کنار ایرانشهر بزرگ و پهناور آثار خود را به زبان پارسی دری نوشته‌اند تا دیگر ایرانیان بتوانند بخوانند و بیاموزند و دریابند. زبان پارسی هیچ‌گاه بر کسی به زور تحمیل نشده‌است. حتا زمانی که ترکان و ترک‌زبانان و مغولان بر این سرزمین و دیگر سرزمین‌های همسایه فرمان رانده‌اند، زبان مشترک و رسمی و اداری و نگارشی زبان پارسی دری بوده است. پیش‌تر نامه‌ی خان مغول و نوه‌ی چنگیز به بابای مسیحیان (پاپ) را آوردم که به زبان پارسی بوده است.

مخالفت من با رقابت و جایگزینی این زبان‌ها و گویش‌ها با زبان پارسی است. ما نباید به بهانه‌ی آموزش زبان مادری و بومی هر منطقه، زبان پارسی را کنار بگذاریم. بر پایه‌ی قانون اسلامی نیز آموزش ادبیات و زبان‌های قومی در کنار زبان رسمی آزاد است. زبان پارسی زبان مشترک و پیونددهنده‌ی تمام مردمان این سرزمین بوده و هنوز هست و میراث مشترکی با کشورهای همسایه دارد. زبان‌های بومی و محلی باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن! و اهمیت باید به زبان پارسی داده شود.

5 شبکه‌های ماهواره‌ای

آوردگاه تازه‌ی دشمنان زبان پارسی برخی شبکه‌های ماهواره‌ای است؛ در بیش‌تر این شبکه‌ها، با آن‌که ادعا می‌کنند برای ایرانیان برنامه پخش می‌کنند اما نوشته‌ها به خط و زبان انگلیسی است. نام بسیاری از برنامه‌ها به خط و زبان انگلیسی است و حتا در ترانه‌های مبتذل و پیش پاافتاده که هم خواننده ایرانی است و هم سراینده و نوازنده و هم بیننده و شنونده، نام و مشخصات ترانه به خط و زبان انگلیسی نوشته می‌شود! برخی از این شبکه‌ها (مانند فارسی۱) آشکارا در خدمت دشمنان ایران و فرهنگ و زبان ایرانی هستند. گذشته از این که در زبان انگلیسی کاربرد واژه‌ی «فارسی» اشتباه است و باید به جای آن Persian گفت، این‌ها حتا عددها را نیز به انگلیسی می‌گویند از جمله «وان»! مگر عدد یک در زبان پارسی وجود ندارد؟

این شبکه‌های مبتذل از کیفیت بسیار پایینی برخودارند و ترجمه‌هاشان نیز تعریفی ندارد و پر است از واژه‌های انگلیسی. گویا این‌ها توان خرید یک فرهنگ دوزبانه‌ی انگلیسی به پارسی را ندارند. حتا فرهنگ جیبی نیز می‌تواند بسیاری از مشکل‌های آنان را حل کند. سخن‌گفتنِ شترگاوپلنگی و بی‌سوادانه‌ی «لوس»‌آنجلسی‌ها از راه این شبکه‌های سبُک در میان مردم ایران پخش می‌شود.

  • ایرانیان درون کشور

شگفت‌انگیز آن‌که برخی دشمنان زبان پارسی، امروزه خود ایرانی‌اند! در میان این گروه کسانی هستند که فکر می‌کنند واژه‌های انگلیسی «ترجمه‌ناپذیر»اند. امروزه در قهوه‌ فروشی‌ها – یا به‌اصطلاح «کافی‌شاپ»ها – وقتی فهرست نوشیدنی‌ها را به دست شما می‌دهند، دهان‌تان باز می‌ماند که این چیزها چیست؟ یک «اسکوپ»‌بستنی یعنی چه؟ «میلک شیک بنانا» یا «فراپه‌ی استرابری» چه نوع نوشیدنی است؟ بسیاری از کارگران این مغازه‌ها جوانان روستایی یا شهری کم‌سوادی هستند که خودشان معنای این نام‌ها را نمی‌دانند و صاحبان مغازه نیز برای «کلاس» این نام‌های مسخره را انتخاب می‌کنند تا بتوانند کالای خود را گران‌تر بفروشند.

– در رستوران‌ها به جای «خرچنگ دریایی» دیگر «لابستر» «سرو» می‌شود.

– در «فست فود»ها «چیکن برست» و «استریپس» مرغ فروخته می‌شود.

– پیتزا را به جای تنور در «آون» می‌پزند.

– به جای کباب هم دیگر «باربیکیو» (تازه گاهی «باربیکیوی مغولی»!) می‌فروشند.

– «آرتیست»‌ها به دنبال «اسپانسر» می‌گردند تا «شو» بگذارند.

آدم احساس می‌کند در پاکستان یا بنگلادش راه می‌رود که این همه واژه‌های انگلیسی در میان سخنان مردم رایج شده است. در همین راستا، در و دیوار شهر و تابلوهای فروشگاه‌ها پر شده است از واژه‌های انگلیسی و حتا نام مغازه‌ها و کالاهای مصرفی مردم تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود حال آن‌که متاسفانه در کشور ما چندان مسافر و گردشگر خارجی رفت و آمد ندارد و نیازی به این همه نوشته‌های چشم‌آزار نیست. روی پاکت شیر و دستمال کاغذی و بستنی ساخت ایران نام کالا و تولیدکننده و همه‌چیز تنها به خط انگلیسی نوشته می‌شود! دیگر بگذریم از این که زمان‌نمای چراغ‌های راهنمایی بیش‌تر به خط لاتین هستند و گویا برای مسئولان اصلا مهم نیست که بر در و دیوار شهر ما عددها به خط لاتین باشند!

من با ورود وام‌واژه‌ها هیچ مشکلی ندارم و سخنم در این‌جا بر سر وام‌واژه‌ها نیست. زیرا به طور طبیعی هرگاه دو زبان در کنار هم قرار گیرند با هم دادوستد می‌کنند مانند زبان پارسی که از تازی چیزها گرفته و زبان تازی که واژه‌های فراوانی از پارسی گرفته است. یا خود زبان انگلیسی که واژه‌های فراوانی از زبان پارسی به وام گرفته است. اما مسئله در این‌جا دخالت و دست‌اندازی و سیل واژه‌های ناضرور است. برای نمونه ما نیازی به «چیکن برست» و «اسکوپ» و «میلک شیک» و « باربیکیو» و «آون» و … نداریم زیرا در زبان خودمان واژه‌های پارسی برای این مفهوم‌ها هزاران سال است که وجود دارند. در این میان موضوع مهم‌تر در این باره دستور زبان است؛ زبان تازی ساختار دستوری زبان پارسی را به هم زده است و هر وام‌واژه‌ی تازی تمام هم‌خانواده‌ها و صرف و نحو خودش را هم به همراه آورده است.

برخی دیگر هم چنان دچار خودکم‌بینی شده‌اند که خیال می‌کنند صِرف دانستن زبان انگلیسی نشانه‌ی پیشرفت و سواد است و مشکل خود را زبان پارسی می‌دانند. برخی پدرها و مادران کودکانِ بیچاره‌ی خود را که هنوز زبان مادری‌شان را به‌خوبی نیاموخته‌اند و نمی‌توانند خط پارسی را بخوانند به کلاس‌های فشرده و نافشرده‌ی آموزش زبان انگلیسی می‌فرستند! تازه افتخار هم می‌کنند که فرزندان‌شان به جای آب پرتقال «اورنج جوس» می‌خواهند!

من با یادگیری زبان‌های بیگانه، نه تنها عربی و انگلیسی، بلکه فرانسوی و ایتالیایی و روسی و آلمانی و …. مشکلی ندارم هیچ، بلکه بر آموختن زبان‌های دیگر پافشاری هم می‌کنم. ایراد دستگاه آموزشی ما این است که روش‌های درست و نوین زبان‌آموزی را نمی‌داند. زبان را باید از راه خواندن و نوشتن و سخن‌گفتن آموخت نه با از بَرکردن واژه‌های تنها و جداجدا و آموختن دستور زبان یا صرف و نحو. اشکال دستگاه آموزشی نباید منجر به این شود که ما به زبان رسمی و ملی خود بی‌توجهی و ستم کنیم و تلافی آن اشکال را سر زبان خودمان دربیاوریم!

حتا دیده‌ام که در همین تهران برخی «آموزگاران» در دانشگاه‌ها دانشجویان خود را مجبور می‌کنند که تکلیف و تمرین خود را به زبان انگلیسی انجام دهند و اگرچه متن آن‌ها به انگلیسی غلط و خراب و افتضاح هم باشد باز از تمرین درست به پارسی بیش‌تر نمره می‌گیرد! حال آن‌که موضوع درس آنان هیچ ربطی به زبان تخصصی ندارد. روشن است که دانش‌آموزان و دانشجویان ما در درون کشور باید به زبان‌های بیگانه مسلط باشند و در آموزش خود از آن‌ها بهره ببرند. اما زبان‌های بیگانه باید در کنار زبان پارسی آموخته شوند نه به جای آن و اهمیت نخست باید به زبان پارسی داده شود.

  • ایرانیان بیرون کشور

برخی از ایرانیان امروز هیچ تعصب و غیرتی به زبان خویش ندارند. از این رو وقتی به خارج می‌روند تلاشی نمی‌کنند که فرزندان‌شان در دیار بیگانه زبان پارسی را بیاموزد یا از آن پاسداری کند حتا خوشحال هم می‌شوند که با فرزندان خود به زبان بیگانه سخن بگویند. باید از اسپانیایی‌زبانان یا چینی‌زبانان بیاموزند که در خانه‌ی بیش‌ترشان سخن‌گفتن جز به زبان مادری ممنوع است.

هم‌میهنان ما که در بیرون از ایران زندگی می‌کنند باید بتوانند به زبان‌های کشور میزبان خود به‌آسانی و روانی سخن بگویند.

منظور من پاسداشت زبان پارسی است و این‌که هر چیز باید به جای خود باشد: زمانی که شما در ایران هستید باید به زبان پارسی سخن بگویید و بنویسید و بشنوید. زمانی که شما با ایرانی دیگری روبرو هستید چرا باید به زبان بیگانه با او سخن بگویید؟! شنیده‌ام در کشوری بیگانه ایرانیان گرد هم می‌آیند و برای همدیگر به زبان بیگانه درباره‌ی کشور دیگری سخنرانی می‌کنند! و مطلب به زبان انگلیسی یا فرانسه دست به دست می‌شود!

  • اینترنت

گروه دیگری نیز با آن‌که در اینترنت امکان نوشتار به خط و زبان پارسی هست و گیرنده و فرستنده هر دو ایرانی هستند به خط و زبان بیگانه با هم نامه‌نگاری می‌کنند!

در سال‌های آغازین همگانی‌شدن اینترنت تنها خط و زبان انگلیسی در آن پشتیبانی می‌شد و رایج بود. اما سالیان زیادی است که رمز جهانی (یونیکد) پدید آمده است و از نظر فنی همه‌ی زبان‌ها و خط‌های زنده (و حتا مرده!) امکان نمایش و کاربرد در رایانگر و اینترنت را یافته‌اند. تنها می‌ماند همت نرم‌افزارسازان و کاربران که از خط و زبان خود استفاده کنند. خوشبختانه خط و زبان پارسی مدت زمان زیادی است که در رایانگر پشتیبانی می‌شود و کاربران بهانه‌ای برای ننوشتن به خط و زبان پارسی ندارند.

متاسفانه در برابر این همه تازش و دشمنی، سنگر بزرگ و پرتوانی نیست که از زبان پارسی دفاع کند و فرهنگستان زبان پارسی نیز بسیار ضعیف و ناتوان است. تنها می‌توان به برخی دلسوزان امیدوار بود و به توانایی زبان پارسی که ققنوس‌وار در همه‌ی تاریخ خود پایدار بوده است و پایدار خواهد ماند

رنسانس فرهنگی از تئوری تا واقعیت – گفت و شنود اسداله علیمحمدی با میرزا آقا عسگری ‌مانی

 

رنسانس فرهنگی ‌از تئوری ‌تا  واقعیت

میرزاآقا عسگری ‌مانی

Mani-Mirza-Agha-Asgari.jpg

پرسش:بر پیشانی ‌سایت رادیو مانی ‌نوشته‌ شده: «رادیو مانی، صدای‌ نوزایی‌ فرهنگی ‌ایران»  یا همان رنسانس فرهنگی.  ویژگی‌های ‌اساسی‌ این نوزایی ‌چیستند؟

ایران در پایانه‌های‌ خواب و خیالی ‌چندصد ساله‌، و در آستانۀ گام نهادن به ‌نوزایی ‌فرهنگی‌است. این تغییر اما از امروز به‌فردا صورت نمی‌گیرد. روندی ‌پرفراز و نشیب، دشوار- و شاید در برش‌هایی ‌از زمان خونین- دارد. چرا که‌ «عالمی ‌از نو بباید ساخت و ز نو آدمی»  برای ‌بیان نوزایی ‌نخست باید وضعیت پیش از آن را بشناسیم. باید ‌گذشته ‌و فرایندهای‌ آن در امروز را بشناسیم.  ما مردمی ‌گذشته‌گرا بوده‌ایم. به‌جای ‌نگاه ‌به‌ آینده، نوستالژی ‌گذشته ‌را داشته‌‌ام. هنوز هم داریم. چرا که ‌فکر می‌کنیم  مردمانی کهن و لاجرم متمدن ‌هستیم و گذشته ‌انبانِ گنج تجربه‌های‌ ما است. گنجی ‌که‌ زیر ویرانه، زیر  ویرانی ‌تاریخ، دین و سرگذشت ما مدفون شده ‌و باید به‌آن گذشته ‌برگردیم. این که گذشته ‌سرشار از تجربه‌هاست درست است اما الزاما سکوی پرش نوزایی ‌و پیش‌روی‌ به‌سوی‌ آینده‌ نیست. انبان گنج‌ها مادامی ‌که ‌کشف نشوند، و بهره‌گیری از آن‌ها سازماندهی‌ی درست نشوند، به‌مایه‌ یا‌ سرمایه‌ای‌ برای‌ حرکت به‌آینده ‌تبدیل نمی‌شوند. در چنین حالتی، آموخته‌های گذشته با توده‌ای ‌از سنگ‌های ‌عظیمی ‌که ‌زیر ویرانه‌های ‌تاریخ مانده‌اند فرقی ‌ندارند. اگر گذشته‌ بخواهد مدلی ‌برای ‌آینده ‌باشد، بر آینده ‌چنبره‌ خواهد زد و امکان دگرگشت‌های‌ هارمونیک و شتابان را کُند خواهد کرد. نمی‌توانیم هم‌زمان، هم در گذشته ‌بمانیم و هم در آینده‌ جای ‌بگیریم. راه ‌رفته ‌را نباید برگردیم. مقصد ما دیگر گذشته‌های ‌دور و نزدیک ما نیست، عالمی ‌دیگر است با آدمیانی ‌دیگر. کاملا روشن است که‌ ناف بسیاری از ایرانیان هنوز به ‌دوران اسطوره‌ای ‌و تاریخی ‌پیشااسلام بسته ‌است. بسیاری ‌از انگاره‌های‌ کهن هنوز در ما زندگی ‌می‌کنند و کنش‌های ‌ما را زیر درایش و تاثیر خود دارند. شکست سنگین سیاسی، نظامی ‌و فرهنگی ‌ما از تازیان مسلمان موجب  دو شقه ‌شدن گوهر ایرانی‌ ما شد. دچار دوپارگی و سپس خودستیزی ‌شگفت‌انگیزی شدیم. می‌خواستیم هم ایرانی ‌باشیم و هم مسلمان. اما این دو جمع‌شدنی  نبودند فقط نوعی‌ پریشانی ‌هویتی ‌و فرهنگی ‌در ما ایجاد کردند که‌ دیگر نه‌ این‌جایی‌ بودیم و نه‌ آن‌جایی. نه‌ توانستیم مسیر تکامل تدریجی‌ خود بسوی‌ آینده را ادامه‌ دهیم و نه‌ می‌خواستیم به تمامی در دین و فرهنگ کسانی ‌که ‌ما را درهم شکسته ‌بودند فرورویم. اما با گذشت زمان و طی ‌نسل‌ها، حضور و حرکت در فرهنگ و دین مسلمانان عرب افزونتر شد و به‌ بخشی‌ از خودآگاهی ‌ما تبدیل شد. هرچه ‌زمان پیش‌تر رفت بخش بزرگ‌تری از خودآگاهی ‌ما را پر کرد و  شناسه ‌یا هویت ایرانی ‌ما کم کم به ژرفای‌ ضمیر ناخودآگاه ‌ما واپس نشست. کم رنگ و کم رنگ‌تر شد. اکنون هویت ما دست‌کاری‌ ‌شده ‌بود. دی.‌ان.آی ‌ما دست‌کاری ‌شده ‌بود. نیایش‌سوی ‌ما‌ مکه، کربلا، نجف و سوریه ‌شده ‌بود. ما در برابر نمادهای ‌دینی ‌و تاریخی ‌تازیانِ‌ زانو زدیم، به سجده، عبادت و نیایش درآمدیم. دیگر نمی‌دانستیم  مرکزیتی ایرانی ‌برای‌ نیایش خود داشته ‌باشیم تا بر اساس آن همبستگی ‌ملی ‌خود را نیرومند کنیم و بتوانیم در برابر یورش‌های‌ چنگیز، تیمور و ترکان آسیای ‌میانه‌ پایداری ‌کنیم. در هر جنگی ‌که ‌آعاز کردیم یا برما تحمیل شد شکست خوردم چون هویتی ‌شکست خورده‌ داشتیم. از شکستِ رستم فرخزاد – سرکردۀ سپاه ‌ایران در پایان دوران ساسانی- ‌تا به ‌امروز مگر در بُرش‌هایی- همواره شکست خورده‌ایم.  در تمام این دوران حسرتِ بازگشت به‌عصر هخامنشی، اشکانی ‌و ساسانی ‌را داشتیم. حسرت بازگشت به‌ فرهنگ و آیینی ‌که‌ محور آن گفتار، اندیشه‌ و کردار نیک بود. چون دوپاره‌گی ‌روانی ‌و تاریخی ‌یافته ‌بودیم دو رو شدیم. در برابر دشمن کرنش می‌کردیم اما در نهان از آن بیزار بودیم. دلاوری ‌راندن دشمن در ما غروب کرده‌ بود. سیل سلسله‌های ‌ترک و عرب و مسلمان یکی ‌پس از دیگری ‌در ایران حاکم و جاری‌ شدند. از سلاطین دست نشاندۀ خلفای‌ بغداد در ایران ‌بگیر تا حکومت‌هایی ‌که‌ اگر چه‌ دیگر سکه ‌به‌ نام امیرالمومنین خلیفه‌ی بغداد نمی‌زدند اما دربرابر دین خلیفه‌ سجده‌ می‌رفتند. مساجد و گورهای ‌خود را به‌سوی‌ مکه‌ درست می‌کردند. شب‌ها رو به‌ قبله‌ می‌خوابیدند و نه‌ پشت به‌ آن. وقتی ‌به ‌زیات امام‌زاده‌ای‌ می‌رفتند، عقب عقب برمی‌گشتند تا مبادا پشتشان به ‌آن امام‌ یا امام‌زادۀ عرب شود.  هم‌زمان که ‌طلا، فرش و پول تقدیم مرقدهای‌ تازیان می‌کردیم به‌ آثار باستانی‌ خود سنگ می‌زدیم.  به‌ ایرانیانی ‌که ‌توانسته‌ بودند آیین زرتشی-‌ایرانی ‌را با هر ترفندی ‌نگهدارند مجوس،  جادوگر، بددین و آتش‌پرست لقب دادیم. آن‌ها را به‌ هندوستان، به‌ چین و ژاپن، به‌ شرق اروپا کوچاندیم. حالا ضمن ناف نابریده‌ و نازکی ‌که ‌در ضمیر پنهان و خاطرۀ قومی ‌با پیش از اسلام خود متصل داشتیم، نمی‌توانست جلوی تغذیه فرهنگی‌مان از زبان، فرهنگ، دین و رسومات مسلمانان و عرب‌ها بگیرد. آن‌ها را تقدیس می‌کردیم. سوگ سیاوش جای ‌خود را به ‌سوگ برای ‌حسین ابن علی ‌داد . علی ‌در ذهن ما جای ‌رستم را گرفت. دیگر پیدا نبود چند درصد ایرانی ‌هستیم و چند درصد عرب. مردمانی ‌شدیم نسبتا از دست رفته، سرکوب شده، شکست‌خورده ‌و سر به ‌سرنوشت سپرده. جهان ایرانی‌ ویران شده‌ بود. ویژگی‌های‌ ایرانی، جهان‌نگری ‌ایرانی، فلسفۀ ایرانی‌غروب کرده ‌بودند. سلاطین مسلمان و روحانیت یوغ برگردنمان نهاده و به‌ هرسوی که ‌می‌خواستند می‌راندند وبه‌ هرکاری ‌می‌خواستند وامی‌داشتند. در همۀ این احوال، نه‌ خاطرۀ قومی ‌به ‌تمامی ‌مرد و نه‌ سایه‌ای که ‌شناسۀ ایرانی‌ ‌در ضمیر ناخودآگاه‌ ما پنهان داشت. این دو همان‌هایی‌ هستند که ‌در 40 سال اخیر- حضور دوباره اهریمن یا جنگ دوم قادسیه را موجب شدند.  و در همین حال و با تجربۀ همین چهل سال حکومت مطلف اسلامی، هویت ایرانی بگونه‌ای ‌آرام و ترسیده‌ رو به ‌طلوعی دوباره دارد. دارد از پس ذهن به‌ جلوی‌ ذهن یعنی ‌به‌ سطح خودآگاهی‌ می‌آیند تا شکل نهایی بگیرند و بتوانند نوزایی ‌فرهنگی‌ را بیافرینند یا پشتیبانی ‌کنند

اما گذشته‌گرایی‌ هنوز نیرومند است. درچند صدسال نخست پس از پیروزی ‌اعراب مسلمان آرزوی ‌بازگشت به ‌دوران ساسانی‌ را داشتیم. در دوران صفویه ‌آرزوی ‌بازگشت به ‌دوران غزنویان و سلجوقیان را داشتیم. بخش بزرگی از شاعران و اندیشه‌وران در دوران مارهای صفوی به هندوستان گریختند. در دوران محمودافغان آرزوی ‌بازگشت به‌ دوران صفویان را داشتیم، در دوران قاجار آرزوی‌ بازگشت به ‌دوران نادر را داشتیم. انقلاب مشروطه را به مشروعه تبدیل کردیم. در دوران پهلوی ‌بازگشت به صدر اسلام را عملی کردیم و به ‌1400 سال پیش برگشتیم وحالا آرزوی ‌بازگشت به ‌دوران پهلوی‌ها را داریم. میل به ‌گذشته ‌چیزی ‌مانند مرض جوع و اشتهایی سیری‌ناپذیر ‌برای‌ رفتن به‌ زمان‌هایی‌ است که‌ سپری ‌شده‌اند. با آن که کشور ما را«مملکت امام زمان»! نام نهاده‌اند، گویا درکی از زمان نداریم. نگاه ‌ما بیش‌تر متوجه ‌گذشته ‌بوده‌ و نه ‌معطوف به ‌آینده. از دانش که ‌قرار بود ز گهواره ‌تا گور در جستجوی  آن باشیم گذشتیم و رفتیم به ‌مساجد پای ‌منبر آخوند. رفتیم به‌ حسینیه‌ پای ‌منبر علی‌شریعتی. رفتیم به‌ جماران به ‌دست‌بوسی‌ خمینی. علوم و دانش در ایران مرد. دیگر نه رازی و خیام داشتیم و نه ابن سینا و بزرگمهر. همه‌ چیزمان یا فرنگی‌است یا چینی. قبله‌گاه و دین‌مان عربی‌ است. زبان‌مان ملغمه‌ای‌ از پارسی‌– عربی ‌است. مهر و تسبیح‌مان چینی‌است. گورمان رو به‌قبله‌ است. امیدمان برای‌خروج از این بن‌بست تلخ به ‌امام زمان و چاه‌ جمکران است.  خوب، در واقع همه‌ چیزمان خلاف عقربۀ ساعت، خلاف رود جهانی‌ به‌سوی ‌آینده‌ بوده ‌و هست. ما در برابر تاریخ و آینده‌ تا سرحد خودکشی ‌فرهنگی، خودزنی ‌سیاسی‌ و ویرانی‌ بزرگ مقاومت کرده‌ایم. آیا این‌ها همه‌ نوعی ‌بازنگری‌ به‌ خود و نوزایی‌ فرهنگی‌ را نمی‌طلبند؟ آیا زمان زایش این نوشوندگی‌ نرسیده‌ است؟ آیا نباید دی.‌ان.آی‌  فرهنگی ‌ایرانیان تغییر کند؟ اکنون چگونه‌ باید هویت مخدوش را بازسازی‌ کرد؟ مهندسی‌ فرهنگی‌ بسیار دشوارتر و کُندگذرتر از مهندسی‌ سیاسی ‌یا اقتصادی ‌است اما تا مهندسی‌ فرهنگی‌ پیش و پیش‌تر نرود، جامعه‌ مرتب خود را در استبداد دینی ‌و سیاسی‌، در میل به ‌گذشته‌ بازسازی‌ می‌کند.

بخشی‌از شاخص‌های ‌درجازدگی‌ فرهنگی‌ را گفتید. اگر بخواهید خلاصه‌ کنید این عوامل را چگونه‌ دسته‌بندی ‌می‌کنید؟

فقر فرهنگی، بیماری ‌فرهنگی، مرگِ اندیشۀ علمی، میل و وصل به‌ قبور، به ‌گذشته، ترسیدگی ‌نهادینه ‌شده ‌از مستبدان سیاسی ‌و دینی‌ که‌ صدها سال برما حکومت کرده‌اند، عدم تساهل دینی ‌و بی‌دینی، عدم درک آزادی ‌برای ‌دگراندیشان، عبادت، عبودیت، تقدس‌گرایی ‌و دین‌خویی. تقلید از مراجع سیاسی ‌یا دینی، نبود آزادی ‌اندیشه‌ و بیان، نبود برابری‌ در برابر قانون و حقوق اجتماعی، مرده‌پرستی، ضدیت با جهانیان، نشناختن دوست از دشمن، درون‌گرایی ‌به‌ جای ‌برون‌گرایی، قومیت‌گرایی ‌به‌جای ‌جهان‌گرایی، لگد مال کردن فرد و فردیت زیر پای ‌امت و جماعت،  نپرسیدن. پذیرفتن به‌جای ‌قانع شدن.

این‌ها نشانه‌های ‌جامعه‌ای ‌پیشامدرن است که‌ تنها در یک نوزایی‌ بزرگ و سازمان‌یافته‌ می‌تواند از درجازدگی رها شود.

خوب، حال بگویید چه‌ باید کرد؟

اگر رنسانس اروپایی ‌را بازخوانی ‌کنیم می‌بینیم آن‌ها لشگری ‌از روشنگران داشتند. شاعران، فیلسوفان، دانشمندان، کاشفان، فیزیک‌دانان، تئوری‌پردازان و نواندیشان در بسیاری ‌از کشورهای ‌اروپایی ‌با شجاعتی ‌بی‌مانند  در کار نوزایی‌ شرکت داشتند. از نیوتن تا ولتر، از منتسکیو تا گوتنبرگ، از مارتین لوتر تا لسینگ، از نیچه ‌تا کوپرنیک، از اسپینوزا تا داروین، لایبنیتس، کانت و جان لاک،  از شکسپیر تا گوته، از بتهون تا یوزف هایدن… این‌ها همه ‌نخست در برابر نظم کهن و کلیسای ‌کاتولیک و سپس در برابر خاندان‌های ‌پادشاهی ‌صف‌بندی ‌کردند. البته نه ‌به صورت نظامی ‌بل که‌ به ‌صورت تولید دانش، فلسفه ‌و فرهنگ. درکنار اینان جمعی ‌وسیع و به‌تنگ آمده ‌از نظام‌های ‌دینی‌– سیاسی‌‌ی سده‌های‌ میانه‌ پشت روشنگران را گرفتند. توفانی‌ از اندیشه‌، دانش، نواندیشی ‌و تفکر فلسفی ‌به‌راه‌ افتاد تا زمینه ‌را برای ‌انقلاب فرانسه‌ و سپس درتمام غرب فراهم کرد. خواست آن‌ها درچند سرخط مهم خلاصه‌ می‌شد:

آزادی ‌اندیشه ‌و بیان آن

آزادی ‌بشر از قید خدا، کلیسا ، پاپ، پادشاه و فئودال‌ها

دانش‌گرایی ‌و ایقان علمی‌ – فلسفی‌ به‌جای ‌ایمان دینی ‌و زانوسایی ‌در برابر «جبر و تقدیر» آسمانی‌ – زمینی

عقلانیت به‌جای‌عبودیت

پرسیدن به‌جای ‌باورداشتن و یقین

جانشین کردن انسان به‌جای ‌خدا

جا‌نشین کردن قوانین مدرن و منطبق با حقوق مردم به‌جای ‌رجوع به‌ کتب آسمانی

تقسیم قدرت سیاسی‌ – اجتماعی ‌به‌صورت افقی‌ به‌جای‌ بازتولید هرم قدرت

سکولاریسم و لائیسیته‌ به‌جای ‌حکومت‌های‌ مشترک روحانی‌ و شاه و فئودال

تقویت اخلاق مدرن به‌جای ‌اخلاق کهنه‌ و کلیسایی

ایجاد جامعۀ صنعتی

شکافتن کیهان برای ‌شناخت آن. شناختن گیاهان و جانوران برای‌ درک تکامل انواع

کشف قاره‌ها، سرزمین‌ها و جزایر ناشناخته

خوب، این‌ها مال سده‌های ‌16 تا 19 است. انقلاب فرانسه را یک زن میان‌سال که آشپز دربار لویی 16 بود کلید زد.  پس از برآورده‌ شدن این خواسته‌ها کار تعطیل نشد. آینشتاین و هایزنبرگ هم در راه ‌بودند. فیزیک مدرن هم در راه‌ بود تا فیزیک کلاسیک را نقد کند و پیش برود. فیزیک کوانتوم در راه‌ بود تا اساس تفکر بشر را یک‌بار دیگر از بنیان تغییر دهد. فلسفۀ کوانتوم در راه‌ بود تا رازهای ‌پنهان و دوردست از اتم تا کیهان را بگونه‌‌ای قابل آزمون و سنجش‌پذیر تغییر دهد. حالا جوامعی ‌که ‌رنسانس و انقلاب‌های ‌آن  را سرانجام داده‌ بودند به ‌آقای ‌دانش، فن و پیشرفت تبدیل شدند. به‌ آقای ‌تکنولوژی ‌و مدنیت نوین اجتماعی ‌و تعمیق دستاوردهای‌ حقوق بنیادین بشر تبدیل شدند. سپس گام بر ماه‌ گذاشتند. دستگاه‌های ‌هوشمندشان را به ‌مریخ فرستادند، به‌ انتهای ‌کهکشان راه شیری‌ رسیدند و از آن‌جا در حال پیشرفت به‌ژرفای ‌دوردست کیهان‌اند. در حال ‌شناخت نقطۀ پیدایش یا مهبانگ هستند. اکنون سخن از مولتی‌کیهان به‌ جای ‌کیهان درمیان است. همان‌گونه ‌که ‌کیهان در حال بازشدن و انبساط است، دانش و توان اینان چه‌ در روی ‌زمین، چه ‌در ژرفای‌ آن، چه ‌در داخل اجزاء اتم (کوارک‌ها)، چه ‌در ژرفای ‌کهکشان‌ها، چه ‌در سلول‌های ‌گیاهان، چه ‌در ویرانه‌های‌ تاریخ در کاوش، کنج‌کاوی ‌و گسترش و انبساط‌اند. همه‌چیز از رد کلیسا و حکومت‌های ‌مستبد پادشاهی ‌آغاز شد تا به‌این‌جا رسیده‌اند که ‌بزودی‌ چیزی ‌بنام خدا و آفریدگار را برای ‌همیشه‌ خط بزنند و بساط دین را از روی ‌زمین برچینند. کار ولتر شجاع جواب داد. کار جوردانو برونو جواب داد. کار نیوتون و لوتر جواب داد. آن لشکر روشنگران توانستند جهان را دوباره‌ طراحی‌ کنند، بدون حضور حکام مستبد و دستگاه‌ دین و روحانیت.

آیا کشورهای ‌دین‌باور و واپسمانده ‌آماده‌اند این مسیر را که‌ امروزه‌ هموار و دست‌یافتنی ‌شده‌ به‌ سرعت بپیمایند؟ دست‌کم پا جای ‌پای ‌رفتگان این راه بگذارند؟ آیا ایران حاضر است به ‌گورستان‌ها پشت کند، به‌ امامزاده‌ها پشت کند، به ‌مکه‌ و کربلا، به‌ مجتهد و ملا و شاه ‌و شیخ پشت کند و روی خود را به ‌سوی‌ آینده‌ای که از 4 قرن پیش در غرب آغاز شده‌ بگرداند؟ لشگر روشنگران ما کیان‌اند؟ ولترها و داورین‌های ‌ما کیان‌اند؟

پرسش خوبی‌ است! راستی ‌ما چنین کسانی‌ داریم؟ کیانند؟ کجا هستند؟

ما بسیار پیشتر از عصر روشنگری ‌در اروپا، شماری ‌از دانشمندان، اندیشه‌مندان و شاعران پیشرو داشتیم. پیشرو به‌ نسبت زمان خودشان  و جهان. زکریای ‌رازی‌ را داشتیم با حدود 167 کتاب علمی ‌و فلسفی‌ که‌ همه‌شان به‌ دست مسلمانان ناب محمدی ‌‌در ایران نابود شدند.

زکریای رازی در قرن چهارم هجری می‌زیست. او همه‌چیزدان، پزشک، فیلسوف و شیمی‌دان ایران بود. رازی آثار ماندگاری در زمینهٔ پزشکی و شیمی و فلسفه نوشته‌است و به‌عنوان کاشف الکل، جوهر گوگرد (اسید سولفوریک) و نفت سفید مشهور است. وی همچنین دربارهٔ کیهان‌شناسی، منطق و ریاضیات نیز آثاری دارد. به‌ گفتهٔ جرج سارتن، پدر تاریخ علم، رازی «بزرگ‌ترین پزشک ایران در زمان قرون وسطی بود». (ویکی‌پدیا)

 خیام ریاضی‌دان و فیلسوف را داشتیم که ‌فریاد می‌زد:  کس نامد از آن جهان که ‌پرسم من از او، احوال مسافران دنیا چون شد؟ سهره‌وری‌ فیلسوف را داشتیم که ‌جوان‌مرگش کردند. فردوسی ‌را داشتم که ‌در ناداری ‌و گوشه‌نشینی ‌مرد. در دوران نزدیک‌تر ایرج میرزا و میرزاده‌عشقی را ‌داشتیم، احمدکسروی ‌و صادق هدایت را داشتیم. و جلوتر که ‌بیاییم شاملو، فریدون فرخزاد و دکتر مسعود انصاری ‌را داشتیم، کوروش آریامنش و رضا فاضلی‌ را داشتیم. محمدمختاری ‌و شجاع‌الدین شفا را داشتیم، و هنوز هم داریم: هومرآبرامیان، مرتضا میرآفتابی، سیاوش لشگری، هوشنگ معین‌زاده، و این اواخر فاضل غیبی، اسماعیل  وفا یغمایی، بهرام مشیری، بهرام چوبینه، علی‌مهرآسا، علیرضا آثار، مردوآناهید، پرویز مینویی، محمد جلالی‌چیمه‌، شاهین‌ نژاد، پری ‌صفاری ‌و ده‌ها شاعر و نویسندۀ دیگر را داریم. اما این‌ها اندک‌شمارند. رژیم رابطۀ اینان را با مردم ایران بریده‌ است. صدایشان کم‌دامنه‌ و کم‌تآثیر است. لشگری‌ عظیم و جرار در برابر اینان صف کشیده‌اند: «اصلا‌ح‌طلبان دینی» یا به‌گفتۀ غلط‌اندازِ خودشان «نواندیشان دینی» مانند سروش و کدیور از یک‌سو، و دستگاه‌عظیم و عریض روحانیت شیعه‌ و سنی ‌از سوی ‌دیگر، منتظران مهدی‌صاحب‌زمان از سویی ‌و خیل میلیونی ‌زائران مکه، کربلا، مشهد و نجف از سویی ‌دیگر. چکمه‌پوشان پاسدار از سویی ‌و یقه ‌سه‌سانتی‌های ‌پرشمار حکومتی ‌در سویی ‌دیگر. آن چند نفر روشنگر نیم‌گرسنه ‌و متواری ‌و تبعیدی‌ دربرابر لشگر عظیم جهل در ایران و بیرون از ایران چه‌ می‌توانند بکنند جر همین کاری ‌که‌ می‌کنند و گاهی ‌رو به‌خلاء سخن می‌گویند یا فریاد می‌کشند؟

ما هنوز تا گلو در گورستان تاریخ دفن شده‌ایم. ما هنوز در مثلث شوم دین ، روحانیت و حکام مستبد گیر افتاده‌ایم. در مداری ‌کندگذر در گوشه‌ای ‌تاریک در کهکشان. شاید هم در آستانۀ سیاه‌چالۀ سرنوشت! ما مانند کسی هستیم که درود دایرّ پره مانند پا می زنیم و فکر می‌کنین داریم پیش می‌رویم حال آن که داریم درجا می‌زنیم. مانند کسی هستیم که از پله برقی‌ای که رو به پایین حرکت می‌کند  در جهت وارونه و مثلا به رو به بالا حرکت می‌کنیم. راه‌ این است که ‌توده‌های ‌جوان‌تر و آگاه‌تر به‌ سپاه‌ روشنایی ‌بپیوندند. راه ‌این است که ‌ترس را کنار بگذاریم، بگوییم و بپژوهیم و بنویسیم. راهش این است که ‌کانون‌های ‌مستقل و غیرسیاسی ‌در زمینۀ دانش، فلسفه، جامعه‌شناختی، تاریخ‌شناسی، کیهان‌شناسی، جهان‌شناسی، دین‌شناسی ‌و اسطوره‌شناسی ‌برپا کنیم. پژوهش‌کده‌های ‌کوچک وغیردولتی ‌اما تخصصی‌ برپا کنیم. امکانش در جهان مجازی ‌فراهم شده. ایران نیاز به‌ صدها و هزاران کارشناس و متخصص ‌برای ‌شناخت خود و جهان دارد. برای‌ شناخت ‌گذشته‌ و امروز. برای ‌شناخت راهبردی‌ به ‌آینده. همین رسانۀ رادیومانی ‌یکی ‌از این کانون‌هاست. ما جمعی ‌از نواندیشان، پژوهشگران، شاعران و نویسندگان‌ایم که ‌بی‌ادعا و مدعی ‌داریم کار خودمان را به‌ آرامی ‌پیش می‌بریم. رادیومانی ‌در واقع کانون کوچکی‌است از روشنگران برای ‌روشنگران. پژوهشکده‌ای‌ است که‌ گرانیگاهِ کارش روشنگری‌ فرهنگی‌ برای ‌نوزایی ‌فرهنگی‌است. امیدوارم با حضور دانشمندان و شجاعان تقویت شویم و مردم  رسانۀ ما را تقویت کنند باشد بماند و نخموشد.

برگردیم  به ‌نوزایی‌ فرهنگی ‌در ایران و راهکارهای ‌رسیدن یا گسترش دادن آن. به‌ نظر شما اکنون ایران در کجای ‌این مسیر قرار دارد؟

ببینید، برای ‌نوزایی ‌باید نخست روحِ بسته ‌به ایمان و گذشته، به یقین و دین در ما بمیرد. پدیدۀ نوزایی ‌پس از نقد و نفی دیالک‌تیکی نازایی و مرگ شکل می‌گیرد. این در گوهر طبیعت هم هست. وقتی‌ یک ستاره‌ در وضعیت فوق‌العاد ‌یا سوپرنوا قرار می‌گیرد متلاشی ‌می‌شود. اما نور و انرژی و موادش از بین نمی‌روند،  بل‌ که‌ به ‌صورت کهکشانی ‌تازه‌ شکل می‌گیرد. رنسانس اروپا به ‌معنای ‌مرگ جهان کهن بود. به‌معنای ‌ترک گورستان دینی ‌و فرهنگی ‌توسط پیشاهنگان روشنگری ‌و سپس توده‌های ‌وسیع‌تر بود.  دین و مذهب فضای ‌زایش، رویش و گسترش نواندیشی و نوزایی ‌را در ایران بشدت تنگ کرده‌اند. مهم نیست که ‌ما حکومت اسلامی ‌فعلی ‌را براندازیم ،مهم این است که‌ فرهنگ این حکومت را از جان و اندیشۀ خود پاک کنیم تا دوباره ‌این دوالپا از ژرفای‌ ما نعره‌زنان سربرنکشد و یک حکومت دینی – ‌استبدادی ‌دیگری ‌تحویل نسل‌های آینده‌ ندهد. انداختن یک حکومت به‌ مراتب آسان‌تر از انداختن ایدئولوژی، دین و فرهنگ آن است. آیا مردم ایران پس از فروپاشی ‌حکومت جمهوری ‌اسلامی ‌دیگر به‌ زیارت مشهد، کربلا، نجف، مکه و مشهد ‌نخواهند رفت؟ آیا آنان پس از فروشد این رژیم اهریمنی ‌دیگر عاشورا و تاسوعا و اربعین را برپا نخواهند کرد؟ نوزایی ‌فرهنگی ‌را نمی‌توان در خلاء انجام داد. در فضایی ‌که ‌در آن فضایی ‌برای‌ سپاه ‌روشنگران نباشد نمی‌توان روشنگری ‌و نوزایی ‌را به‌ژرفا برد. این کار ده‌ها سال و ای‌بسا صد سال به ‌درازا خواهد انجامید. آموزش دانش، شناخت تاریخ ایران و جهان به‌ دور از گرایشات دینی‌ یا حکومتی ‌باید از دوران کودکی‌ سازماندهی‌ شود. در خانواده‌ و مدرسه ‌و دانشگاه. در رسانه‌ها و سینماها و تئاترها. حتی ‌باید در ادارات دولتی‌ روزی‌ یکساعت را به‌آموزش فلسفه، دانش نوین و مدنیت امروزین اختصاص داد. کارمندان نیروی مانع و‌ماند در ایران هستند. روزی‌8 ساعت در اداره‌اند و کمتر از ده‌ دقیقه ‌کار مفید می‌کنند. یعنی ‌پول مفتی ‌از درآمد ملت می‌گیرند و هرگاه‌ حکومت بخواهد آن‌ها را به‌عنوان لشگر طرفدار خود به‌ خیابان‌ها و مراسم‌اش می‌برد. کارمندان «تحصیلات» خود را تمام شده‌ می‌دانند. حال آن که‌ باید همواره ‌درحال آموختن باشند تا به ‌نیرویی ‌گندیده‌ و وردستی ‌تبدیل نشوند. تا بتوانند خلاق باشند، کشور خود را بشناسند، مسئولیت خود را بشناسند و به‌آن عمل کنند. باید این فرهنگ در آن‌ها جا بیفتد که‌ دارند کشورشان را داوطلبانه‌ می‌سازند اما دولت حقوقی ‌به‌ آن‌ها می‌دهد تا نگران نباشند و حواس‌شان متمرکز روی ‌کارشان باشد. نه ‌این که‌ فکر کنند کارمندند چون می‌خواهند حقوق بگیرند و در دل بگویند گور پدر کشور و مردم!  فردوسی ‌سروده‌ بود زگهواره‌ تا گور دانش بجوی . یکی از شعارهای عصر روشنگری این بود:«دانستن، توانایی است.» ‌فردوسی بسیار پیش‌تر از آن‌ها سروده بود: توانا بود هرکه دانا بود، ز دانش دل پیر برنا بود. باید مساجد را پس از جمهوری ‌اسلامی ‌به‌ سالن‌های‌ فرهنگی و آموزشی ‌در محله‌ها تبدیل کنیم. باید گنبد و مناره‌های‌شان را برداریم و با تغییراتی ‌آن‌ها را به‌سالن‌هایی ‌برای ‌شهروندان تبدیل کنیم تا در آن‌ها جشن تولد بگیرند، عروسی ‌کنند، دیسکو براه‌ اندازند، بتوانند جلسات شعرخوانی ‌و سخنرانی ‌و نمایش برپا کنند. تا کانون‌های ‌محلی ‌زنان، مردان، سالمندان، کودکان، جوانان، بتوانند جلسات آموزشی‌ و دانشی در آن‌ها‌ برگزارکنند. سازماندهی‌ نوزایی‌ فرهنگی‌ باید از روستاهای ‌دوردست تا شهرهای‌ بزرگ را در چندین لایه پوشش دهد. آن‌گاه‌ که‌ یخ ِمخ‌های ‌منجمد اندک اندک ذوب شد می‌توان به‌  جاری شدن نوزایی ‌فرهنگی‌ اندیشید ونه ‌به‌ چکه‌های‌ روشنگری

آیا امروزه نشانه‌های ‌روشنگری‌ و نوزایی ‌در ایران وجود دارند؟

هم آری ‌(در سطحی‌اندک) و هم نه ‌(در ابعادی ‌وسیع). ببینید  نوزایی‌ در آغاز، یک محور کوچک اما نیرومند دارد و سپس در چرخش خود امواج دریا را بگرد خویش به ‌چرخش در می‌آورد. هرگاه‌ شما دیدید  نام‌های ‌ایرانی ‌به‌ جای ‌نام‌های ‌عربی ‌بر شمار عظیمی ‌از فرزندان ایرانی ‌گذاشته‌ شده‌ و نام فامیل‌هایی‌ مانند حسنی، حسینی، رضوی‌، فاطمی، محمدی،علوی و عسگری ‌به‌ نام فامیل‌هایی ‌ایرانی ‌تبدیل شده‌اند، هرگاه‌ شما دیدید نام خیابان‌ها و اماکن در ایران از عربی ‌به‌ پارسی ‌برگشته‌اند، هرگاه ‌شما دیدید مساجد به ‌کانون‌های‌ سکولار فرهنگی تبدیل شده‌اند بدانید که‌ امواج نوزایی‌ به ‌بدنۀ جامعه‌ رسیده‌ است. از آن‌جا به‌ بعد است که ‌می‌توان گفت جامعه ‌وارد فاز نوزایی ‌شده. این‌ها البته‌ نمونه‌های ‌کوچکی ‌هستند.  نمونه‌های ‌کامل‌ترش را باید همان کانون‌های‌ فکری ‌که‌ هنوز بوجود نیامده‌اند به‌گونه‌ای‌ شدنی ‌و سنجیده‌ و از هم اکنون طراحی ‌کنند. می‌شود نخست از همین بیرون از کشور کار را آغاز کرد و آزمود. یک اپوزیسیون صالح اگر فکرش تنها تصرف قدرت برای ‌ثروت و حکومت نباشد باید از همین اکنون و حول محور نوزایی‌ فرهنگی ‌کانون‌هایی ‌برای‌ صدها کاری ‌که‌ باید بلافاصله‌ پس از فروپاشی‌ رژیم در ایران آغاز شود برنامه‌ریزی‌ کند. چیزی ‌که ‌اصلا به‌فکرش نیستند چون بی‌که‌ بدانند تابع کهن‌الگویی ‌هستند. بوی‌ گذشته‌ را می‌دهند. بوی‌ ساختار فکری ‌دینی ‌و مذهبی ‌می‌دهند. شجاعت برائت از اسلام را ندارند. می‌کوشند روشن‌اندیشان را  منزوی ‌کنند و شاید البته‌ بعد در ایران سرکوب و نابود کنند. این اپوزیسیون از نظر الگوهای ‌سیاسی ‌و جهان‌نگری‌ آن‌سوی ‌سکۀ همین حکومت فعلی ‌و حکومت‌های ‌پیش از آن است. اینان در کفنی ‌کهن، در گورستانی ‌کهن دراز کشیده ‌و در خوابی ‌کهن دچار کابوس یا رویاهای‌ شیرین خود هستند. اینان نقشۀ راه برای دگرگشت‌های بنیادین برای آینده ندارند. تئوریسن‌های آگاه و دانا و توانا ندارند، فیلسوف ندارند. برای ‌نوزایی ‌باید از نو زاده‌ شویم. این‌ها مانند ظلمت زدگان از نور بیزارند. اگر کسی زمانی دراز در تاریکی محض زیسته باشد و ناگهان نوری بر او تابیده شود دوست ندارد چشمانش را باز کند. از نور وحشت دارد. زمان می‌برد تا به روشنایی عادت کند و چشمانش را به تمامی بگشاید. به نظر می‌رسد ما در چنین وضعیتی هستیم چون هم توده‌ها و هم رهبران سیاسی اپوزیسیون مدت‌ها در ظلمات زیسته‌اند و از روشنایی، روشنگری و روشن‌گران روی گردان‌اند.

آیا امیدی ‌به ‌این‌گونه‌ تحولات بنیادین دارید؟

آدمی ‌به ‌امید زنده‌ است. اگر امید نداشتم که‌ نمی‌گفتم. بی‌عملی‌ی‌ توده‌ها و مدعیان سیاسی ‌ایران از روی ‌ناامیدی ‌به‌آینده‌ است. گویی ‌پروندۀ امید دربین تودۀ کرخت و اپوزیسیون بدبخت بسته ‌شده‌ است. سیاست برای‌ این‌گونه ‌آدم‌ها نوعی ‌قهوه‌خانه‌نشینی ‌است. سرگرمی ‌پای ‌بازی‌ تخته‌نرد است. نوعی ‌خودارضایی‌ سیاسی‌ست!  بنیادگرایی ‌فرهنگی ‌و رسوبات سنت در ذهن چنین جماعتی‌ مانند سنگ‌های ‌عظیمی‌ هستند که ‌بر پای‌ خود بسته ‌و به‌ مرداب پریده‌اند تا مسابقۀ شنا بدهند! نشانه‌های ‌این درماندگی ‌همانا دین‌باوری، زیارت‌پیشه‌گی، شیعی‌مسلکی، قدرت‌محوری ‌(فرقی نمی کند چه نوع نظامی در کار باشد) ،پیرسالاری،  خودپرستی، کینه‌ورزی، ‌وبیماری‌ خودبزرگ‌بینی هستند. اما مهبانگ یا بیگ‌بانگی ‌در انتظار ایران است برای‌ نوشدن، از نو زاده ‌شدن و نوزایی ‌فرهنگی. با فروپاشی ‌رژیم کنونی، زمان و وضعیت سوپرنوا و بیگ بانگ  نزدیک و نزدیک‌تر خواهد شد. این مهبانگ، من و شما را هم درخواهد نوردید. باید هم چنین شود تا چیزی‌ از نو زاده ‌شود.  ایران باید کتاب سرگذشت‌اش را از نو بنویسد. باید موضوع سرنوشت یا تقدیر تاریخی‌ را کنار بگذارد و فصلی به کلی‌نوین و متفاوت در کتاب سرنوشت خود رو به‌سوی ‌آینده‌ بگشاید. نظام خانواده‌ باد بکلی ‌دگرگون شود.  جهان‌نگری اسطوره‌گرای ما‌ باید بکلی ‌دگرگون شود. از همین اکنون و در کانون‌های ‌نوزایی ‌باید این کارها نطفه ‌ببندند. ما اجازه‌ نداریم ارثیۀ شوم پیرسالاری، شاه‌ سالاری، شیخ‌سالاری ‌و دین‌سالاری‌ را در کوله‌پشتی ‌فرزندانمان بگذاریم.باید درهای ‌اتم تا کهکشان را به‌ روی ‌آن‌ها بگشاییم تا ببینند و بیندیشند و خردمندانه به‌جهان بنگرند. حافظۀ تاریخی ‌فرزندانمان را نباید از احادیث، خرافات و افسانه‌ها و داستان‌های ‌دروغ  پرکنیم. آن‌ها نباید مانند ما فکر کنند که ‌مرکز جهان‌ و میراثٍ‌دار «تمدن»ی‌ هفت‌هزار ساله‌اند. آن‌ها باید حافظه‌ای ‌سرشار از دانش نوین و اندیشه‌های ‌نوین و بشریت مدرن داشته ‌باشند تا انسان‌های ‌طراز نویی ‌شوند. کعبۀ آنان باید دانش، فن‌آوری ‌و نوگرایی‌ فلسفی ‌باشد، جهان‌گرایی ‌و انسان‌گرایی ‌بی‌مرز باشد. جامعۀ مدرن بدون مردمی ‌براستی ‌متمدن امکان تحقق ندارد. روحی ‌که ‌در قید الله‌ و قرآن است نمی‌تواند به ‌دانش و فلسفه ‌نزدیک شود. نوزایی ‌فرهنگی ‌به نسل‌های‌ تازه ‌و آینده‌ شکل خواهد داد و به‌ ثمر خواهد نشست. من امیدوارم که‌ این وضعیت در ایران آینده‌ پیش خواهد آمد هرچند ای بسا دردناک، طولانی ‌و ای‌بسا همراه‌ با هزینه‌های ‌زیاد باشد.

29 اسفند 1397

چرا یهودیان کورش بزرگ را شبان ملتها، عقاب شرق، و مسیح خداوند گفتند؟

چرا یهودیان کورش را « مسیح خداوند – عقاب شرق- و شبان ملتها نام دادند»

«هومر آبرامیان» 

C:\Users\Karmina\Desktop\FullSizeRender (2).jpg

درفش کورُش ( عقاب شرق)

فروپاشی اسراییل

در پی درگذشت سلیمان پادشاه توانمند اسراییل، یکی از پسرانش بنام رِحبعام Rehpboamبر جای پدر نشست و به زشت ترین کردارها دست یازید و آنچه را که نیاکان او با رنج بسیار فراهم آورده بودند در برابر گرد بادِ ویرانی گذاشت.

بنی اسراییل که تا آن زمان مردمی همبسته بودند به دو بخش ستیزه گر از هم جدا شدند، ده تبار از دوازده تبار بنی اسراییل به شاه جوان پشت کردند و کَس دیگری بنام یَرُبعام Yarobam را به پادشاهی برگزیدند، و دو تبار دیگر یعنی خاندان یهودا و بنیامین به پادشاهی رِحبعام گردن نهادند. این پارگی یک رشته جنگهای خانمان سوز را میان فرزندان یک پدر، و برادرانی که تا دیروز غمخوار یکدگر بودند پدید آورد. این آغاز تیره روزگاری بنی اسراییل پس از یک چرخه ی دراز فراپویی بود.

در آن آشفته بازار سیاسی، و تاراج دکانداران دین که برادران خون یکدگر بر زمین می ریختند، و توانمندان جز مال اندوزی و فزون خواهی اندیشه ی دیگری بسر نداشتند، بسیاری از انبیاء بنی اسراییل یکی پس از دیگری بپا خاستند و با زبانهای تند و تیز و دراز، توانمندان و دینکاران و سیاست پیشگانِ بد کُنش را بباد نکوهش گرفتند تا مگر از آنهمه زشتکاری که زمینه ی فروپاشی خاندان بزرگ اسراییل را فراهم می آورد بکاهند.

عاموس نبی که خود را چوپان ساده ای می دانست، خروش خشم خود را همانند تازیانه یی بر پیکراین دین کارانِ خدا فروش، پادشاهان بدکاره، و توانمندانِ فرو مایه که از درد و بیچارگی مردم بیمی بدل راه نمی دادند فرود آورد:

« این کلام را بشنوید که خداوند آن را به ضِد شما ای بنی اسراییل و به ضِد تمامی خاندانی که از زمین مِصر بیرون آوردم تَنَطُق نموده می گوید: من تنها شما را از تمامی قبایل زمین شناختم، پس عقوبت تمام کاهنانِ شما را بر شما خواهم رساند… شیر غرش کرده است کیست که نترسد.. خداوند می گوید: آنانکه ظُلم وغارت را در قصرهای خود ذخیره می کنند، راست کرداری را نمی دانند* بنا براین خداوند یَهُوَه چنین می گوید: دشمن بهر طرفِ زمین تو خواهد بود و قوتِ ترا از تو بزیر خواهد کشید، و قصرهایت تاراج خواهند شد* … خداوند یَهُوه به قدوسیت خود قسم خورده است که اینک ایامی بر شما خواهد آمد که شما را با غُل ها خواهند کشید و باقی ماندگان شما را با قلاب های ماهی..ای خاندان اسراییل این کلام را که برای مرثیه برشما می خوانم بشنوید* دختر باکره اسراییل افتاده است و دیگر برنخواهد خاست، بر زمین خود انداخته شده و احدی نیست که او را برخیزاند.. بنا براین خداوند یَهُوَه خدای لشکرها چنین می گوید: درهمه ی چهارسوها نوحه گری خواهد بود و درهمه ی کوچه ها وای وای خواهند گفت* فلاحان را برای ماتم، و آنانیرا که مرثیه خوانی آموخته اند برای نوحه گری خواهند خواند. (گزیده هایی از سخنان عاموس نبی از باب 1 تا 9)

در گیر و دار این روزگار بد هنجار، نبوکد نَصَر پادشاه ستم پیشه ی بابل که مانند برخی دیگر از فرمانروایان زورگو، بجز کُشتن و سوختن و بُردن چیز دیگری از پادشاهی نمی دانست! از این فروپویی روز افزون اسراییل بهره گرفت و در سال 605 پیشازایش به اورشلیم تاخت، یهویاکین شاه یهودا را اسیر گرفت و صدقیا را برجای او بر تخت پادشاهی نشاند و با ده هزار اسیر به بابل بازگشت، پس از چندی صدقیا با تکیه بر پیمانی که با فرعون مصر بسته بود بر نبوکد نَصَر شورید، نبوکد نَصَر دو باره به اورشلیم برگشت و آن شهر بزرگ را به آتش کشید، نیایشگاه سلیمان را ویران کرد، پسران صدقیا پادشاه یهودا را در برابر چشمان پدر کُشت و مردم اورشلیم را به بند کشید و با خود به اسیری برد.

این بدترین رُخدادی بود که یک ملت آزاده و سربلند می توانست با آن رو به رو گردد. اسارت و بردگی در زیر دست فرمانروایانی خود کامه. ارمیاء نبی روزگار بد هنجار بنی اسراییل را در پی آن یورش خانمانسوز چنین گزارش می کند:

« .. چگونه آنکه میان ملت ها بزرگ بود همانند بیوه زنان تنها نشسته است* چگونه آنکه شهبانوی کشورها بود خراج گزار گردیده است* خداوند از غَضَبِ خود دختر صَهیُون را به ظلمت پوشانده و جلال اسرائیل را به زمین افکنده است!.. خداوند تمامی مسکن های یعقوب را هلاک کرده و شَفِقَت ننموده است.. قلعه های دختر یهودا را درغضب خویش مُنهَدِم ساخته است.. و سلطنت سرورانش را بزمین انداخته بی عِصمَت ساخته است * در حِدَت خَشم خود تمامی شاخ های اسرائیل را منقطع ساخته، دست راست خود را از پیش روی دشمن برگردانده است.. یَهُوَه قصد نموده است که حصارهای دختر صَهیُون را مُنهَدِم سازد… (فرازهایی از مراثی ارمیاء نبی)

بدین گونه بازماندگان بنی اسراییل با تن های شکسته وخونین به اسارت بابل برده شدند.

دراین هنگام سخنور گمنام دیگری بپا خاست که چون به شیوه ی اشعیاء نبی سخن می گفت سخنانش در همان کتاب اشعیاء نبی جا داده شدند. آنچه که از این گوینده می دانیم این است که در روزگار کوروش بزرگ می زیسته است. این نبی شیوا سخن، دین یهود را رنگ و بویی نوین بخشید. او از خدای مهرورزی سخن گفت که اگر چه نامش همان یهوه صبایوت بود، ولی سرشتی دگرگونه داشت، ویل دورانت تاریخ نگار نامدار آمریکایی در باره ی او می نویسد:

« در همان هنگام که بودا در هند مردم را به سرکوبی خواستهای ناروای خود فرا می خواند، و کنفسیوس تخم دانش را در میان مردم چین می افشاند، اشعیای دوم ، با سخنانی بسیار شیوا، بُنیادهای یکتا پرستی را برای یهودیان دور از میهن آشکار می ساخت و خدای مهربانی را به آنان می شناساند که مهر و بخشایش وی با یهوه خشمگین و سخت گیر ِ اشعیاء یکم به هیچ روی این همانی نداشت:

« روح خداوند یهوه برمن است، زیرا خداوند مرا مسلح کرده است تا مسکینان را بشارت دهم، مرا فرستاده است تا شکسته دلان را التیام بخشم، و اسیران را به رستگاری، و محبوسان را به آزادی ندا کنم». ( تاریخ تمدن – پوشنه ی یکم – رویه 379)

اشعیاء می گفت: یَهُوَه خدای خشم آور و آزار دهنده ی جان نیست، پدر دهشمندی است که همه ی آنچه را که دارد با گشاده دستی فرا دست فرزندان می نهد. خدایی که او به مردم می شناساند جبار و قهار و مکار و انتقام گیرنده و ذلت دهنده و خوار کننده و کینه ستاننده نبود، خدای خوشبو و خوشخویی بود که می خواست شکسته دلان را آرامی بخشد و یهودیان را به سیون (1) ( اورشلیم ) بازگرداند:

« … هردره برافراشته وهرکوه و تَلی پست خواهد شد و کجی ها راست و ناهمواری ها هموار خواهند گردید .. اینک خداوند یهوه با قوت می آید و بازوی وی برایش حکمرانی می نماید.. او مثل شبان گله خود را خواهد چرانید و به بازوی خود بَرّه ها را جمع کرده به آغوش خویش خواهد گرفت، و شیردهندگان را به ملایمت راهبری خواهد نمود…»

بدین گونه آن درخت اُمیدی که انبیاء یهود در دل مردم کاشته و آنان را برای بازگشت به سیون آماده ساخته بودند، در سرزمین بیگانه ببار نشست و سرانجام، روزِ بزرگ رهایی فرا رسید.

شهریار والا تباری بنام کوروش بزرگ از سرزمین فرهنگ خیز ایران، با سپاهیانی که می دانستند کشتن زیستمندان کُشتن زندگی، و آزردن جان، آزردن جان بخش است، به بابل درآمد. او نه تنها خدایان بابلی را خوار نشمرد بلکه مردوک اِلاه بابل را « خداوند» نامید، و درگِل نوشته یی که از خود بر جای گذاشت نوشت:

«من چون مهر گستر ببابل در آمدم، اسیران را آزاد کردم، خانه های افتاده شان را از نو ساختم…»

همین اشعیاء در باره ی او نوشت:

« خداوند به مسیح خویش یعنی کوروش که دست راست او را گرفتم تا بحضور وی امتها را مغلوب سازم و کمرهای پادشاهان را بگشایم، تا درها بحضور وی مفتوح نمایم و دروازه ها دیگر بسته نشوند چنین می گوید: که من پیش روی تو خواهم خرامید و جایهای نا هموار راهموار خواهم ساخت و درهای برنجین را شکسته پشت بندهای آهنین را خواهم بُرید* و گنجهای ظلمت و خزاین مخفی را بتو خواهم بخشید تا بدانی که من یَهُوَه که ترا به اسمت خوانده ام خدای اسراییل هستم… او شهر مرا بنا کرده اسیران را آزاد خواهد نمود اما نه برای قیمت و نه برای هدیه، یهوه صبایوت این را می گوید..». (اشعیاء نبی باب چهل و پنجم)

و ما راستینگی این سخن را می دانیم، ما می دانیم که آن اَبَر شهریار والامنش که در پرتو اندیشه های جهان آرای خود پویش تاریخ را از زشتی به زیبایی دگرگون کرد، آنهمه را برای پاداش نکرد، و نه برای اینکه از او به نیکی یاد کنند! همان گونه که خورشید سر ریزِ پرتو خود را بر زمین نمی پاشد تا او را بستایند و یا ارمغانی به درگاهش بیاورند، کارِ خورشید پرتو افشانی و گرمابخشی، و کار شهریاران شادی پراکنی و مهر گستری است.

کورُش افزون بر آزاد سازی مردم اسراییل همه ی سیم و زری را که نبوکد نَصَر بغارت برده بود به اسراییل باز گرداند و به مردم خود که ایرانیان بودند فرمود که یهودیان را با پول و چهارپا و دیگر زیست مایه های بایسته یاری رسانند و با مهر ویژه ی ایرانی نیازشان را برآورند:

«… کوروش پادشاه فارس در تمامی ممالک خود فرمانی نافذ کرد و آن را نیز مرقوم داشت و گفت: کوروش پادشاه فارس چنین می فرماید: کیست از شما از تمامی قوم او که خدایش با وی باشد، تا به اورشلیم که در یهودا است برود و بناهای فرو افتاده را از نو بنا کند* و هر که باقی مانده باشد { آنانی که می خواهند در ایران بمانند} در هر مکانی که هستند اهل آن مکان {ایرانیان} او را به نقره و طلا و اموال و چهارپایان یاری برسانند… پس رؤسای آبای یهودا {بزرگان خاندان یهودا} و بنیامین و کاهنان و لاویان با همه ی کسانی که خداوند روح آنها را برانگیخته بود برخاسته روانه شدند تا خانه ی خداوند را که در اورشلیم است بنا نمایند* و جمیع همسایگان ایشان {مردم ایران} ایشان را به آلات نقره و طلا و اموال و چهارپایان و تُحفه ها علاوه بر هدایای تَبرّعی اعانت کردند و کوروش پادشاه ظروف خانه ی خداوند را که نبوکد نَصَر آنها را از اورشلیم آورده و در خانه ی خدایان خود گذاشته بود بیرون آورد و به اورشلیم فرستاد.

کارنامه نویسان از مَنِش های شاهانه ی دیگری سخن گفته اند که در تورات اشاره ی روشنی به آنها نشده است، برای نمونه:

  1. آن گروه از بنی اسراییل که خواهان بازگشت به نیابوم خود بودند، بی گمان در میانه ی راه بدست دشمنان دیرینه (مردم فلستین و دیگران) کشته می شدند و زنان و کودکان و دارایی شان به تاراج می رفت. کوروش بزرگ با مَنِشی شاهانه سپاهی از رزمندگان ایرانی را همراه آنان روانه کرد تا از گزند دشمنان دورشان بدارند.
  2. یهودیانی که به نیابوم خود بازمی گشتند بسیاری از توانمندیهای خود را از دست داده بودند، باز سازی خانه های فرو افتاده، نوسازی شهرهای سوخته و ویران، و نیایشگاههای با خاک یکسان شده، کار آن مردم از اسب فرو افتاده نبود، و آن پارسی بزرگ اینهمه را می دانست، از این رو شماری از کارشناسان و کارورزان کارآمدِ ایرانی را همراه آنان فرستاد تا در کار نوسازی روستا و شهر و کشور یاری رسانشان باشند.
  3. یهودیان می بایست با پاهای کوبیده راه درازی را تا سر زمین خود می پیمودند، راهی که نه تنها گذرگاههای سخت گذر، ونکه غم و رنج فراوان بهمراه داشت، شهریار والاتبار ایرانزمین برای کاستن از آنهمه درد و رنجِ راهیان اسراییل ، خنیاگرانی را همراه آنان فرستاد تا با نغمه های شادی بخش از درد و رنج آن کوچوران درمانده بکاهند.

بدین گونه بخش بزرگی از فرزندان یعقوب، توانستند در پرتو منش شاهانه ی آن شهریار خورشید چهر به سر زمین نیاکانی خود باز گردند و زندگی را دو باره از سر گیرند.

C:\Users\Karmina\Desktop\FullSizeRender (2).jpg

شاهین زرین، درفش کوروش بزرگ

Physical geography, population, and economy of the Caucasus

The posting below by Professor Pierre Thorez regarding the physical geography, population, and economy of the Caucasus was orginally published in the  Encyclopedia Iranica on August 15, 2006.

==========================================================================

I. Physical geography

Relief and structure. The Caucasus range (the Great Caucasus in Russian terminology) is about 1,100 km long, extending from the vicinity of the Taman (or Anapa) peninsula to the Apsheron peninsula, on an axis oriented west-northwest to east-southeast. Its total area is about 145,000 km2, and it is 180 km wide in the region of Mount Elbrus. A dozen or so peaks surpass an elevation of 5,000 m. On its north side the range, which is generally interpreted as an enormous complex of anticlines (Gvozdetskiĭ and Mil’kov, pp. 356, 380; Gerasimov, pp. 228-39), rises gradually in a series of parallel chains above the Kuban and Terek plains, which are separated by the Stavropol sill; on the south side it towers over the basins of the Transcaucasia, two opposing triangles that open toward the Black Sea (the Colchian lowlands) and the Caspian Sea (the Kura and Araxes basins) respectively with their apexes meeting in the Surami sill. In addition to this dissymmetry between the northern and southern faces, the range is divided by Mounts Elbrus and Kazbek into three distinct regions on its southern side: the western, central, and eastern Caucasus.

The northern side of the range consists of a series of monoclinal folds, in the form of cuestas, with escarpments facing toward the main chain and the more gradual back slopes fanning out into plateaus of varying sizes, all inclining toward the north at angles of from 5 to 15 degrees. The northernmost ridge, the Neocene cuesta (Lesistyĭ, or “forested,” ridge), rises from the alluvial zones of the piedmont. The next (Pastbishchnyĭ, or “pastoral,” ridge), consisting of Upper Cretaceous limestones, rises to 1,200-1,500 m (the Burgustan and Dzhinal spurs). The highest, the Skalistyĭ (“rocky”) ridge, so-called because of its imposing wall of Lower Cretaceous and Upper Jurassic limestones, reaches an elevation of 3,646 m. It has undergone glaciation in the Quaternary, and its plateaus contain numerous karstic forms. A series of longitudinal depressions has developed along the bases of these cuestas, but only the Jurassic northern depression south of the Skalistyĭ ridge is of significant size. Even there, however, the trough is not continuous, and the component basins are clearly distinct from one another. Each monoclinal fold is steeply cut by the deep gorges of cataclinal rivers (e.g., the Kuban, Baksan, and Terek). In the eastern Caucasus, particularly in Dagestan, the flat lands are much more extensive and part of a more complex structure, in which synclinal plateaus are developing on top of the Jurassic and Cretaceous limestones that dominate the Koysu gorges. Farther upstream the Middle and Upper Jurassic schists have been intensely eroded. The Samur valley and the upper basin of the Koysu constitute a single longitudinal depression.

http://www.kavehfarrokh.com/wp-content/uploads/2011/10/Figure-51-1024x860.jpg

Figure 1 [Click to Enlarge]. Relief map of the Caucasus (after Kavkaz 1966 and in Encyclopedia Iranica)

http://www.kavehfarrokh.com/wp-content/uploads/2011/10/Figure-5-Map-of-Caucasus-Encyclopedia-Iranica1-1024x860.jpg

Figure 2 [Click to Enlarge]. Map of the Caucasus (in the Encyclopedia Iranica)

The backbone of the Caucasian orographic system (Gvozdetskiĭ and Mil’kov, p. 380) is composed of principal and lateral chains, which mark the watershed. The principal chain is in the central part of the Caucasian anticlinorium. It consists of horsts of primary crystalline rock (schists and gneiss with granitic intrusions), which rise above 4,000 m. The highest peaks are in the lateral chain; they include the volcanic cones of Mount Elbrus (5,642 m) and Mount Kazbek (5,033 m), which rest on foundations of crystalline and Jurassic rock respectively. It is in this axial zone of the central Caucasus that the most beautiful high-mountain topography is found and that glaciation is most extensive. In the western Caucasus the elevations gradually diminish, and the crystalline foundation disappears under Jurassic, Cretaceous, and Paleocene deposits. Several peaks in the eastern Caucasus rise above 4,000 m (Mount Tebulos Mta 4,493 m, Bazar Dyuzi, 4,466 m, Shakh Dag 4,260 m); although glaciation is minimal in that region, erosion has been particularly severe because of the presence of Jurassic schists.

The steep, narrow southern face of the range, which measures barely 20 km from the crest of the principal chain to the Alazani valley, consists of a series of individual ridges and troughs reflecting repeated longitudinal fractures and displacements toward the south. Along the western section of the mountains, in Abkhazia, an important karstic network has developed among the rectangular folds of the Upper Jurassic and Cretaceous limestones. In the extreme west the range plunges directly into the Black Sea. Farther east the southern slope of the Surami sill is prolonged by the ancient Dzirulo massif, which links it to the mountain system of the Lesser Caucasus, separating the Colchian lowlands from the Kura basin.

Both these lowland areas are deep depressions partly filled by enormous deposits of Tertiary sediment (several kilometers thick) and Pliocene and Quaternary alluvia (up to 700 m thick in the Colchian lowlands; Gvozdetskiĭ and Mil’kov, p. 394). Equally large deposits occur in the shallower Kuban and Terek basins flanking the Stavropol sill in Northern Caucasia, where, in the region of Pyatigorsk, the foundation emerges in a series of laccoliths (e.g., Mount Beshtau).

These broad structural assemblages were established in the Miocene and Pliocene (Gerasimov, pp. 234-39), with the formation of the monumental Caucasian anticlinal folds and the basins of the Black and Caspian seas and the concomitant sinking of the Scythian plate and the Transcaucasian basins. These movements have continued in the Quaternary, accompanied by powerful volcanic activity; according to Soviet authors, the present formations, especially the transversal gorges, are mainly the results of tectonic shifts in the Holocene. Recent measurements (Lilienberg) have permitted estimates of the lift during the 20th century; 0-2 mm a year in the northwestern Caucasus, 10-13mm a year in the central and eastern Caucasus, 5-8 mm a year in the extreme southeast. Conversely, the Terek basin is sinking 2-3.5 mm a year. These shifts are accompanied by major seismic activity. Several earthquakes registering higher than 8 on the Richter scale have struck Dagestan in recent decades (1948, 1966, 1970, 1975). Shemakha in Azerbaijan has been destroyed several times. The upper Terek valley and the Kuban plains have also experienced earthquakes of great magnitude in the course of the 20th century.

Climate. The Caucasus is situated on the boundary between the temperate and subtropical climatic zones, and the orientation and height of the range reinforce the contrasts between the two. At sea level the average annual temperatures are approximately 10° C in Northern Caucasia and 16° C in Transcaucasia. The differences are more pronounced in winter, when Northern Caucasia is subject to thermal anticyclones from Russia, bringing average January temperatures of -5° C on the Kuban plains and an absolute minimum of -35° C, whereas in the more sheltered Transcaucasia the January average is 3° C in the west and 6° C in the east, with an absolute minimum close to -20° C on the plains. In summer the temperatures are very similar in all parts of the Caucasus, though slightly higher in the east at noon, owing to more continental location (23-24° C in the west, 25-29° C in the east). Winters are not much more severe in the mountains than on the piedmont because the cold air remains stationary at lower elevations; in the Klukhor pass in the central Caucasus (elevation 2,037 m) average January temperatures range from -8° to 4° C (absolute minimum -31° C; Radvanyi, 1977, pp. 22-28). The summers are hot, averaging 16.5° C at Klukhor in August, with an absolute maximum of 32° C. In July the zero-degree isotherm reaches elevations of 3,700-4,000 m.

In addition, the Caucasus is also the region of translation between humid Atlantic and Mediterranean winds, on one hand, and dry continental air currents, on the other. On the plains the transition occurs on the Stavropol and Surami sills and in the mountains between Mounts Elbrus and Kazbek. West of this line the Kuban depression in the north receives 400-800 mm of precipitation, the mountains more than 1,500mm (up to 4,000 mm on certain peaks), the Colchian lowlands in the south 1,500-2,000mm. To the east of the line it is dry: Less than 1,000 mm of precipitation falls in the mountains, the basins in the interior lowlands of Dagestan are semiarid (250 mm at Botlikh, elev. 1,300 m), and less than 200 mm falls on the Apsheron peninsula. Precipitation comes from the west, in storm systems that are replenished over the waters of the Black Sea, which explains the contrasts between the eastern and western ends of the Caucasus range and also between the well-watered Colchian face and the dryer northern slopes. In the western Caucasus maximum rainfall occurs in winter, in the central and eastern Caucasus in summer. Furthermore, the depth and duration of the snow cover also vary between the western and eastern sections of the range. At an elevation of 1,900 m the western Caucasus receives an average of 1,200 mm of solid precipitation between November and March, compared to only 395 mm at the same elevation in the eastern Caucasus (Kotlyakov and Krenke, p. 248). These figures can vary considerably, however; for example, 10 m of snow fell on the Krestov pass in January 1987. The permanent snow line rises in parallel fashion: from 2,900-3,100 m in the western Caucasus to 3,200-3,500 m in the central Caucasus and 3,600-3,900 m in the eastern Caucasus.

There are 2,047 glaciers in the Caucasus range, covering a total of 1,424 km2. More than half (1,110) are situated in the central Caucasus; they cover an area of 1,033 km2, that is, 72.5 percent of the total glaciated surface in the entire range. There are 565 glaciers in the western Caucasus and 372 in the eastern Caucasus, with surface areas of 278 km2 and 113 km2 respectively. The total volume of ice in the 1980s was estimated at 118.6 km2 (Kotlyakov and Krenke, pp. 246-47). Between 1880 and 1960 it had shrunk about 25 percent, but it appears that now the glaciers are receding more slowly and are even becoming stabilized in certain basins (Kotlyakov and Krenke, p. 261).

The large rivers—the Kuban, Baksan, Terek, Sulak, and Samur on the northern slope and the Inguri, Rioni, Aragvi, and Iori on the southern slope—are fed by the glaciers, and the period of high water thus begins in March, when the snow melts, and lasts into July and August. The greatest volume occurs in summer, when the silt content of the streams is considerable. It is even greater in the east, where there is less vegetation cover: 200 g/m3 in the Kuban, 1,925 g/m3 in the Terek at Ordzhonikidze, 6,570 g/m3 in the Samur at Usukhchaĭ (Radvanyi, 1977, pp. 31-32). These figures attest the strength of the erosion process. In addition, there are frequent sels (mudflows or freshets laden with mud) during prolonged periods of rain and melting snow.

Vegetation and soils. The geographical position of the Caucasus provides favorable conditions for a great range of flora. More than 6,000 species have been enumerated in the region (Zimina and Saint Giron, p. 331). The distribution of flora, which is determined by the terrain and climate, permits identification of several distinct regions, each with its own sequence of zones of elevation.

In the western and central Caucasus the lower forest zone consists of deciduous trees on gray or brown forest soils; oaks (Quercus petraea and Quercus robur on the northern slopes, Quercus iberica in western Georgia and on the Pontic slopes) predominate, along with hornbeams (Carpinus betulus). The zone of transition to piedmont vegetation distinguishes the Kuban regions on the north from the Colchian slopes in the south. In the former these oak and birch forests yield to a wooded steppe, which gradually gives way to the steppe proper, or chernozem. On the other hand, the hornbeams, chestnuts, and oaks of the vestigial Colchian forest, including Castanea sativa, Carpinus caucasica, Celtis caucasica, which shelter a thick undergrowth of perennials (Rhododendron ponticum, Hedera colchica) mingled with several species of liana (Smilax excelsa), predominate up to elevations of 500-600 m, on brownish-yellow or carboniferous soils.

Above 900-1,100m in the western Caucasus there are wide expanses of beech trees (Fagus orientalis) on brown soils, the most common formation in the mountains. On the moist southern slopes they are succeeded above 1,500-1,600 m by a mixed forest of conifers (spruces and pines, Picea orientalis, Abies nordmanniana) and beeches on brown podzolic soils, often succeeded in the upper mountain zone by a forest of dark conifers up to 2,000-2,200 m. In the more arid valleys on the northern slopes beeches and spruces do not appear; instead above the oak trees there is a zone of pine trees, including Pinus silvestris, Pinus sosnowskvi, and Pinus hamata (Grebenshchikov and Ozenda, p. 345). Conversely, on the southern face of the central Caucasus, especially on the north side of the Alazani basin, beeches cover the entire slope up to the limit of the forest zone (Radvanyi, 1977, p. 47), though the upper part of this zone, between 1,800 and 2,500 m, generally consists of a mixture of small deciduous trees (birches, maples, and even beeches).

The lower reaches of the alpine zone (2,000-2,500 m) in the western Caucasus are characterized by tall grasses (Altherbosa), notably Campanula lactiflora and Campanula latifolia, which stand taller than a man, mingled with flowering shrubs (Rhododendron caucasicum; Livret, 1974, pl. 13). These high meadows grow on brownish-gray mountain chernozem (Livret, 1974, p. 40) or spongy peat soils (Gvozdetskiĭ and Mil’kov, p. 388). From 2,500 m up to the snow line (3,200 m in the western Caucasus, 3,600 in the central Caucasus) the ground is covered with alpine grasses and wild grains.

In the eastern Caucasus the vegetation is different because of the greater aridity, which is hospitable to mountain xerophytes. In Dagestan the semiarid piedmont steppes, on chestnut or light-chestnut soils, rise to elevations of 500-700 m. Vegetation consists especially of artemisias (Artemisia lercheana, Artemisia taurica). The forests, which have been largely destroyed by lumbering, extend up the outer slopes, where a few oak trees (Quercus petraea) and occasional stands of beeches (Fagus orientalis) survive. On the northern inner slopes of the range there are pines (Pinus sosnowskyi) and birches (Betula raddeana; Radvanyi, 1977, p. 286; Livret, 1982). In the zone between 500-700 m and 2,000-2,500 m the most characteristic formations are the shibliak and mountain steppes. The shibliak is a loose formation of Mediterranean semixerophilous caducifoliate shrubs (on limestone surfaces Rhamnus pallasii, Ephedra procera, and the like, otherwise Paliuris spina-Christi, Lonicera iberica, Berberis vulgaris, and so on). They grow on chestnut soils, usually the products of forest decay. The plateaus are covered by dry mountain steppes on mountain chernozem, which occurs in several variants, with xerophilous graminaceae (Festuca sulcata) and andropogons (Gvozdetskiĭ and Mil’kov, p. 390). The alpine zone, from 2,500 to 3,600 m and higher, is equally impoverished in comparison with the western and central Caucasus; it consists entirely of xerophytic meadows (Festuca varia).

On the interior southern slopes the characteristics are comparable to those of the northern slopes, but the forests are more abundant and the shibliak and steppes do not constitute a separate zone.

In order to protect the vegetation and fauna, notably bears and endemic animal species (Capra Severtzovi, Capra cylindrocornus, Prometheomys Schaposhnikovi, Lyrusus mlokosiewiezi, Tatraogallus Caucasicus), about twenty nature preserves have been created in the Caucasus. The oldest, at Lagodekhi, was established in 1912, the two largest (the Caucasus preserve, 266,000 ha, and the Teberda-Arkhyz preserve, 83,400 ha) in 1924 and 1936. In addition, lumbering has been restricted.

Owing to its natural features, the Caucasus exhibits a degree of biogeographical continuity with the northwestern regions of Persia, but its mountainous terrain has served as an important obstacle to population movements between the two areas.

II. Population

The population within the boundaries of the Caucasus range has been estimated at 1.25 million in an area of 103,000 km2 (Thorez, 1983, pp. 661-62), that is, an average density of more than twelve per km2. In fact, a large part of the western Caucasus is almost uninhabited, as are several valleys in the central Caucasus, whereas in the eastern Caucasus the population density is often extremely high: In Dagestan in 1970 it rose along with the altitude up to 1,500 m (below 500 m: 26.8, 500-1,000m: 28.3, 1,000-1,500 m: 42.1, 1,500-2,000 m: 36.0, above 2,000 m: 3.7) and was greater in the mountains than on the plains (Reparaz and Thorez, pp. 103-04). These differences partly reflected natural conditions like the broad expanses of the Dagestan plateaus but even more the history of the 19th and 20th centuries.

The population has experienced and is still experiencing the effects of the Russian conquest of the northern piedmont. For example, after their defeat in 1864 the Circassians were driven from the mountains; this displaced population has been estimated at about half a million (Pokshishevskiĭ, pp. 514-28). The western Caucasus remains almost entirely uninhabited because no group has come to replace the Circassians. In the central and eastern Caucasus colonization of the piedmont by the Cossacks drove the Caucasians into the mountains. Then, when the Cossacks went to war in 1914, their departure was followed by massive migrations of mountain dwellers into the abandoned stanitsas(Cossack villages; Khristianovich, pp. 61-67).

After the establishment of Soviet power there was an administrative reorganization, based primarily on national and linguistic criteria (Radvanyi, 1985, p. 26). The Caucasus today is thus partitioned among three federated republics (Russian Soviet Federated Socialist Republic, Azerbaijan Soviet Socialist Republic, Georgian Soviet Socialist Republic), five autonomous republics (Kabardino-Balkarian Autonomous Soviet Socialist Republic, North Ossetian Autonomous Soviet Socialist Republic, Checheno-Ingush Autonomous Soviet Socialist Republic, Dagestan Autonomous Soviet Socialist Republic, Abkhazian Autonomous Soviet Socialist Republic), and three autonomous oblasts(Adygei Autonomous Oblast, Karachayevo-Cherkess Autonomous Oblast, and South Ossetian Autonomous Oblast). All these entities also include territory outside the mountains. Their capitals are located on the piedmont and, except for Tbilisi in Georgia and Baku in Azerbaijan, have long been inhabited mainly by Russians, a circumstance that for a considerable time slowed the exodus of the mountain people, who were hesitant to leave their auls (mountain villages) and settle in a milieu unfamiliar to them (Thorez, 1983, pp. 673-74). Subsequently, however, new villages were founded on the plain and large-scale migrations organized. In the 1920s the populations of twenty-two Karachai villages were transplanted to the plain, 30,000 mountain dwellers from North Ossetia came to settle in fifteen new villages, and 12,000 Chechen families were also involved in these mass migrations. The situation was different in Georgia, where Georgians are the main component of the population, both in the urban centers of the piedmont and in the mountains. The latter was rapidly depopulated to the benefit of the piedmont, where living conditions are much less difficult (Dzhaoshvili, 1968, p. 295). Between 1942 and 1945 many inhabitants of the Caucasus were evacuated or deported; Balkars, Chechens, Ingush, and Karachai even lost their national rights for a time (Wixman, pp. 126-36). Although a number of them returned to their lands after 1956, the population density has never reached its prewar level.

Today the population of the mountains remains almost exclusively rural. The upper limit of permanent habitation is at an elevation of 2,400 m, in the aul of Kurush in Dagestan. Forms of settlement vary with the region. In the damp climate of the western Caucasus no trace of the old wooden villages of the Circassians survives. The fields of the very large agricultural villages on the piedmont, each with several thousand residents, are laid out along the streams in almost continuous strips. At higher elevations they yield to occasional pastoral and forest villages; the higher the elevation the more widely spaced these villages are and the smaller the number of inhabitants. There are no permanent settlements above 1,300 m in this part of the Caucasus. The houses are built of stone and set in gardens, so that they are separated from one another. The region of aulsbegins east of the Baksan and Kodori rivers. The aul is a village of several dozen to several hundred inhabitants, in which the houses abut each other and the lanes are defined by dry stone or mud-brick walls. Depending on the terrain, the house may adjoin the stable or sheepfold or be placed above it. The traditional rooftop terraces are gradually being replaced by tiled roofs, and new houses are proliferating on the outskirts. This type of village, which is particularly characteristic of Dagestan, also occurs in the central Caucasus, where the houses are larger and often roofed with flat stones. The celebrated towers of Svanetia, used as granaries and places of refuge, are attached to houses consisting of single rooms shared by humans and animals; they are now classified as historic monuments.

New constructions are more homogeneous throughout the Caucasus, despite the variety of materials used in different regions (e.g., dry stone or mud brick). They are cubical in farm, with a ground floor of tamped earth or concrete, which serves for threshing and stabling. The second story, usually reached by an outside staircase, is reserved for living quarters. It is divided into several rooms and surrounded by a balcony or porch. The roof, often covered with metal sheets, but sometimes with flat tiles, is two-paneled in the north central Caucasus and four-paneled on the southern slopes and in the entire eastern Caucasus.

The predominantly rural character of the Caucasian population partly accounts for the high natural growth rate in the eastern Caucasus, though it is declining. Despite the exodus to the piedmont, which was accelerated in the 1960s, the mountain population continued to grow until the beginning of the 1980s, at least in Dagestan and Azerbaijan. Fertility is still high in those regions, in contrast to the western and central Caucasus, where the population has aged and the birth rate declined as a result of the exodus. In those parts of the mountains the most isolated villages are seasonally depopulated, and many are eventually totally abandoned. Beside the traditional migrations associated with transhumance, new forms of temporary migration have appeared; many of those who have left the villages to work in the cities return in the summertime to help with the haying, and young men who have been hired for Siberian work crews come home after several months or even two or three years. In some instances the abandonment of villages is accelerated by natural catastrophes. The exceptionally heavy snowfalls and floods in the Georgian Caucasus during the winter of 1986-87 caused the departure of 2,800 families—about a third of the inhabitants—from Svanetia (Dzhaoshvili, 1988, p. 64).

There are also a few larger towns scattered in the mountains. Most often they are characterized by single economic activities (e.g., extractive industries at Tyrny Auz, Sadon, and Chiatura; tourism at Teberda; hot springs at Tskhaltubo). Small urban centers located in proximity to the mountains, like Karachayevsk, Kuba, Shemakha, Ambrolauri, Tsageri, and Oni, have more diversified functions, notably commercial, administrative, and service.

III. Economy

For reasons of geography (e.g. peripheral location within the U.S.S.R. and constraints of the physical environment), history (e.g., relatively late conquest by the Russians), and ethnic composition (e.g., the presence of many national minorities), the Caucasus, especially its eastern regions, remained far a long time and, despite recent efforts, still remains poorly integrated into the Soviet economy and has been only slightly affected by the changes that have transformed the latter (Durbiano et al., p. 118). Income in the mountains is lower than on the plains; in Georgia individual productivity in the mountains is two or three times lower than the average for the republic as a whole (Kobakhidzhe, p. 58). Economic and social structures have been modified on the same pattern as in the rest of the country, though sometimes only rather late; for example, collectivization of the land did not begin in Svanetia until 1940. Nevertheless, the systems of production have changed little in the mountains, and the Caucasus is still primarily characterized by an agricultural and pastoral mountain economy. More than half the working population is employed in the agricultural sector (Mekhraliev and Salmanov, p. 107).

Production is organized within a tripartite framework, consisting of kolkhozes (collective farms), sovkhozes (state farms), and the auxiliary domestic sector. Each collective farm encompasses several villages. In the central and eastern Caucasus, where transhumance is common, there are cultivated lands near the auls, high summer pastures on the axial chain of the mountain range, and winter pastures and irrigated cultivation on the piedmont (in particular, the Kizlyar and Shirvan steppes). The private sector has for a long lime been limited to parcels of land of 0.25-0.50 ha for personal use and flocks of twenty to fifty sheep. Since 1982 such private endeavor has been encouraged, however, and since 1985 new forms of relationship between the collective and private sectors have been developed, with the introduction of family contracts and the allotment of land, livestock, and means of production to the contractors.

The specific nature of agricultural activities is determined by the zone of elevation, and there are also differences between the western Caucasus, where cattle raising predominates, and the rest of the range, where sheep and goats are the main livestock. Cattle breeding plays an essential economic role, accounting for 40-90% of the income of the mountain people. Cattle raising in the more humid west requires seasonal shifts between villages and summer farms. To improve the milk yield of the small native breeds, which produce only 1,200-2,000 liters a year per cow, crossbreeding has been introduced, and artificial insemination is becoming common. On the other hand, milking barns have been constructed near villages to limit the necessity for moving lactating cows. In the central and eastern Caucasus flocks of several thousand head of sheep and goats are herded in a pattern of inverse transhumance over hundreds of kilometers, sometimes through several republics. The animals are sheared twice a year, when they return to the villages before and after the alpine pasturing. The simple rustic (tushinskiĭ “grazing”) Caucasian species yield modest amounts of wool and meat, but they are very sturdy and inexpensive to raise. As for sheep’s milk, commercial production has only begun.

In the high mountains a much smaller proportion of the land is cultivated; thus, in the mountainous region of Dagestan, crops occupy only 5.4 percent of land for agriculture, hay meadows 15.3 percent, and pastures for flocks 77.9 percent (Durbiano et al., p. 115). In the high valleys crops, mainly a few potatoes, are grown only on the private plots. At medium elevations they are more important, and the total area devoted to them is increasing as specialized crops are introduced or expanded, at least in the eastern Caucasus (Thorez, 1987, pp. 356-60). In addition to cereals (rye and corn), which are grown on the plateaus or, in Dagestan, on slopes divided into strips and terraces, such forage crops as beets have been developed; in the valleys of the eastern Caucasus legumes, fruit trees (e.g., apricots and pears), and grapes are grown on irrigated plots. Private farmers are beginning to install small fences, and slowly mountain agriculture is being transformed.

The industrial sector is dependent on local resources and agricultural products, a sign of underindustrialization. There is a rich handicraft tradition in the eastern Caucasus (See carpets xv. caucasian carpets). The goldsmiths and silversmiths of Kubachi and the weavers of Khuchni and Akhty have been celebrated for centuries, and their work is well known outside the Caucasus. In the Soviet period masters and journeymen have formed craft cooperatives, and this sector, which has been able to maintain a high level of production owing to the Soviet market, has remained vital to the present day. Few industries have been established in the mountains; the primary exceptions are mining (for wolfram and molybdenum at Tyrny Auz, manganese at Chiatura, and polymetallic minerals at Ardon) and quarrying. In the populated eastern region, where the work force is underemployed, small factories (e.g., for preserves and clothing) are beginning to be established.

Industrialization is hampered, however, by inadequate infrastructure, though all the permanently inhabited villages have now been electrified. At first small hydroelectric plants or groups of generators were used, but gradually the distribution grid has been extended. The piedmonts are supplied by large dams and powerful hydroelectric plants, for example, the plant at Chirkeĭ (800 mw) on the Sulak river, which powers several large factories in the valley (Durbiano and Nicod, p. 128), and those at Zhinvali on the Aragvi river and at Dzhvari (1,640 mw) on the Inguri river (Gruzinskaya, p. 122). In the high mountains, on the other hand, where power plants must occupy arable land, the necessary equipment was installed only rather late, for technical reasons arising particularly from the frequency of earthquakes. There are no good roads in the Caucasus. The main axial roads bypass it, and it can be crossed only by the Georgian military road through the Krestov pass or by the Mamison pass. The transverse valleys in the north (e.g., those of the Kuban and Baksan rivers) are accessible, but many villages can be reached only by stony roads. Construction of paved roads was speeded up after 1975, and a Transcaucasian railroad is already under construction between Tbilisi and Ordzhonikidze via the Aragvi and Terek valleys.

The difficulties of travel have also slowed the development of tourism, for which the Caucasus is otherwise well suited. Certain regions (like Svanetia and the interior of Dagestan) are blessed with architectural riches and many picturesque villages, virtual open-air museums (Dzhaoshvili, p. 62). Although springs are abundant, they are still only partially exploited as thermal spas. The largest resorts (e.g., Kislovodsk) are outside the mountains or on their periphery (Radvanyi and Thorez, pp. 187-91). Excursions into the mountains are organized from these and other large resorts on the Black Sea coast (Sochi, Gagra), but available lodgings are insufficient to accommodate many such groups. Since the 1970s winter-sports resorts have been established at Teberda-Dombay, Tseĭ, and Gudauri. Because of growing urbanization on the piedmonts an increasing number of people have second homes in the mountains, often original family homes that have been preserved after migration to the lowlands.

In the depopulated areas of the Caucasus the primary problem today is how to support the remaining population and increase tourist activities. In the eastern Caucasus ways must he found to diversify the economy and introduce new activities that will mobilize an underemployed population.

Bibliography

C. Durbiano and J. Nicod, “Aménagements hydrauliques dans le Caucase oriental et en Crimée,” Méditerranée 2-3, 1987, pp. 125-32. C. Durbiano, J. Radvanyi, and O. Kibalchich, “Les transformations contemporaines de l’économie des montagnes de Crimée et du Caucase oriental, comparison avec les Alpes du sud,” Méditerranée 2-3, 1987, pp. 111-23. V. S. Dzhaoshvili, Naselenie Gruzii, Tbilisi, 1968. Idem, “Puti osvoeniya resursov gornykh territoriĭ SSSR,” Izvestiya AN SSSR, Geographic series 2, 1988, pp. 56-65. I. P. Gerasimov, “Structure géologique et relief du Caucase,” Revue de géographie alpine 69/2, 1981, pp. 225-39. O. S. Grebenshchikov and P. Ozenda, “Principaux traits de ressemblance et de différence de la couverture végétale,” Revue de géographie alpine 69/2, 1981, pp. 333-51. O. S. Grebenshchikov et al., “Les écosystèmes naturels et leur étagement dans le Caucase,” Revue de géographie alpine 62/2, 1974, pp. 169-90. A. A. Grossgheim, Rastitel’nyĭ pokrov Kavkaza, Moscow, 1948. Gruzinskaya sovetskaya entsiklopediya, Tbilisi, 1981. N. A. Gvozdetskiĭ and F. N. Mil’kov, Fizicheskaya geografriya SSSR, Moscow, 1976. Kavkaz, Moscow, 1966. V. P. Khristianovich, Gornaya Ingushiya, Rostov, 1928. E. D. Kobakhidzhe, Sotsial’no-ekonomicheskie i ekonomicheskie problemy gornykh raĭonov Kavkaza, Tbilisi, 1985. V. M. Kotlyakov and A. N. Krenke, “Glaciation actuelle et climat du Caucase,” Revue de géographie alpine 69/2, 1981, pp. 241-64. V. I. Kozlov, Natsional’nosti SSSR, Moscow, 1965. G. M. Lappo and V. S. Dzhaoshvili, “Le peuplement dans le Caucase oriental. Formes traditionelles et actuelles,” Méditerranée 2-3, 1987, pp. 85-93. D. A. Lilienberg, “Particularités morphostructurales du Caucase oriental et du Daghestan,” in Livret guide Caucase orientale 1982, Moscow, 1982. Livret guide Caucase 1974, Tbilisi, 1974. Livret guide Caucase oriental 1982, Moscow, 1982. E. K. Mekhraliev and A. A. Salmanov, “Nekotorie problemy zanyatosti naseleniya i rekreatsionnogo khozyaĭstva gornykh raĭonov Azerbaĭdzhanskoĭ SSR,” Izvestiva AN AzSSR, Nauki o Zemle series 6, Baku, pp. 105-10. A. A. Mints et al., Geografiya khozyaĭstva respublik Zakavkaz’ya, Moscow, 1966. V. V. Pokshishevskiĭ, “Geography of the Prerevolutionary Colonization and Migration Processes in the North Caucasus,” Soviet Geography, September 1984, pp. 514-28. J. Radvanyi, L’influence de l’homme sur la végétation du Caucase, Paris, 1977. Idem, “Milieux naturels et occupation du sol dans le Caucase oriental,” Bulletin de l’Association de géographes français 456-57, 1978, pp. 281-91. Idem, Région et pouvoir en URSS, Paris, 1985. Idem and P. Thorez, “Le tourisme dans le Caucase,” Annales de géographie 468, 1976, pp. 178-205. A. de Reparaz and P. Thorez, “La population et le peuplement dans le Caucase oriental et dans les Alpes du sud, formes traditionnelles, formes contemporaines, différenciations régionales,” Méditerranée 2-3, 1987, pp. 95-110. P. Thorez, “Population et peuplement dans le Grand Caucase,” Annales de géographie 514, 1983, pp. 660-90. Idem, “L’aménagement de l’espace et l’occupation de la population dans le Caucase oriental,” Bulletin de la Société languedocienne de géographie 3-4, 1987, pp. 345-62. S. A. Vodovozov, Problemy razvitiya i razmeshcheniya proizvoditel’nykh sil Severnogo Kavkaza, Moscow, 1975. R. Wixman, Language Aspects of Ethnic Patterns and Process in the North Caucasus, Chicago, 1980. R. P. Zimina and M. C. Saint Giron, “Biogéographie comparée des Alpes et du Caucase,” Revue de géographie alpine 69/2, 1981, pp. 329-32

اُستوانه ی کورُش بزرگ

استوانه ی کورش بزرگ

«هومر آبرامیان»

C:\Users\Al\Desktop\رررر.jpg

استوانه ی کوروش بزرگ در دیرین کده ی لندن

کورش بزرگ در روز بیست و نهم اکتبر سال 539 پیشازایش با سپاهی بزرگ و پیروزگر به بابل در آمد و رویداد نگاران بابلی را فرمود تا چگونگی این پیروزی بزرگ، و پی آیندهای خُجسته آن را بنویسند و برای آیندگان به سینه ی زمین بسپارند.

این فرمان بر روی استوانه یی گلین با زبان و دبیره ی میخی اکدی ( بابلی نو) به نگارش در آمد و پس از پخته شدن در کوره های ویژه به خاک سپرده شد تا برای دودمانهای آینده بیادگار بماند، و سر انجام در ماه مارچ سال 1879 میلادی (برابر اسفند – فروردین سال 8-1257خورشیدی) بدستیاری هرمز رسام، باستان شناس آشوری تبار ایرانی در نیایشگاه « اِسَگیلا Esagila » از زیر خاک بیرون کشیده شد و هم اکنون در دیرینکده ی لندن نگهداری می شود. این گل نوشته ی گرانبها نشان دهنده بینش و منش نیاکان فَرمَند ما در بامدادان تاریخ است.

پیشینه:

دبیران و رویداد نویسان بابلی در نوشتن این فرمان شاهانه از آیین هزار ساله ی سنگ نبشته های ساختمانی پادشاهان آشوری و بابلی پیروی کردند. پادشاهان آشور و بابل در اینگونه نوشته ها نه تنها از باز سازی پرستشگاه ها، کاخ ها، برج و باروها، آبراهه ها، کانال های آبیاری و زهکشی و دیگر کارهای نیک خود یاد می کردند، ونکه در شناساندن تبار، و نشان دادن پشتیبانی خدایان از شیوه ی فرمانروایی خود بهره می گرفتند و آن گل نوشته ها را در شالوده ها و پایه های ساختمانهای بزرگ جا می دادند به امید اینکه شاهان آینده آن نوشته ها را بیابند و شیوه ی فرمانروایی و کشور داری را از آنها بیاموزند.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\250px-Nabonidus_cylinder_sippar_bm1.jpg

استوانه نبونید Nabonidus

اینگونه بُنچاک های بجا مانده از جهان باستان، با گزارش کرد و کار فرمانروایان بزرگ آن روزگار، غبار از چهره ی تاریخ کنار می زنند و ما را با سرگذشت نیاکانمان آشنا می سازند.

استوانه ی گلی بُشکه مانندی که از کوروش بزرگ بر جای مانده، همانند دیگر نوشته هایی است که از دوران فرمانروایی پادشاهان آشور و بابل از سده ی هشتم پیشازایش برجای مانده اند. اینگونه استوانه های گلین بُشکه مانند تنها برای نوشتن فرمانهای شاهان به کار می رفتند و پس از پخته شدن در کوره های ویژه، در پی ساختمان های بزرگ به خاک سپرده می شدند. استوانه ی کوروش بزرگ نیز در بستر همین آیین بدست کاهنان نیایشگاه مردوک و رویداد نگاران بابلی نوشته و به سینه ی خاک سپرده شد.

اینگونه گل نوشته های باستانی، به ویژه در آشور و بابل ، با چند واژه ی همیشگی: « آنگاه که من…» آغاز می شد، وبا گزارشی از کرد و کار پادشاه و رُخداد های نیک و بد سالهای پادشاهی او پی گرفته می شد، در این میان پادشاه هرگز از یاد نمی بُرد که خود را برخوردار از پشتیبانی های بیدریغ خدایان بداند و در گرامیداشت آنها بکوشد. استوانه ی کوروش بزرگ یکی از واپسین نمونه های اینگونه فرمانهای تاریخی است.

هرمز رسام در یاد داشت های خود استوانه ی کوروش بزرگ را [گرانمایه ترین دستاورد کاوش های باستانشناسی] دانسته است. این گرانمایه ترین دستاورد کاوندگان زمین در ویرانه های« جیمجیما» در میانرودان پیدا شد و«هنری راولینسون» با خواندن آن دریافت که این گِل نوشته گزارش چگونگی گشودن بابل بدست کورش بزرگ است. هرمز رسام تا پایان زندگی، دریغاگوی آن بخش از این استوانه بود که شکسته و از میان رفته است.

ویژگی های استوانه ی کورش بزرگ

استوانه ی کوروش بزرگ در گذر زمان به دو پاره از هم شکسته شد، پاره ی نخست همان تکه یی است که هرمز رسام آن را در پی کند و کاو خود در جیمجیما بدست آورد، این تکه در بر گیرنده ی 35 رَج از فرمان کورش است، این تکه در همان سال (1879) به دیرینکده ی لندن رفت و با شماره BM90920 در آن دیرین کده جا گرفت. پاره ی دوم تکه ی کوچکتری به ‌اندازه ی ۸٫۶ در ۵٫۶ سانتی‌ متر است که تنها ده رَج ( از 36 تا43 ) را در بر دارد و پیش تر در دیرینکده ی دانشگاه{ ییل Yale} در آمریکا نگهداری می شد. در سال 1971 « پاول – ریچارد برگر» در بر رسیهای خود دریافت که این تکه بخشی از همان استوانه ی کورُش بزرگ است، در پی این دریافت، تکه ی کوچکتر به آیین سپردگانی به دیرین کده ی لندن فرستاده شد تا به تکه بزرگتر بپیوندد.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\Hormz.jpg

هرمز رسام باستان شناس آشوری تبار ایرانی، کسی که استوانه کورُش بزرگ را از زیر خاک بیرون کشید. درازای این استوانه ۲۲٫۸۶ سانتی ‌متر و پهنای آن ۱۱ سانتی ‌متر است و نزدیک به بیست رج از 45 رج آن ساییده و یکسره از میان رفته اند.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\کوروش14.jpg

استوانه ی کوروش بزرگ از سوی راست.

زبان و دبیره

زبان و دبیره یی که فرمان کورُش بزرگ با آن نوشته شد « اکدی» ( بابلی نو ) است که در آن روزگار در آشور و بابل زبان ِ ادب و دانش و فلسفه بود.

نویسنده ی فرمان کورُش به این زبان چیرگی بسیار داشته و شیوه ی بکار بردن واژه های بنیادین آن را بخوبی می دانسته است.

جانمایه ی فرمان کورُش بزرگ که خود را {پیام آور شادی و گسترش دهنده ی هنجار زندگی} می شناساند، نشان دهنده ی خویشکاری «شهریار» در فرهنگ جهان آرای ایران است.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\600px-Cyrus_cylinder_extract.png

نمونه ی از دبیره ی میخی استوانه از رج 15 تا 21

 

تاریخچه ی برگردان فرمان کوروش بزرگ

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\Sir_Henry_Rawlinson.jpg

هنری راولینسون، کسی که برای نخستین بار فرمان کورُش بزرگ را از روی استوانه ی گلین به زبان انگلیسی برگرداند.

پس از پیدا شدن استوانه و جا گرفتن آن در دیرینکده ی بریتانیا در سال ۱۸۸۰ زایشی تئوفیلوس پینچز  نخستین نسخه ‌برداری از روی نوشتار آن را انجام داد و دریافت که این استوانه باید در بر دارنده ی فرمان تاریخی کورُش هخامنشی باشد و بخشی هم از زبان خود اوست که گزارش چگونگی در آمدن او و سپاهیان بی شمارش به بابل است. پس از او هنری راولینسون بر پایه ی این نسخه‌ برداری، در همان سال برای نخستین بار فرمان کورُش بزرگ را به زبان انگلیسی برگرداند و در ماهنامه ی انجمن پادشاهی آسیایی بچاپ رساند. (ابرهارد شرادر Eberhard Schrader‏) نیز در سال 1890 زایشی بر گردانی از نوشتار این استوانه را انجام داد. در آغاز سده ی بیستم میلادی، فرانتس هاینریش وایسباخ آوا نگاری و برگردان آن را در سال 1911 زایشی به‌ همراه دیگر نوشته‌ های شاهان هخامنشی به‌ چاپ رساند. پس از وی نیز کسان دیگری مانند لئو اوپنهایم، ویلهلم آیلرز و هانشپتر شادویگ به کار برگردان این استوانه دست زدند.

در سال 1975 ، پاول ریچارد – برگر، استاد پیشین دانشگاه مونستر نخستین کس بود که رج ۳۶ گل‌ نوشته را خواند زیرا که تا آن زمان به‌ شوند آسیب ‌دیدگی آن رج خوانده نشده بود. پژوهش‌های وی نشان داد که تکه گل ‌نوشته ‌که تا آن زمان در دانشگاه ییل، نگهداری می شد و همگان آن را بخشی از فرمان نبونید پادشاه بابل گمان می بردند، بخشی از استوانه ی کورُش است. او این بخش از نوشته ی فرمان کوروش را آوا نویسی کرد و پیشنهادهایی برای بازسازی برخی از افتادگی ‌ها به‌ زبان آلمانی نوشت.

واپسین برگردان ها از استوانه ی کورش را میکالووسکی و ایروینگ فینکل انجام داده ‌اند.

در ایران این فرمان برای نخستین ‌بار بدستیاری استاد عبدالمجید ارفعی، استاد فرهنگ و زبان ‌های خاور نزدیک باستان، به پارسی برگردانده شد و به ‌تازگی استاد شاهرخ رزمجو  برگردان نوینی از آن را بر پایه ی یافته‌های نوین انجام داده و به چاپ رسانده است .

درونمایه ی فرمان

نوشته ی این استوانه را می توان به دو بخش از هم جدا کرد.

بخش نخست آن است که از نبونید و کوروش بزرگ بگونه ی سوم کس یاد شده است ( رج های یک تا نوزده) کارشناسان نویسنده ی این بخش را یکی از رویداد نویسان (یا کاهنان بابلی) گمان می برند.

بخش دوم، هم درازتر، و هم از زبان کورش گفته می شود( از رَج بیستم تا پایان) . کارشناسان بر این باورند که این بخش از سوی کسی که به هر دو زبان چیرگی بسیار داشته فرا دست نویسنده ی بابلی گذاشته شده و آن نویسنده ، فرمان شاهانه ی کورُش بزرگ را به شیوه ی دبیران و ادیبان آن روز سامان بخشیده است.

سخن با پیشگفتاری آغاز می شود که شوربختانه رَج های نخستین آن از میان رفته اند.

درونمایه ی سخن در رج های 45 گانه بدین گونه است:

رج های ۱–۲: شکسته و از میان رفته اند، کارشناسان گمان می برند که در اینجا سخن از بابل و ستایش مردوک خدای بابل در میان بوده است.

رج های ۳–۸: گزارش کارهای ناشایست نبونید هستند.

رج های ۹–۱۱: نگاه خدایان به رفتارهای ناشایست نبونید و مهر ‌آوردن بر بابلیان.

رج های ۱۲– ۱۵: شناساند کورش و گزینش او از سوی خدایان.

رج های ۱۶–۱۷: گشایش بابل.

رج های ۱۸–۱۹: ستایش مردمان و بزرگان از کورُش و شادمانی آنان از تخت نشینی او.

رج های ۲۰–۲۲: شناساندن کورُش، فرنام ها- و نیاکانش از سوی خود او.

رج های ۲۲–۲۶: گزارش رفتار و کردوکار کورُش در بابل.

رج های ۲۶–۲۷: پشتیبانی مردوک خدای بابلیان از کورُش، کمبوجیه و سپاهیانش.

رج های ۲۸–۳۰: فرمانبرداری مردمان و سرزمین ‌های دیگر از کورُش.

رج های ۳۰–۳۶: بازگرداندن مردمان و خدایان شان به سرزمین‌های خود.

رج های ۳۷–۳۸: افزایش پیشکشی برای خدایان.

رج های ۳۸–۴۳: گزارش کارهای ساختمانی و آباد سازی کورُش در بابل.

رج های ۴۳–44: (شکستگی).

رج 45 شکسته، شاید آرزوی دیر زیوی و پیروزی برای کورُش و خاندانش.

دیرینکده ی بریتانیا این استوانه را « نخستین بیانیه حقوق بشر» نام داده است.

در سال 1971 زایشی، سازمان ملل متحد، یک نسخه ی ساختگی از آن را در جایگاه همیشگی این سازمان در شهر نیویورک جا داد و آن را به شش زبان دیگر برگرداند.

برگردان فرمان کورُش بزرگ بزبان پارسی

این فرمان نزدیک به 30 سال پیش به دستیاری دکتر «عبدالمجید ارفعی» و با یارمندی های بسیار کار ساز «دکتر پرویز ناتل خانلری» به زبان پارسی برگردانده شد. شایان یاد آوری که برگردانهای دیگری که در بازار امروز پراکنده اند هیچیک دارای ارزش دانشیک نیستند.

پیشگفتاری از دکتر پرویز ناتل خانلری

« نوشته‌یی که به زبان بابلی نو، روی استوانه ی گلی در سال های آخر قرن نوزدهم کشف شده و متضمن فرمان کورُش بزرگ هخامنشی هنگام تسخیر شهر بابل است، کهن ترین سند کتبی از دادگستری و مراعات حقوق بشر در تاریخ ایران و مایه‌ ی سرافرازی ایرانیان است.

این سند تا کنون مورد تحقیق دانشمندان کشورهای بیگانه قرار گرفته و به چندین زبان ترجمه شده و بحث های علمی درباره ی آن انجام گرفته است. اما نقل آن به فارسی همیشه از روی ترجمه های دیگران صورت پذیرفته است، لازم بود که پژوهنده یی ایرانی اصل این سند مهم را مورد مطالعه قرار دهد و به فارسی نقل کند، و فرهنگستان ادب و هنر ایران که به لزوم و اهمیت این کار توجه داشت توفیق یافت که این کار را بر عهده ی همکار دانشمند آقای عبدالمجید ارفعی قرار دهید و اینک نتیجه ی تحقیق ایشان منتشر می شود.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\2029552.jpg

دکتر عبدالمجید ارفع

پیشگفتار استاد عبدالمجید ارفع

« لوحه ی استوانه یی کورُش بزرگ در سال 1879 میلادی توسط « هرمز رسام » در شهر بابل یافته شد. نخستین آوانویسی لوحه توسط ( سر هنری راولینسون (Sir H.C. Rawlinson در « مجله ی انجمن سلطنتی آسیایی» (Journal of the Royal Asiatic Society) سری جدید شماره ی 12 (سال 1885) به چاپ رسید.

نخستین نسخه برداری توسط « تئوفیلوس گ. پینچس » (Theophilus G. Pinches) در کتاب «سنگ نبشته های آسیای غربی» (Cuneiform Inscription of Western Asia) معروف به «پنج راولینسون» در مجلد پنجم شماره 35 در سال 1882 میلادی به چاپ رسید.

در این اواخر تحقیقات جدید نشان داد که قسمتی از یک لوحه ی استوانه یی که آن را نبونئید پادشاه بابل می دانستند و در موزه ی دانشگاه (ییل (Yale در آمریکا نگهداری می شد و در کتاب سنگ نبشته های بابلی در مجموعه ی: «ج.ب. نیس» (Babylonian Inscription in the Collection of J.B. Nies) مجلد دوم شماره 32 به چاپ رسیده است، جزئی از لوحه ی کورش بزرگ از سطر 36 تا 43 می باشد. از این رو قطعه مزبور به انگلستان برده شد و به لوحه ی اصلی ملحق گردید. متن این قطعه همراه با متن لوحه ی اصلی یکجا در سال 1975، به همراه تصحیحات و یاد داشت های بسیار سودمند آقای پروفسور «پاول ریچارد برگر» (Paul Richard Berger استاد دانشگاه «مونستر» (Munster)آلمان در مجله ی آشورشناسی (Zeitehrift für Assyriologie) مجلد 64 (جولای 1975) به چاپ رسید.

به سبب آنکه در نسخه برداری چاپ شده در سال 1882 اشتباهاتی موجود بود از برای برطرف کردن آن اشتباهات و نیز افزودن قطعه ی تازه یافته شده، نسخه برداری جدیدی توسط این جانب انجام گرفت. با این امید که خالی از نقص باشد.

بر خود فرض می داند که از مهربانی های استاد ارجمند جناب آقای « پرویز ناتل خانلری» که از هیچ یاری و یاوری در انجام این کار دریغ نفرمودند، سپاسگزاری کنم.

همچنین از آقای پروفسور برگر سپاسگزارم که نه تنها شفاها راهنمایی بسیار به اینجانب فرمودند بلکه تصحیح نقل به تلفظ لوحه را نیز بر عهده گرفتند. هرچند ایشان به تمامی در انجام این قول کوشیدند اما دریغا که آن یادداشت های تصحیح شده به همراه یاد داشت ها و مقالات مورد نیاز دیگر که ایشان برای اینجانب فرستاده بودند، هیچگاه به دست اینجانب نرسید.

چون تمامی کارهای کتاب انجام گرفته و آماده ی انتشار شد، از اقبال نیک آقای پرفسور برگر به ایران آمد و فرصتی دست داد تا تمامی لوحه را از آغاز تا انجام با یکدیگر بررسی کنیم.

در این بررسی بخش « نقل به تلفظ » که توسط اینجانب انجام گرفته بود، تصحیح شد. همچنین اشتباهاتی که به سبب پاره یی اشتباهات موجود در نسخه برداری رخ داده بود تصحیح گردید. به علاوه ما موفق شدیم قسمت هایی از سطر 36 را بازسازی کرده و بر دانستنی های خود بر این لوحه بیافزاییم.

نکات دستوری این لوحه که توسط آقای پرفسور برگر تهیه شده و هنوز به چاپ نرسیده است، پس از آنکه به فارسی ترجمه شد در چاپ دوم، ضمیمه ی این کتاب خواهد شد.

همچنین بر خود لازم می دانم از هیات امنای موزه ی بریتانیا به ویژه آقای پروفسور «ادموند سولبرژه» (Endmond Sollberger) نگهدارنده ی الواح بابلی آن موزه که در کمال لطف عکس های لوحه و بدل لوحه را در اختیار این جانب گذارده و اجازه ی چاپ آن ها را داده اند سپاسگزاری کنم.

از دوستان و همکاران گرامیم خانم دکتر «مهین صدیقیان» که متن فارسی را تصحیح کرده اند و آقای «بهنام خلیلی» که موارد مشکل مقالات آلمانی را ترجمه کرده، خانم «مهری رحمانی» که نسخه برداری لوحه را آماده چاپ کرده، و آقای «علیرضا رضایی» که در تهیه ی نقشه ی شهر بابل مرا یاری کردند بسیار سپاسگزارم.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\images (1).jpg

فرتور دیگری از استادعبدالمجید ارفع

متن کامل فرمان کورُش بزرگ

1……………………………………………………………………………………….. [ بنا کرد ] (؟).

2…………………………………………………………………………………………. گوشه ی جهان.

3…………………………………..ناشایستی شگرف بر سروری [1]↓ کشورش چیره شده بود{2}↓

4………………………………………….(فرمود تا به زور) باج گندم و دهش رمه بر آنان بنهند {3}↓

5. (پرستشگاهی) همانند اَسنگیل Esagila [ بنا کر] د … از برای او ur و دیگر جای های مقدس

6. با آیین هایی نه در خور ایشان، آیین پیش کشی قربانی ای نهاد که (پیش از آن) نبود. هر روز به گونه ای گستاخانه و خوار کننده سخن می گفت، و نیز با بد کرداری از بهر خوار کردن (خدایان){4}↓

7. بردن نذورات را (به پرستشگاه ها) برانداخت. او (همچنین) در آیین ها (به گونه هایی ناروا) دست برد. اندوه و ناشادمانی را به (= در) شهرهای مقدس بپیوست. او پرستش مردوک Marduk پادشاه خدایان را از دل خویش بشست.

8. کسی که همواره به شهر وی = شهر مردوک = بابل Bābilion) تباهکاری روا می داشت (و) هر روز به آزردن (آن) سرزمین دست (می یازید)، مردمانش را با یوغی بی آرام به نابودی می کشانید، همه ی آن ها را.

9. از شکوه های ایشان انلیل Enlil خدایان (= سرور خدایان = مردوک) سخت به خشم آمد. [ جای های مقدس رها شدند و یادنمای (آن) پرستشگاه ها (= آثار) به فراموشی سپرده شد ]. دیگر خدایان باشنده در میان ایشان (نیز) پرستشگاه های خویش را ترک کردند.

10. در (برابر) خشم وی (= مردوک) او (نبونئید Nabunaid ) آنان (= پیکره های خدایان) را به بابل فرا برد. لیک مردوک، [ آن بلند پایه که آهنگ جنگ کرده بود ]، از بهر همه ی باشندگان روی زمین که جای های زندگیشان ویرانه گشته بود،

11. و (از بهر) مردم سرزمین های سومر Šumer و اکد Akkad که (بسان) [ کالبد ] مردگان (بیجان) گشته بودند، او (= مردوک) از روی اراده و خواست خویش روی به سوی آنان باز گردانید و بر آنان رحمت آورد و آنان را ببخشود.

12. (مردوک) در میان همه ی سرزمین ها، به جستجو و کاوش پرداخت، به جستن شاهی دادگر، [5]↓ آنگونه که خواسته ی وی (= مردوک) باشد، ‌شاهی که (برای در پذیرفتن او) دستان او به دست خویش گرفت.{6}↓

13. او (= مردوک) کورش، پادشاه شهر انشان Anšan را به نام بخواند (برای آشکار کردن دعوت وی) و او را به نام بخواند (از بهر) پادشاهی بر همۀ جهان.

13. او (= مردوک) سرزمین گوتیان Qutî و تمامی سپاهیان مندَ Manda (= مادها)، [7]↓ را به فرمانبرداری از او (= کورش) واداشت.[8]↓ او (مردوک) – (واداشت تا) – مردم، سیاه سران،[9]↓ به دست کورش شکست داده شوند.

14. (در حالی که) او (= کورش) با راستی و داد پیوسته آنان را شبانی می کرد،‌ خدای بزرگ، نگاهبان مردم خویش، با شادی به کردارهای نیک و دل (پر از) داد او ( = کورش) نگریست.

15. (پس) او را فرمود که به سوی شهر وی، بابل، پیش رود. (مردوک) او (= کورش) را برانگیخت تا راه بابل را در سپرد (و خود) همانند دوست و همراهی در کنار وی همواره گام برداشت.

16. (در حالی که) سپاهیان بی شمار او [10]↓ که همانند (قطره های) آب یک رود به شمارش درنمی آمدند،[11]↓ پوشیده در ساز و برگ جنگ،[12]↓ در کنار وی گام برمی داشتند.

17. او (= مردوک) بی هیچ کارزاری وی (= کورش) را به شهر خویش، بابل، فرا برد. (مردوک) بابل را از هر بدبختی برهانید (و) نبونئید را – پادشاهی که وی (= مردوک) را پرستش نمی کرد – به دست او (= کورش) سپرد.{13}↓

18. همۀ مردم بابل،‌ همگی (مردم) سومر و اکد، (همه ی) شاهزادگان و فرمانروایان [14]↓ به وی (= کورش) نماز بردند و بر دو پای او بوسه دادند (و) از پادشاهی اش شادمان گردیده، چهره ها درخشان کردند.

19. سروری که به یاری وی خدایان ِ(؟) در خطر مرگ (قرار گرفته) زندگی دوباره یافتند و از گزند و آسیب رها شدند، (و) همه ی خدایان (؟) به شادی او را همی ستودند و نامش را گرامی داشتند.

20. من، کورش، پادشاه جهان، شاه بزرگ، شاه نیرومند، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه چهار گوشه جهان،

21. پسر کمبوجه، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نوه ی [15]↓ کورش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان، نبیره ی چیش پیش، شاه بزرگ، شاه (شهر) انشان،

22. از تخمه ی پادشاهی ای جاودانه، آن که پادشاهیش را خداوند [16]↓ (= مردوک) و نبو Nabû دوست می دارند و از بهر شادی دل خویش پادشاهی او را خواهانند.

آنگاه که من (= کورش)‌ آشتی خواهان به بابل اندر شدم،{17}↓

23. با شادی و شادمانی در کاخ شهریاری خویش، اورنگ سروری خویش بنهادم، مردوک، سرور بزرگ، مهر دل گشاده ام را که د[وستدار ] بابل است به خواست خود به [ خویشتن گروانید ] (پس) هر روز پیوسته در پرستش او کوشیدم.{18}↓

24. (و آنگاه که) سربازان بسیار [19]↓ من دوستانه اندر بابل گام برمی داشتند، من نگذاشتم کسی (در جایی) در تمامی سرزمین های سومر و اکد ترساننده باشد.

25. من (شهر) بابل و همه ی (دیگر) شهرهای مقدس را در فراوانی نعمت پاس داشتم. درماندگان باشنده در بابل را که (نبونئید) ایشان را به رغم خواست خدایان یوغی [20]↓ داده بود (؟) نه در خور ایشان،

26. درماندگی هاشان را چاره کردم و ایشان را از بیگاری برهانیدم.{21}↓ مردوک، خدای بزرگ

از کردارهای من شاد شد و

27. (آنگاه) مرا، کورش، پادشاهی که پرستنده ی وی است و کمبوجیه، فرزند ِ زاده شده ی من و همگی سپاهیانم را

28. با بزرگواری، افزونی داد و ما به شادمانی، در آشتی تمام، کردارهایمان به چشم او زیبا جلوه کرد و والاترین پایه ی [22]↓ [ خدائیش ] را ستودیم. به فرمان او (= مردوک) همه ی شاهان بر اورنگ شاهی برنشسته

29. و همگی (شاهان) جهان [23]↓ از زبرین دریا (= دریای مدیترانه) تا زیرین دریا (= دریای پارس)، (همه ی) باشندگان سرزمین های دور دست، همه ی شاهان آموری شاهان Amurrû آموری،[24]↓ باشندگان در چادرها همه ی آن ها

30. باج و ساو بسیارشان [25]↓ را از بهر من؛ (= کورش) به بابل اندر آوردند و بر دو پای من بوسه دادند. از … تا (شهر) آشور Aššur و شوش MŬŠ. ERIN = Šusan

31. آگاده Agade، سرزمین اشنونا Ešnunna، (شهر) زمین مه – تورنو Mê – Turnu، دیر Dēr تا (پایان) نواحی سرزمین گوتیان و نیز (همه ی) شهرهای مقدس آن سوی دجله که از دیرباز ویرانه گشته بود،[26]↓ (از نو باز ساختم).

32. (و نیز پیکرۀ) خدایانی را که در میانۀ آن شهرها (= جای ها) به جای های نخستین بازگردانیدم و (همۀ آن پیکره ها را) تا به جاودان در جای (نخستین شان) بنشاندم (و) همگی آن مردم را (که پراکنده بودند)، فراهم آوردم و آنان را به جایگاه های خویش بازگردانیم.

33. (و نیز پیکره ی) خدایان سومر و اکد را که نبونئید (بی بیم) از خشم سرور خدایان (= مردوک) با بابل اندر آورده بود، به فرمان مردوک، خدای بزرگ به شادی و خوشی

34. در نیایشگاه هایشان بنشاندم – جای هایی که دل آن ها شاد گردد -باشد که خدایانی که من به جای های مقدس (نخستین شان) باز گردانیدم،

35. هر روز در برابر خداوند (= مردوک) و نبو زندگی دیریازی از بهر من بخواهند [27]↓ و هماره در پایمردی من سخن ها گویند، با واژه هایی نیک خواهانه باشد که به مردوک، خدای من، گویند که «به کورش، پادشاهی که (با بیم) تو را پرستنده است و کمبوجیه پسرش،

36. بی گمان باش، بهل تا آن زمان باز سازنده باشند … با روزهایی بی هیچ گسستگی.» همگی مردم بابل پادشاهی را گرامی داشتند و من همه ی (مردم) سرزمین ها را در زیستگاهی آرام بنشانیدم.

37. [ ……………………. یک ؟ غا]ز، دو اردک و ده قمری (فربه) بیش از (رسم ِمعمول ِدادن ِ) غازها، اردک ها و قمریان (معین کردم)

38. [……………بل]ند و بر آن ها بیفزودم. در استوار گردانیدن ب[نای ] باروی «ایمگور – انلیل Imgur – Enlil» باروی بزرگ شهر بابل کوشیدم [28]↓ و. […………….]

39. دیوار کناره ای (ساخته از) آجر  را بر کنار خندق شهر که (یکی از) شاهان پیشین [ ساخته و (بنایش را) به انجام نرسانیده ] بود،

40. [ بدانسان که ] بر پیرامون [ شهر (به تمامی) برنیامده بود ]،[29]↓ آنچه را که هیچ از یک شاهان پیشین (با وجود) افراد به بیگاری گرفته شده ی [ کشورش ] در بابل نساخته بودند،

41. [ ….. از قیر ] و آجر از نو بار دیگر بساختم و [ بنایشا]ن [30]↓ [ را به انجام رسانیدم. ]

42. [ دروازه های بزرگ وسیع مر آن ها را بنهادم ……. و درهایی از چوب سدر ] با پوششی از مفرغ، با آستانه ها و پاشنه [هایی از مس ریخته شده …… هر آن جایی که دروازه ها]یشان (یافت می شد)،

43. [ استوار گردانیدم ………………………………………………………………………. نو]شته ای لوحه ای (در بردارنده ی) نام آشور بانی پال Aššur – bāni – apli شاهی پیش [31]↓ از من [ در میان آن (= بنا) بدید]م.

44……………………………………………………………………………………………………….

45…………………………………………………………………………………… تا به روز جاودان.

C:\Users\Karmina\Desktop\jjj\800px-London_307.JPG

جایگاه استوانه ی کوروش بزرگ در دیرینکده ی لندن

پانوشت ها:

[1] استفاده از واژه ی enūto «سروری» (صفت از واژه ی EN سومری به معنی خداوند، صاحب) احتمالا نمایانگر آن است که هنوز اعتقاد ابتدایی راجع به نزدیکی بسیار بین قدرت حیاتی فرمانروا و ترقی و پیشرفت کشور در میان نویسندگان بابلی رواج داشته. نقل از مرحوم پروفسور «ا. لئو اوپنهایم»(A. Leo Oppenheim) رجوع كنید به :

Anceint Near Eastern Texts Related to Old Testament, ed. James B. Pritchard, 3rd ed. With Supplement (Priceton: Princeton University Press, 1696), P. 315, n. Ι.

[2] معنی لغوی : قرار گرفته بود.

[3] پیش از دوباره خوانی لوحه توسط آقای پروفسور «Paul Richard Berger» به جای واژه ی (؟) buli واژه tamšili بازسازی شده بوده است و از این رو این سطر به گونه ی زیر ترجمه شده بود :[ «… نبوئید راستین پیکره های خدایان را از اورنگ هاشان برداشته و ] (دیگران را) بر آن واداشت تا پیکره های (دروغین) بر آن ها (=  اورنگ ها) جای دهند.»نسخه برداری اینجانب وجود bu را تایید نمی کند و آنچه باقی مانده به ši شباهت بیشتری دارد.

[4] در بازسازی پایان سطر 6 اختلاف نظرهایی وجود دارد. در بازسازی پایان سطر 6 اینجانب نظر شادروان اوپنهایم و فرهنگ آشوری شیکاگو را نقل کرده است. در فرهنگ آشوری شیکاگو (Assyrian Dictionary Chicago) جلد سوم D ص 11 شماره ی 3 در ذیل واژه ی «dabābu» این عبارت به صورت زیر بازسازی شده است. Umišamma iddinibub šipr{I m}agritim««هر روز از رفتارهای خوار کننده سخن می گفت» و این بازسازی در ترجمه ی شادروان پروفسور اوپنهایم نیز آشکار است.

آقای پروفسور برگر این شکستگی را «u ana magriti» بازسازی کرده که با بررسی های دوباره توسط اینجانب و خود آقای برگر، به جهت نبودن فضای کافی برای واژه ی «ana» این بازسازی کنار نهاده شد.

[5] معنی لغوی : درست، با تقوی

[6] شادروان اوپنهایم از آن جهت که شاه می بایست در هنگام انجام آیین های سال نو دست خداوند مردوک را بگیرد این قسمت را چنین ترجمه کرده : « شاهی که درآیین سال نو akîtu) ) یاری اش کند»

[7] واژه یی که به «ماد» باز گردانیده شده به دو صورت «Ummānmanda» ماد و  «Umman Manda» سپاهیان ماد خوانده و ترجمه شده است.

[8] معنی لغوی : آن ها را واداشت تا (در برابر) دو پایش نماز برند.

[9] واژه ی «şalmat qaqqadi» به معنی سیاه سران استعاره ای شاعرانه است برای مردم به طور کلی به سبب آفریده شدن از جانب خدایان و شبانی – نگهبانی – شدن از جانب شاه.

[10] معنی لغوی : به گونه ی وسیعی گسترده.

[11] معنی لغوی : شمارش آن ها غیر قابل شناخت و فهم است.

[12] معنی لغوی : سلاح هایشان بسته شده.

[13] معنی لغوی : دستانش (= دستان کوروش) را از او (= نبونئید) پر کرد.

[14] واژه ی «šakkannakkî» که در این جا به «فرمانروایان» بازگردانیده شده، حکمرانان محلی به ویژه امرای دست نشانده ای بوده اند که در سرزمین های فتح شده از سوی پادشاه پیروز به حکمرانی منصوب می شده اند.

[15] معنی لغوی : پسر ِپسر.

[16] واژه ی «EN = bēl» به معنی مطلق «خداوند» در این زمان تنها برای خداوند مردوک بکار برده می شده است.

[17] در سال هفدهم نبونئید سپاهان کوروش در ماه تشریتو Tašrîtu (شهریور- مهر سال 539 پیش از میلاد) برای نخستین بار سپاهان بابل را به فرماندهی پسر نبونئید در محلی به نام اپیس Opis شكست می دهند. در این هنگام مردم بابل بر (نبونئید) سر به شورش برمی دارند، اما این شورش را نبونئید با کشتاری سهمگین سرکوب می کند. روز چهاردهم تشریتو (10 مهر ماه) شهر سیپر sippar در شصت كیلومتری شمال بابل به دست سپاهیان كورش گشوده می شود. روز 16 تشریتو (= 12 مهرماه) گبریاس فرمانده سپاهان گوتی (= آشور) از راه بستر رود فرات وارد بابل می شود و شهر را بی خونریزی تصرف می کند. روز سوم ماه Arahsamnu ارخسمنو (= 18 آبان) کورش به بابل می آید.
رجوع کنید به : سیدنی اسمیت

Sidney Smith, Babylonian Historical Texts Relating to the Capture and Downfall of Babylonian. London: Methuen and Co. Ltd. 1924.

[18] معنی لغوی : جستجو کردم.

[19] رجوع کنید به زیر نویس 10.

[20] منظور از «یوغ» بیگاری است.

[21] جمله ی  «anhussn upasih usaptir sarbasunu» به گونه های مختلفی ترجمه شده از آن جمله :

a. Weissbach: Verfall besserte ich aus, liess aufgraben ihren Einsturz.

b. Schrader: ihr Schaden besserte ich aus: ihre sarbu liess ich ofnen.

c. oppenheim: I brought relief  to their dilpidated hausing, putting (thus) an end to their (main) complaints.

A. Leo Oppenheim, Ancient Near Eastern Texts. P 316.

d. Paul Richard Berger : schaffte ich Erholung von ihrer Erschopfung, liess ihre fron losen.

P. R. Berger “der Kyros – Zylinder mit dem Zusatzfragment BIN II Nr. 32 und die akkadischen Personennamen in Danielbuch”. Zeitchrift fur Assyriologic, 64 (Juli, 1975), 199.

e. The Assyrian Dictionary, Chicago, Vol. 1/11, p. 120, sub anhutu: I relieve their weariness, unfastening the ropes (they pulled).

در این مرجع به جای واژه ی «sarbasunu» به اشتباه «sardisunu» به چاپ رسیده.

[22] معنی لغوی : مقام اول.

[23] معنی لغوی : تمامی سرزمین های مسکون.

[24] واژه ی Amurru «آموری» چون به قومی اطلاق می شده که در آغاز هزاره ی دوم پیش از میلاد از سوی غرب رود فرات به بین النهرین مهاجرت کردند، به معنی مطلق «غرب» نیز آمده از این رو گروهی این واژه را در این متن غرب نیز معنی کرده اند.

[25] معنی لغوی : سنگین.

[26] معنی لغوی : پایین افتاده شده بود، رها شده بود.

[27] معنی لغوی : گفتگو کنند.

[28] رجوع کنید به زیر نویس16.

[29] معنی لغوی : سبب حصار شدن به تمامی نشده بود.

[30] معنی لغوی : [ کارهایشا]ن.

[31] معنی لغوی : شاهی که پیش من رونده است.بند و شیوه ی فرمانروایی و کشور داری را از آنها بیاموزند.